خدمتگزار حقیقت


9 مرداد، سالروز درگذشت زنده‌یاد دکتر مصطفی رحیمی

خدمتگزار حقیقت

محمد صادقی

کار من تغییردادن دنیا یا تغییردادن بشر نیست. زیرا من تقوی و روشنگری لازم برای چنین کاری را ندارم. کار من شاید آن باشد که به ارزش‌هایی خدمت کنم که بی‌وجود آنها، حتی جهان تغییریافته ارزش زیستن ندارد...

آلبر کامو

 

مصطفی رحیمی در سال 1347 و در مقاله «حرمت و هتک‌حرمت آزادی» می‌نویسد، ممکن است ایراد بگیرند مقاله‌نویس کشوری که مسائل اساسی آن اتوبوس، تاکسی و... است حق ندارد درباره مساله چکسلواکی (1968) تحلیل و نظر خود را ابراز کند. از این رو می‌گوید که خواننده مقاله‌اش «دوبچک» و «برژنف» نیستند! و مخاطب خود را کسانی می‌داند که در میان تفسیرها و اخبار گرفتار و گیج شده‌اند. کسانی که پس پرده را نگریسته! و پشت درهای بسته زمزمه می‌کرده‌اند:«شوروی حق داشت» کسانی که در فهم مسائل اساسی، عقل بشری را کارآمد ندانسته و اصل قضیه را چیزی دیگر می‌پنداشته‌اند! او می‌کوشد این مساله را روشن کند:«که در این مساله حق با سوسیالیسم چکسلواکی است یا با سوسیالیسم شوروی» به نظر او گامی که دوبچک و مردم چکسلواکی برداشته بودند این پرسش را جدی می‌ساخت:«که آیا سوسیالیسم با آزادی قابل جمع است یا نه؟» سپس تصویری از بهار پراگ، روش‌های استبدادی و سرکوب‌گرانه «آنتونین نووتنی» و نگرش تجدیدنظرطلبانه و انسان‌دوستانه «الکساندر دوبچک» ارائه کرده و برای شناساندن اندیشه و عمل دوبچک، بخش‌هایی از گفت‌وگوی او را با مجله‌ای کمونیستی (که در پاریس منتشر می‌شده) ترجمه کرده و در مقاله‌اش از آن بهره می‌جوید:«ما می‌خواهیم حقوق‌بشر را در قلمرو خود اعلام کنیم، تحقق بخشیم و گسترش دهیم... ما از این سیاست دست شسته‌ایم که همه مردم را به شکل دلخواه هیأت حاکم درآوریم... باید یادآوری کرد که فعالیت هزاران انسان سیاسی و شخصیت فداکار اجتماعی چگونه و تا چه حد در دست رهبران سیاسی مستبد افراطی، بی‌رنگ و بی‌ارزش شد و با چه خشونتی ابتکار و فعالیت انسان‌ها در ده‌ها قلمرو محدود گردید.» حرکت خردمندانه‌ای که دوبچک و یاران او پدید آوردند به تعبیر رحیمی ضرورتی تاریخی بود که به استقرار دموکراسی و آزادی نظر داشت. اگر در کتاب خاطرات دوبچک نیز قدری بیندیشیم، می‌بینیم که با هوشیاری راه پیموده و با تکیه بر روش‌های قانونی، رای کمیته مرکزی حزب را بدست آورده و افراد تمامیت‌خواه و جزم‌اندیش را کنار می‌گذارد. اما وقتی قدرت را در دست می‌گیرد، روش‌های غیراخلاقی و غیرانسانیِ پیشین را در مواجهه با افرادی که قبل از او قدرت را در دست داشتند به کار نبرده، به عهدهای خویش وفادار می‌ماند و به همین خاطر مردم را با جان و دل با خود همراه می‌کند. رحیمی در تحلیلی که از تهاجم وحشیانه شوروی به چکسلواکی ارائه می‌کند، راه مردم چکسلواکی را پایان‌یافته ارزیابی نکرده و آن را سرآغازی برای بروز اندیشه‌های آزادی‌خواهانه احزاب کمونیستی فرانسه و ایتالیا و بهتر شنیده شدن فریاد روشنفکران (همدل با اندیشه انسانی دوبچک) می‌داند. رحیمی در پایان، مقصود خود را از نوشتن این مقاله حرمت نهادن به آزادی و دفاع از آزادی بیان کرده و در قامت روشنفکری تمام‌عیار (که هم دغدغه آزادی دارد، هم دغدغه عدالت) جدا از هواداری یا ضدیت با دو اردوگاه شرق و غرب، به حقیقت نظر داشته و فراتر از ایدئولوژی اندیشی‌های رایج و پذیرفته شده، راه خود را می‌رود... برای اینکه قدر و عظمت کار فرهنگی و روشنفکری زنده یاد دکتر مصطفی رحیمی را بهتر بشناسیم، به نظرم مواجهه او با مساله چکسلواکی (1968) با توجه به سروصداهایی که در دهه 40 و 50 در فضای روشنفکری ایران شنیده می‌شد! جای اندیشیدن دارد، که او چه می‌گفت و چگونه می‌دید و دیگران چه می‌گفتند و چگونه می‌دیدند... اگر بخواهیم در آثار او چنین درخشش‌هایی را جستجو کنیم، نمونه‌های فراوانی موجود است... همچنین نقدها و چون‌وچراهایی که به خاطر بضاعت اندک شنوندگان هرگز شنیده نشد.

گفت‌وگو با شهرداد روحانی- طنین آوای خلیج‌فارس جهانی می‌شود

 روزنامه شرق 10 مرداد 1392

گفت‌وگو با شهرداد روحانی

 

طنین آوای خلیج‌فارس جهانی می‌شود

 

محمد صادقی: شهرداد روحانی نخستین ایرانی است که در زمینه «آهنگسازی فیلم» در آمریکا (UCLA) به تحصیل در سطوح عالی پرداخته و با توجه به سال‌هایی که در «آکادمی موسیقی وین» دانش و تجربه اندوخته، دور از انتظار نیست که به زودی گوشه‌ای دیگر از توانایی‌های کم‌نظیر خود را در آهنگسازی فیلم به ثبت برساند... روحانی نیاز چندانی به معرفی ندارد، صحنه‌های بزرگ هنری جهان همچون؛ ارکسترفیلارمونیک‌لندن، نیوجرسی‌سمفونیک، اسلوواک‌فیلارمونیک، فیلارمونیک‌زاگرب و... رهبری‌های او را دیده و هنر او را ستوده‌اند. روحانی چند روزی است که به ایران آمده تا رهبری اجرای زنده «سوئیت‌سمفونی خلیج‌فارس» را برعهده گیرد. گفت و گویی را که پیش رو دارید بعدازظهر 6 مرداد 1392 با وی انجام داده‌ام.

 

***

 

 

اگر موافق باشید این گفت‌وگو را با برنامه‌ای که پیش رو دارید آغاز کنیم. پیشنهاد ساخت سوئیت‌سمفونی خیلج‌فارس را چه زمانی به شما ارائه کردند و در این کار و تجربه تازه تاکنون چگونه راه پیموده‌اید؟

 

با کمال میل. در حقیقت ایده اصلی این قطعه یعنی سوئیت‌سمفونی خلیج‌فارس به حدود دو سال قبل برمی‌گردد که انجمن موسیقی هرمزگان نوشتن این قطعه را به من پیشنهاد داد و ما قسمت‌هایی از آن را سال بعد (1391) در تهران و در روز خلیج فارس با ارکسترسمفونیک تهران و گروه کُر تهران (در تالار وحدت) اجرا کردیم. سپس بانک سامان برای ضبط این کار سرمایه‌گذاری کرد و موفق شدیم این قطعه را در لندن و با ارکسترسمفونیک‌ لندن و گروه کُر لندن در استودیوی ابی‌رود (Abbey Road Studios) ضبط کنیم. شما می‌دانید ارکسترسمفونیک لندن و گروه کُر لندن جزو بهترین و تواناترین ارکسترسمفونیک‌های دنیا هستند و قطعاتی که با همکاری آنها ضبط می‌شود از شرایط خاصی برخوردار است. خوشبختانه چون من روابط خوبی با این ارکستر دارم، توانستم این کار را خیلی سریع جلو ببرم و بعد از اینکه این کار ضبط شد با پشتیبانی بانک سامان قرار شد در 24 و 25 مرداد ماه امسال و در برج میلاد این سوئیت‌سمفونی به صورت زنده اجرا شود و همزمان سی‌دی این کار هم رونمایی شود.

 

پس این بار به طور کامل اجرا خواهد شد، چون پارسال بخشی از آن را اجرا کرده بودید؟

 

بله، پارسال بخشی از این سوئیت‌سمفونی اجرا شده بود، ولی قبل از آن هم کامل نوشته شده بود. در کار آهنگسازی وقتی چیزی به ذهن من می‌رسد به فرصتی نیاز دارم که آن را به روی کاغذ بیاورم، در نتیجه وقتی می‌خواهم آن را به روی کاغذ ببرم زمان بیشتری طی می‌شود تا بالاخره برای ارکستر آماده شود. چون ساعت‌ها باید نشست و اینها را نوشت. این اثر کامل بود و الان هم به طور کامل اجرا می‌شود که چیزی حدود 50 دقیقه موزیک است. در بعضی قسمت‌ها من از سازهای ایرانی استفاده کرده‌ام، مانند سنتور یا دف. در ضمن، همان روز هم این آلبوم توسط کمپانی آوای‌باربد عرضه خواهد شد.

 

ویژگی‌های این اثر تازه چیست؟

 

طبیعی است که چون نام این قطعه سوئیت‌سمفونی خلیج‌فارس است در نتیجه من سعی کرده‌ام که لحن موسیقی این قطعه ایرانی باشد و حال‌وهوای موسیقی جنوب ایران نیز در آن لحاظ شود. همین طور که می‌دانید وقتی سازهای بین‌المللی استفاده می‎‌شود در نتیجه حالت تلفیقی پیدا خواهد کرد. از یک طرف موسیقی کلاسیک جهانی و از یک طرف موسیقی ایرانی. در حقیقت تمام قطعه با موسیقیِ سازی سامان یافته، یعنی حتی از کُر هم به‌عنوان یک رنگ استفاده شده است. این سوئیت‌سمفونی از دوازده قسمت مختلف تشکیل شده است، اصولاً سوئیت یک فرمی است که معمولاً از قسمت‌های مختلفی تشکیل می‌شود و دست من باز بوده که بتوانم این قسمت‌ها را ساخته و اجرا کنم. قسمت اول این قطعه که نام آن «خلیج‌همیشگی‌فارس» است، تنها قسمتی است که شعری در آن مورد استفاده قرار گرفته، ولی برای اینکه آنچه منظور ماست به گوش جهانیان هم برسد شعر به انگلیسی است و چند بار نام خلیج‌فارس (و پرشیا) در آن تکرار می‌شود. اما هیچ لازم ندانستم که راجع به آب‌های نیلگون خلیج‌فارس صحبت بشود! خیلی مختصر و مفید و به زبان بین‌المللی (انگلیسی) این کلمات بیان گفته می‌شود و قرار است در نقاط مختلف دنیا (بویژه اروپا و آمریکا) هم اجرا شود. در نتیجه این چند جمله برای مخاطب قابل فهم خواهد بود و Persian Gulf  چندین بار تکرار و به نظرم حق مطلب ادا می‌شود. من از روز اول اصرار داشتم که این سوئیت‌سمفونی در یک کشور مهم اروپایی ضبط شود، کدام کشور مهمتر از انگلستان و کدام ارکستر مهمتر از ارکسترسمفونیک ‌لندن! می‌دانید که از لحاظ سیاسی کشور انگلستان نقش زیادی در خاورمیانه و تقسیم‌بندی‌های آن داشته، البته من نمی‌خواهم موضوع را سیاسی کنم اما به طور سمبلیک هم که شده من اصرار داشتم که این کار در این محل ضبط شود چون برای اینکه این کار در جاهای دیگری ضبط شود هم امکان زیادی وجود داشت. برای مثال در اتریش می‌توانستم آن را با یکی از بهترین ارکسترهای وین ضبط کنم، یا با ارکسترهای درجه‌یک آمریکایی، ولی چرا تصمیم گرفتم آنجا را برای ضبط انتخاب کنم چون در خاورمیانه و حوزه خلیج‌فارس انگلیسی‌ها نقش مهمی داشتند. برای همین خواستیم اشاره کوچکی داشته باشیم

 

اشاره یا اعتراض؟

 

اعتراض هم هست، اشاره ما اعتراضی است به دولت‌هایی که در دوره‌ای استعمارگر بودند. من پشت این کار منظوری دیدم، حالا اینکه به نتیجه برسد یا نرسد را نمی‌شود پیش‌بینی کرد. شما مجسم کنید گروه کُر انگلیسی که همه آنها انگلیسی هستند، با زبان خودشان بارها تکرار می‌کنند Persian Gulf   و جالب است برای شما بگویم زمانی که این کار را انجام می‌دادم لذت عجیبی می‌بردم چون با وجودی که ما آماده شده بودیم چند بار این قطعه را سعی کردیم ضبط و تمرین کنیم تا من این کلمات را بیشتر بشنوم. در حقیقت هدف این بود که با بالاترین کیفیتی که در دنیا امکان دارد این کار ضبط شود چون یک کار ملی است و به این خاطر می‌خواستم این کار به بهترین نحو ممکن انجام شود که خوشبختانه با پشتیبانی‌ای که صورت گرفت این اتفاق افتاد. بانک سامان هم برای ارائه این اثر ملی از هیچ کمکی دریغ نکرد.

 

به نشانه‌ها و نمادهایی هم در این اثر اشاره دارید، اگر ممکن است در این باره هم توضیحی بدهید.

 

من سعی کردم به اصطلاح فضای آن منطقه را برای کسانی که کمتر با آن آشنایی دارند، با موسیقی بیان کنم. مثلاً در آن منطقه جایی وجود دارد به نام جنگل حرا (mangrove forests) که از نادرترین مناظر طبیعی جهان است (جنگل هنگام بالا آمدن آب دریا، در آب‌های خلیج‌فارس به حالت شناور می‌ماند و با فروکش کردن آب دریا به مدت ۶ تا ۷ ساعت مانند جنگل‌های مناطق خشک نمایان می‌شود) جایی است که انواع آبزیان، پرندگان و دوزیستان در آن زندگی می‌کنند و این بسیار شگفت‌انگیز و جذاب است. من برای اینکه بتوانم این منطقه را با زبان موسیقی بشناسانم و ترسیم کنم قطعه‌ای ساخته‌ام که از دو تِم کاملاً متفاوت برخوردار است. در یک قسمت، دو تِم وجود دارد تا آن فضا بهتر احساس شود، خواستم با موسیقی این فضا را نشان بدهم و فکر می‌کنم موفق بودم. یا مثلاً منطقه‌ای دیگر با نام دره‌ستارگان که آن هم بسیار زیباست. طبیعت این منطقه فوق‌العاده است. آسمان آن گاهی چنان پرستاره است که در شب تقریباً زمین روشن به نظر می‌رسد، و سنگ‌های آسمانی مرتب دیده می‌شوند. من سعی کردم در این قطعه این فضا را نیز با زبان موسیقی نشان بدهم. یا قطعه‌ای دیگر که نام آن «طلوع خورشید در خلیج‌فارس» است... همین طور ما می‌دانیم که در جنگ هشت‌ساله‌ای که پشت سرگذاشتیم این منطقه خیلی برای ما مهم بود، و این کار می‌تواند یک قدردانی‌ باشد از کسانی که جان خود را گذاشتند تا آن قسمت از مملکت ما حفظ شود. این قدردانی کوچکی است از آن انسان‌های بزرگ... مسأله محیط‌زیست هم در آن منطقه برای من بسیار اهمیت دارد چون به موضوع محیط زیست در خلیج‌فارس کمتر توجه شده است، شاید با چنین کارهایی و ارائه چنین آثاری نسبت به این موضوع هم بیشتر توجه نشان داده شود و وضعیت آنجا بهبود یابد.

 

این سوئیت‌سمفونی با همکاری ارکسترسمفونیک تهران اجرا خواهد شد، اما همان طور که می‌دانید اعضای آن دو سه‌سالی است که در وضع نابسامانی بسر می‌برند.

 

متأسفانه باید بگویم وضعیت خوبی ندارند. تا جایی که من اطلاع دارم، مسائل اصلی نوازنده‌ها؛ قراردادها، بیمه و حقوق آنهاست و اینها مسائل مهمی است زیرا زندگی آنها از این طریق می‌گذرد. موزیسین‌هایی که سال‌ها به تحصیل پرداخته و کار کرده و زحمت کشیده‌اند، وقتی تأمین نشوند دل به کار نخواهند داد و به جایی می‌رسد که می‌شنویم ارکستر در وضعیت مطلوبی قرار ندارد. البته برای این برنامه من خودم به طور مستقیم در انتخاب نوازنده‌ها دخالتی ندارم اما درخواست کرده‌ام که از این نوازنده‌ها برای همکاری در این کار دعوت شود.

 

تمرین‎‌ها شروع شده؟

 

نه هنوز تمرین‌ها شروع نشده، مطمئناً باید ابتدا نوازنده‌ها انتخاب و مشخص شوند و گردهم آیند. منتظر هستم این کار انجام شود.

 

زمان برای تمرین کم نیست؟

 

خیلی کم است. من برای این اجرا سه یا چهار تمرین بیشتر نخواستم، که البته با روش‌هایی که در ایران وجود دارد خیلی کم است، معمولاً تعداد تمرین‌ها باید بیشتر باشد ولی در شرایطی که هستیم گویا مقدور نیست و من باید با همین اوضاع برنامه‌های خودم را تنظیم کنم.

 

آلبومی که روز اجرای برنامه از آن رونمایی می‌شود در لندن ضبط شده است؟

 

بله در لندن ضبط شده و ما اینجا با ارکسترسمفونیک تهران و گروه کُر تهران آن را اجرا خواهیم کرد و آن شب آلبوم هم عرضه خواهد شد.

 

در گفت‌وگوی قبلی درباره موسیقی فیلم بحث خوبی داشتیم، شما تحصیلات دانشگاهی خود را هم در همین زمینه به پایان رسانده و از دانش بالایی در زمینه موسیقی فیلم برخوردارید اما از این توانایی و تخصص هنوز استفاده نشده، چرا؟ یعنی در این سال‌ها پیشنهاد قابل ملاحظه‌ای از فیلمسازان ایرانی دریافت نکرده‌اید؟

 

کاملاً همین طور است که می‌گویید، پیشنهادهایی شده اما هنوز در همان مراحل اولیه است و جدی ننشسته‌ایم تا من درباره جزئیات آن صحبت کنم ولی به اصطلاح قضاوقدر طوری بوده که هنوز چنین اتفاقی نیفتاده! من البته به رهبری ارکستر خیلی علاقه دارم و وقت زیادی به آن اختصاص می‌دهم اما امیدوارم در سال‌های آینده در زمینه موسیقی فیلم هم کار کنم.

 

در مدتی که همدیگر را ندیدیم فیلمی تماشا کرده‌اید که موسیقی متن آن توجه شما را جلب کند؟

 

باور کنید شاید برای شما تعجب‌آور باشد، ولی در این یک‌سالی که ما همدیگر را ندیدیم من خیلی فیلم ندیده‌ام، شاید فقط چند بار، آن هم فیلم‌هایی که به پیشنهاد پسرم در تعطیلات به تماشای آنها نشستم. یکی از آنها فیلمی تخیلی بود با نام Pacific Rim که در آن از افکت‌هایی که این روزها زیاد مورد استفاده قرار می‌گیرد استفاده شده بود، البته اگر خودم بودم چندان رغبتی به تماشای آن نداشتم. اما فیلمی دیدم از یک کارگردان ایرانی، با نام «سوگ» که فیلم خوبی بود، و آن را دوست داشتم. از قطعات باخ در آن بهره گرفته بودند اما می‌دانید بعضی از فیلم‌ها به موسیقی چندانی احتیاج ندارند، گاهی چنان استفاده از موسیقی در برخی فیلم‌ها زیاد است که آدم از جو فیلم خارج می‌شود. «هِنری منسینی» که از آهنگسازان بزرگ فیلم بود حرف جالبی می‌زد، من مدتی این افتخار را داشتم که با او کار کنم، می‌گفت؛ آن موسیقی فیلمی خوب است که وقتی آدم فیلم را تماشا می‌کند اصلاً متوجه موسیقی نشود. البته به نظر می‌رسد منظور این است که چنان موسیقی با فیلم یکی شده و جفت‌وجور شود که آدم آن را بخشی از اثر ‌ببیند. مثل بازیِ خوب، فیلمبرداریِ خوب و... و این حرف درستی است. اما در برخی از فیلم‌ها موسیقی به طور ناشیانه نوشته می‌شود و با صحنه یکی در نمی‌آید و این خیلی خطرناک است و این گاهی در فیلم‌ها دیده می‌شود. موسیقی فیلم بخشی از فیلم است، اما گاهی فیلمی ساخته می‌شود و فقط موسیقی آن باقی می‌مانَد!

 

یعنی موسیقی خیلی به کمک فیلم می‌آید، که درست هم نیست.

 

بله، کاملاً همین‌طور است، وقتی من در دانشگاه UCLA درس می‌خواندم، صحنه‌ای عالی از فیلمی را برای ما نمایش می‌دادند که بازی‌ها و کارگردانی در آن می‌درخشید. بعد دو موسیقی روی این صحنه می‌گذاشتند، دو موسیقی متفاوت، یکی هیجان‌انگیز و یکی قدری کمدی، در این دو وضعیت، ما دو احساس متفاوت داشتیم. با نوشتن دو موسیقی بر روی یک صحنه، دو احساس کاملاً متفاوت بوجود می‌آمد. موسیقی خیلی اوقات اگر درست نوشته شده باشد به کمک یک صحنه می‌آید و می‌تواند آن را نجات بدهد یا برعکس اگر درست نوشته نشده باشد می‌تواند آن صحنه را خراب کند.

 

در فیلم «هامون» قطعه‌ای از باخ استفاده شده، یا در فیلم «سلام سینما» از قطعه‌ای که شما ساخته بودید استفاده شده و... می‌بینیم این انتخاب‌ها که موردنظر کارگردان‌ها بوده، خیلی خوب درآمده‌اند، شاید چون در این زمینه تخصص بالایی در ایران وجود ندارد این انتخاب‌ها گاهی از موسیقی نوشته شده هم بهتر به نظر می‌رسند. یعنی انتخابِ درست از سفارش‌دادن در برخی مواقع بهتر جواب داده و موفق‌تر بوده!

 

بله، کاملاً همین طور است چون نوشتن موسیقی فیلم کار بسیار دشواری است. این طور نیست که آهنگساز در اتاق را ببندد و به نوشتن قطعه‌ای بپردازد. اینجا به آهنگساز دیکته می‌شود، که زمان را در نظر بگیرد، ریتم را در نظر بگیرد و... پس آهنگساز باید خودش را در اختیار فیلم قرار دهد، و این کار سخت به دقت و ظرافت زیادی نیاز دارد. مثلاً گاهی آهنگساز باید برای 30 ثانیه آهنگی بسازد، که با صحنه‌ای که فقط 30 ثانیه امتداد دارد همخوانی داشته باشد، یا گاهی صحنه‌های طولانی‌تر یا کوتاه‌تر. آهنگساز فیلم باید سلیقه و ذوق خوبی داشته باشد و در عین حال باید تکنیک‌های ساخت موسیقی فیلم را هم بداند. آهنگساز فیلم باید به خوبی سبک‌ها و گونه‌های مختلف موسیقی را بشناسد و دانش بالایی داشته باشد. من همزمان که در آکادمی موسیقی وین رشته آهنگسازی و رهبری ارکستر را می‌آموختم، در کنسرواتوار موسیقی وین که موسیقی کلاسیک درس می دادند موسیقی علمی جاز را هم خواندم. چون ممکن بود در فیلمی به‌کارگیری آن سبک از موسیقی لازم باشد، پس منطقی بود که آن را بیاموزم. آشنایی با سبک‌ها و موسیقی‌های مختلف دست فرد را در آهنگسازی فیلم بازتر می‌کند... معمولاً چند تا آهنگساز هستند که وقتی فیلمی با کار آنها تولید می‌شود طبیعتاً هم فیلم خوبی و هم موسیقی خوبی را می‌توان انتظار داشت. مثل «انیو موریکونه» یا «جان ویلیامز» اینها کسانی هستند که وقتی من اسم‌شان را می‌بینم ترغیب می‌شوم به تماشای کار آنها بنشینم چون از آنها می‌آموزم. آهنگسازان بزرگ موسیقی فیلم در زمینه موسیقی کلاسیک، دانش و توانایی بالایی داشته‌اند مانند میکلوش روشا (Miklós Rózsa) که موسیقی متن فیلم «بن‌هور» از آثار اوست، یا نینو روتا (Nino Rota) که موسیقی متن فیلم «پدرخوانده» را نوشته است، اگر شما قطعات موسیقی کلاسیک این آهنگساز را گوش کنید به هنر، توانایی‌ و ذهن‌خلاق او بیشتر پی خواهید برد و متوجه می‌شوید این آهنگسازان بزرگ قبل از اینکه به کار موسیقی فیلم بپردازند در زمینه موسیقی کلاسیک بسیار خوب کار می‌کرده‌اند. طبیعتاً در کار آهنگسازی ذوق و دانش هر دو موثر و کارساز هستند...

 

 

دن‌کیشوت در شهر


روزنامه بهار 12 تیر 1392

دن‌کیشوت در شهر

محمد صادقی

 

بسیاری از رویاها که هیچ کس فکر نمی کند تحقق یابند، یک باره تحقق می یابند. بنابراین این آرمان ها اتفاقاً خیلی واقعی ترند.

دکتر مجید شریف، مثل مردمک چشم خویش

 

1 سوسن شریعتی در کتاب «دن‌کیشوت در شهر» و در مقاله‌ای با نام «آگاهی‌های موازی و روشنفکر آواره» و در تلاش برای شناساندن جامعه‌ای در حال گذار، یا به تعبیر خودش:«جامعه‌ای در حال اسباب‌کشی. دقیق‌تر بگوییم: اسباب‌کشی شده است، ما وارد خانه‌ جدیدی شده‌ایم اما هنوز کاملاً مستقر نشده‌ایم.» با اشاره به اینکه کار فرهنگی ضرورتی است که امروزه همگان آن را پذیرفته‌اند، چه به دلیل هزینه بالای کار سیاسی و سرخوردگی، چه به دلیل یک ارزیابی تاریخی و اجتماعی، به وضعیتی که با محوریت یافتنِ چهره فرهنگی تعریف می‌شود، نظر دارد. اگر با انگشت اشاره‌اش تیراژ کتاب را نشان می‌دهد برای این است که از تعداد مخاطبان کار و چهره‌های فرهنگی نیز غافل نمانیم. در این اسباب‌کشی و جابه‌جایی، سرگردانیِ ما را در آراستن خانه جدید (با وسایل قدیمی و جدید) و ماندن میانِ چیدمانی که پیکاسو را در قاب خاتم می‌خواهد، نشانه‌ای از زیستی به شمار می‌آورد که در ذهن بیننده شکل می‌گیرد؛ نمایی از زیستی که نه دیروز را به بهای امروز کنار می‌نهد، نه امروز را به بهانه دیروز «هم‌زیستی زمان‌های متفاوت در آن واحد و زیست جهان‌های موازی از سوی دیگر موقعیت اصلی آگاهی ما است.» و می‌کوشد ذهنیتی که «آرامش زیست قدیم» و نوستالژی برای «یک آرامش از دست رفته» دغدغه‌اش شده را بشناساند. تجربه غرب را نیز برای فهم و شاید رسیدن به راهکاری برای ترمیم این گسست و تناقض، سودمند دانسته تا بلکه آگاهی فرهنگی بتواند راه‌های گونه‌ای از هم‌زیستی را مشخص سازد. به نظر نویسنده:«بازسازی دوباره نسبت به تضادها است که امکان تبدیل بی‌سامانی را به مرتبه‌ای سازنده فراهم می‌کند.» و مسئولیت این کار را بر عهده روشنفکر (روشنفکر آواره) می‌گذارد «که هم بر سر راه آن کس که دنبال ترکیب است می‌نشیند و هم در برابر آن کس که دنبال گسست است می‌ایستد.» اما برای فهم بهتر آنچه سوسن شریعتی در این مقاله می‌نویسد، خواندن بخش نخست کتاب (روشنفکری و سیاست) و بویژه دو مقاله‌ای که درباره روشنفکری دینی نوشته، ضروری‌ به نظر می‌رسد. زیرا مفهوم «زیست‌های موازی» زمانی بهتر فهم می‌شود که آن مقاله‌ها را بخوانیم... با توجه به اینکه مقاله‌های موردنظر پرسشگرانه است و نویسنده ارجمند به «چه نباید کرد؟» هم نظر دارد و نقطه پایانی نمی‌گذارد، می‌بایست:«به هر حرفی که با قطعیت، محکم، بی‌تردید و پرادعا زده شود گوش نداد و یا مشکوک شد» از این رو مجال پرسشگری از زیست‌هایی که همزمان در دو دنیا (قدیم و جدید) سیر کرده و می‌خواهند میان تضادهای آشتی‌ناپذیر، آشتی ایجاد کنند، گشوده‌تر می‌شود. روشنفکر بايد در مسير حقیقت گام بردارد و حقايق را به آگاهی مردم برساند، اگر زمانی اين حقايق با آنچه در متن فربه‌ترین بخش از جهان سنت آمده در تضاد باشد، روشنفکر دينی چه بايد بکند؟ از حقيقت‌گويی خودداری کند؟ یا به حقیقتی که فهم و کشف کرده پایبند بماند؟ این وضعیتِ خودساخته برای از دست ندادن برخی اندیشه‌ها و باورهای غیرعقلانی و به ارث رسیده از جهان قدیم و پیمودن این «راه طی‌شده»، چه سود و نتیجه‌ای دربردارد؟ روشنفکر باید خوشایند و بدآیند مردم (آنچه مردم می‌پسندند و با ذائقه‌شان جور درمی‌آید) را در نظر بگیرد یا حقیقت را؟ در پروژه خود تا چه اندازه و به چه صورتی باید با فرهنگ عمومی و باورهای عمومی وارد رویارویی شود؟ تا کجا آنها را به پرسش بگیرد؟ اینکه یک روز به گفته‌هایش اعتنا نشود دلیل بر این نیست که گفته‌هایش تأثیر و خریداری ندارد و نخواهد داشت... همچنین برای نلغزیدن در روزمرگی، یافتن معنا، افق گشوده و جاودانگی می‌توان در تخیلات سیر کرد و به الگوی‌زیستی اندیشید و دل‌خوش ساخت که نمونه بارز «اگر بشود چه می‌شود» است اما نسبت آن با زیست روشنفکرانه چه می‌شود؟

2 آلبر کامو در گفت‌و‌گویی (هنرمند و زمان او، ترجمه مصطفی رحیمی، انتشارات نیل، 1345) می‌گوید:«کسی سپیده‌دم حقیقت را به ما نوید نداده است. در این باره میثاق و پیمانی نیست. اما حقیقت را مانند عشق و هوشیاری باید ساخت. در حقیقت، هیچ چیز به بشر اعطا نشده و نوید داده نشده است. اما برای کسی که به ثمر رساندن کار و خطر را بپذیرد، هر کار و هر چیز امکان دارد... باید به آرامی، اما با آشتی‌ناپذیری، به کار دست زد. در این صورت درها باز خواهد شد.»... به هر ترتیب و با وجود پرسش‌های افزوده، در زمانه‌ای که در غیاب موسیقی «بیتلز» و «پینک‌فلوید»، سروصدای «ریانا» و «بیانسه» رمقی برای «شنیدن» باقی نگذاشته، نمی‌توان با نویسنده خوش‌فکر «دن‌کیشوت در شهر» همدل و همراه نبود و «رویاها» را به فراموشی سپرد...

 

«توهّم» و ویرانگری، «تخیّل» و سازندگی


روزنامه بهار 5 تیر 1392

«توهّم» و ویرانگری، «تخیّل» و سازندگی

محمد صادقی

 

1 هانا آرنت، نویسنده، فیلسوف و تاریخ‌نگار آلمانی، در سال 1963 نتیجه مطالعه و پژوهش خود درباره اقدام‌های جنایتکارانه و ضدانسانی آدولف آیشمان، افسر بلندپایه نازی در یکی از اردوگاه‌های کار اجباری که منجر به قتل هزاران یهودی شده بود را منتشر کرد و در کتاب خود، نشان داد که علتِ دست‌زدن آیشمان به آن جنایت‌ها «هم توهّم‌زدگی بود و هم فقدانِ قدرتِ تخیّل» به نظر آرنت، آیشمان، از واقعیت بریده و به جای آن معجونی از پندارهای غیرعقلانی را در سر پرورانیده بوده و نمی‌توانسته آنچه بر سر قربانیان می‌آورد را تجسم کرده و درد و رنجی که آنها تحمل می‌کرده‌اند را فهم کند. در حقیقت:«ضعف اخلاقی آیشمان در ناتوانی او از اندیشیدن از نظرگاه دیگران و، بنابراین، در ناتوانی او از اصل اندیشیدن بود.»

2 مصطفی ملکیان در کتاب «حدیث آرزومندی» و در مقاله‌ای با نام «تخیّل آری، توهّم نه» و با اشاره به آرایِ اندیشمندانی همچون؛ سیمون وی، آیریس مرداک و هانا آرنت، به تفاوت‌های میان این دو مفهوم (توهّم و تخیّل) پرداخته و، آفات و ضررهای اخلاقیِ گسترده‌شدن توهّمات را در زندگی انسان بیان می‌کند. توهّم را بزرگترین دشمن و مانع اخلاقی‌زیستن، و تخیّل را بزرگترین یار و مُمِدّ زندگی اخلاقی می‌داند زیرا تخیّل انسان را به واقعیت‌ها نزدیک کرده و توهّم او را از واقعیت‌ها دور می‌کند:«ما از تخیّل خود، نه برای گریختن از جهان، که برای پیوستن به آن بهره می‌جوییم.» به نظر ملکیان، مقصود از توهّم، فعل یا حالت کسی است که، به حکم انگیزشی ناآگاهانه، و برای اجتناب از رویارویی با واقعیت‌های دردانگیز یا نامطبوع، به آنچه خوش دارد واقعیت داشته باشد یا واقعیت پیدا کند واقعیت نسبت می‌دهد و، برای آنچه می‌خواهد باور داشته باشد توجیهاتی دست‌و‌پا می‌کند. مقصود از توهّم، عقیده یا انتظاری است که مبتنی بر آمال و آرزوها است، نه بر چیزی که آدمی برای واقعی‌انگاشتن‌اش دلیل دارد... و مقصود از تخیّل، فعل یا فرایندی است که آدمی در آن آگاهانه چیزی را تصور می‌کند که، قبلاً، هرگز، در عالم واقع، آن را کاملاً ادراک و احساس نکرده بوده است. یعنی کسی بتواند با ویژگی‌های خاص خودش و در وضعیتی که قرار دارد خود را جای «دیگری» قرار دهد که با ویژگی‌هایی دیگر و در وضعیتی دیگر قرار دارد و بتواند به دنیا، احساسات و عواطف او نزدیک شده و کنش و واکنش‌های او را بهتر فهم کند... ملکیان با اشاره به قاعده زرین (با دیگران فقط چنان رفتار کن که می‌خواهی که در همان وضع و حال با تو رفتار شود) نقش توهّم را در قلمرو اخلاق بسیار منفی خوانده و با اشاره به این نکته که:«قاعده زرین با نگاهی سروکار دارد که حتی برای ابتدایی‌ترین نوع اخلاقی‌زیستن نیز ضروری تلقی می‌شود و آن نظرگاه این است که بکوشیم تا خود را در جای کسانی که اعمال ما بر آنان اثر می‌نهد قرار دهیم و از این طریق، با گرایش طبیعی خود به نزدیک‌بینی اخلاقی مقابله کنیم...» ابراز می‌دارد؛ واقعیت این است که هیچ‌یک از ما در جای دیگری نیست و از این رو برای درنظرداشتنِ قاعده زرین، فقط می‌توان از نیروی تخیّل کمک گرفت تا نزدیک‌بینی اخلاقی موجب توهّم‌زدگی ویرانگر نشود. نزدیک‌بینی اخلاقی چنانکه وی توضیح می‌دهد، به این معنا است که شخص فقط خود را ببیند و دیگران را نیز فقط به نسبت و میزان نزدیکی‌ای که با خود او دارند ببیند و بر اساس این نزدیک‌بینی، رفتاری تنگ‌نظرانه از خود بروز دهد. آن‌که دچار نزدیک‌بینی اخلاقی است برای خودش و برای آنچه به او تعلق دارد در قیاس با هر کس و هر چیز، امتیازی قائل است. خود را محور جهان دانسته و همگان و همه چیز و همه مناسبات را با این محوریت تعریف کرده و خود را حقیقت مطلق می‌انگارد، هرچند این امتیازها جایی در واقعیت نداشته باشند! به باور ملکیان، تخیّل آدمی را به احساس یگانگی با دیگران سوق می‌دهد و توهّم به احساس بیگانگی و خودبرتربینی در آدمی می‌انجامد و جایی برای زیست اخلاقی و معنوی باقی نمی‌گذارد.

3 راجر بوشه در کتاب «نظریه‌های جباریت از افلاطون تا آرنت» که توسط فریدون مجلسی به فارسی ترجمه شده، آیشمان را از نگاه آرنت چنین توصیف می‌کند:«مردی به شدت عادی بود، با روابط خانوادگی عادی و حتی مطلوب، فاقد مشخصات شخصی که وسوسه ذهنی نفرت از یهودیان را داشته باشد... اگر اقبال با او می‌بود، مسیر شغلی‌اش می‌توانست او را به مدیریت کارخانه‌ای یا بیمارستانی برساند... در حقیقت، شغل آیشمان موجب شد او یکی از بزرگترین جنایتکاران آن دوران بشود و درگیر جنایت جمعی گردد و دندانه‌ای در دستگاهی شود که یکی از بزرگترین شرارت‌های تاریخ را تولید کرد...» سپس بوشه می‌افزاید:«آیشمان در اعتقاد به اینکه از هیچ لحاظ مستقیماً هیچ کس را نکشته است صدیق بود. اما از دور مسئول اداره دیوانسالاری کشتار بود، و در این دنیای جدید و کافکایی، چنان‌که دادگاه اورشلیم اعلام داشت؛ از کسی که ابزار مرگ‌آور را با دستان خودش به کار می‌برد هر چه بیشتر فاصله بگیریم درجه مسئولیت افزایش می‌یابد.»

همه تلخی از بهر «بیشی» بُود


روزنامه بهار 26 خرداد 1392

همه تلخی از بهر «بیشی» بُود...

محمد صادقی

1 در داستان رستم و سهراب با «مسأله قدرت» و به تعبیری با «تراژدیِ قدرت» مواجه هستیم و به همین دلیل موضوع پیچیده‌تر می‌شود. فردوسی با اشاره به مفهوم «آز» به معنای بیش‌جویی و فزون‌طلبی، اسم رمز این فاجعه را در ابتدای داستان برجسته می‌سازد. به نظرم در بازخوانی و واکاوی داستان «رستم و سهراب» نویسندگان تیزبینی همچون؛ محمد علی اسلامی ندوشن (دیباچه‌ای بر داستان رستم و سهراب)، مصطفی رحیمی (تراژدی قدرت در شاهنامه) و محمد مختاری (حماسه در رمز و راز ملی) مجال بیشتری برای اندیشیدن ایجاد کرده و خوانشی از این متن ارائه می‌کنند که در دیگر آثار شاید کمتر بتوان از آن سراغ گرفت. تا زمان انتشار کتاب «تراژدی قدرت در شاهنامه» فقط سه کتاب به نام‌های؛ «قدرت» اثر برتراند راسل، «کالبدشکافی قدرت» اثر گالبرایت و «قدرت سیاسی» اثر لاپیری ترجمه و منتشر شده بوده که همین چند اثر نیز چندان مورد اعتنای اهل قلم و اندیشه قرار نمی‌گیرد. از این رو، رحیمی که می‌دانسته در زبان انگلیسی کتاب‌های فراوانی درباره «قدرت» انتشار یافته از ناشناخته‌ماندنِ «مسأله قدرت» ابراز تأسف کرده و البته اثر ماندگار و خواندنی خود را ارائه می‌کند... رحیمی می‌نویسد، در کشمکش قدرت و ثروت، تقدم با قدرت است و کشش آن نیز بیشتر است. در رویارویی قدرت و ثروت، صاحب قدرت، صاحب ثروت نیز هست ولی لزوماً صاحب ثروت، صاحب قدرت نیست. هیتلر، موسولینی و استالین با کشور و مردم خود و ثروتشان هر کاری خواستند کردند. کارخانه‌داران آلمانی با پیروی از هیتلر ثروت خود را در اختیار او قرار دادند تا همه برای تسلیحات هزینه شود چون او چنین می خواست... به نظر او، سلطه‌پذیری و سلطه‌جویی دو روی یک سکه‌اند. وی با دست گذاشتن بر مفهوم «ازخودبیگانگی» مارکس که با نگرشی اقتصادی (در رابطه با کار کارگر و خود او) نسبت به برده سرمایه‌ کارفرماشدن و جداشدن از محصول کار هشدار می‌دهد، با گشودن بحثی با نام «ازخودبیگانگی ناشی از قدرت» به کشش بیشتری که قدرت در بشر ایجاد می‌کند اشاره کرده و می‌پرسد، که در طول تاریخ، سرمایه‌داران بیشتر از انسانیت دور بوده‌اند یا سلطه‌گران؟ استالین و هیتلر خطرناک‌تر و بی‌احساس‌تر بوده‌اند یا فورد و راکفلر؟ و مگر نه اینکه شوروی برای استمرار «قدرت کمونیستی» روزی دو میلیون دلار برای کمونیست بودن کوبا خرج می کرد (باج می داد؟) به باور رحیمی، برای محاسبه ازخودبیگانگی راکفلرها باید رابطه انسانی آنها را با خود آمریکایی‌ها سنجید نه با جهان سوم و این پرسش که، اگر کارفرما با استثمار خود فقط توان اقتصادی کارگر را فلج می‌کند، آیا قدرت‌پرست، با برده‌کردن مردمان، آنان را به یکباره –و در تمام ابعاد- از کسوت آدمی خلع نمی‌کند؟ تفاوتی میان از دست دادن «نان» و از دست دادن «نان و آزادی». در جهان قدرت و در فقدان نان و آزادی، قدرت‌زده اسیر پندار و توهم است و در حالی که پیاده‌ای تمام‌عیار است خود را سواره می‌پندارد. تا جایی که به تعبیر آیزایا برلین کار به جایی برسد که خودکامه‌ها به پیروزی دیگری رسیده و بردگان را به این باور برسانند که خود را آزاد بخوانند!

 

2 سهراب نماد حرکت تحول خواهانه‌ای است که مصلحت‌اندیشی‌های نظم کهن را بر نمی‌تابد و رستم نماد حفظ وضعیت موجود و نگهدارنده آن است که وقتی «مسأله قدرت» به میان می آید، او نیز با دیگر قدرتمندان در یک ردیف می‌ایستد. به باور رحیمی:«همه نوآوری‌ها در شور جوانی است و اگر این شور نبود بشر هنوز در برابر نخستین نهاد اجتماعی سر خم کرده بود و از آن دایره پای بیرون نگذاشته بود. خرد چشم به گذشته دارد و شور، دیده به آینده. عقل‌های مصلحت‌اندیش با بد خو می‌گیرند. استبداد چون دیر بماند امری عادی می‌شود. مردمان می‌پندارند که ستم از آسمان می‌رسد... در برابر این تباهی پیداشدن صدایی که سیاهی‌ها را بشکافد، ذهن‌های تنبل را تکان دهد و نگهبانان ستم را به خود آورد، از اهورایی‌ترین آواهاست... و سهراب قهرمان چنین پیامی است. سهراب‌ها نمی‌خواهند زیردست کاووس‌ها و افراسیاب‌ها باشند و این فضیلت، به‌خودی‌خود کم نیست... با افتادن سهراب شور زندگی از میان می‌رود و چون زندگی باید –در همه جنبه‌های خود- ادامه یابد نسل سهراب در زمان جاری می‌شود...» و به نظر مختاری، این فاجعه زاییده یک کلیت اندیشیده است، و نه موکول به تصادف:«تضاد نوآیینی سهراب و کهن آیینی رستم، به نوعی به سود کهن آیینی قطع می شود، که تضاد فرهنگی موجود، باقی می ماند. و چنانکه خواهیم دید، این نظم موجود است که ضربه نهایی را، هم بر سهراب وارد می آورد، و هم بر رستم. و داستان نشان می دهد که فاجعه در همین پذیرش نظم موجود است که به تقدیر آدمیان بدل شده است»

 

ترانه آزادی

روزنامه شرق 24 اردیبهشت 1392

«14 می» سالروز درگذشت فرانک سیناترا

ترانه آزادی

محمد صادقی

 

1 در سال 1955 دو دانشجو به نام های «الکساندر دوبچک» و «میلوش یاکش»، برای تحصیل در مدرسه عالی سیاسی کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی راهیِ مسکو شدند، اولی همواره با نگاهی شک ورزانه به نظام های فکری بویژه اصول مارکسیسم-لنینیسم می نگریست، حاضر نبود به بهانه استقرار عدالت از آزادی چشم بپوشد و سرانجام با تدبیر و روش های سنجیده اش مسیری را گشود که به بهار پراگ انجامید و دومی، که فردی متعصب بود و با ساده انگاری و سرسپردگی روزگار می گذرانید در بزنگاهی حساس (آگوست 1968) منافع مردم کشورش را نادیده گرفت، به هواداری از شوروی پرداخت و سرانجام در سال 1989 و در مقام دبیر اولی حزب کمونیست چکسلواکی، مراسم تشییع جنازه حزب را بر عهده گرفت! هرچند تهاجم وحشیانه روس ها به چکسلواکی پایانی زودهنگام برای بهار پراگ رقم زد، اما 21 سال بعد، رویاهای «دوبچک» و مردم کشورش، این بار با تلاش های انسان دوستانه «واسلاو هاول» که خاطره امیدبخشِ بهار پراگ و محرومیت های پس از آن را در دوره ای که جوان تر بود فراموش نکرده بود، زیستن در جهانی بهتر را نوید می داد، و «یاکش»، حتی این بخت را نیافت که نظاره گرِ خوشبختِ آن لحظاتِ زیبا باشد.

2 از روزنامه نگاری جوان شنیدم که در یکی از کشورهای خاورمیانه، همراه با یک استاد فلسفه و یک هنرپیشه سینما در یک رستوران (Jasmine Restaurant)، نشسته بوده و گپ می زده که یک مرتبه استاد فلسفه به دلیلِ یأس ناشی از وضعیتی که او و هموطنانش در آن بسر می بردند با یادآوری خودسوزیِ جوان تونسی، رو به روزنامه نگارِ جوان و هنرپیشه جوان، می گوید؛ با خود فکر می کرده که اگر چنین اقدامی برای رهایی از وضعیت نامطلوب و رنج آوری که در آن گرفتارند موثر باشد، حاضر است این کار را انجام دهد! پس از طرح این سخن، هنرپیشه جوان با نگاهی تیز و لحنی محکم، ناخرسندی خود را از شنیدن حرف های استاد فلسفه ابراز کرده و نیازِ هم‌نسل های خود را به او و دانش سرشاری که دارد، یادآوری می کند. روزنامه نگار جوان نیز در امتداد سخنان هنرپیشه جوان، به 44 سال قبل از آن تاریخ و پایان شعله وارِ زندگی «یان پالاک» دانشجوی فلسفه دانشگاه کارل که خودش را در مرکز شهر پراگ و در اعتراض به اشغال کشورش توسط روس ها به آتش کشید، اشاره کرده و می گوید؛ هرچند الکساندر دوبچک آن اقدام را ابراز مخالفی تک نفره می خواند، اما «میلان کوندرا» آن اقدام را همان قدر نومیدانه و بیگانه با تاریخ سرزمین اش می دید که ریخت و قیافه تانک های روسی را... شاید «کوندرا» همان طور که در ژوئن 1950 به دلیل بی اعتنایی نسبت به سرنوشت «کالاندرا» و «هوراکووا» خود را از دایره های رقصان هموطنانش جدا کرده بود، در سال 1989 جای خالی «پالاک» را در میان شادی هموطنانش سراغ می گرفت...

3 از اواسط دهه 1970 انبوه مشکلات اقتصادی و ساختاری کم کم اردوگاه چپ را چنان متزلزل ساخت تا سرانجام و در سال 1989 سخنگوی وزارت خارجه شوروی –گنادی گراسیموف- با اشاره به ترانه مشهور فرانک سیناترا (My Way) اظهار داشت که در سیاست خارجی شوروی و در مناسباتی که با اعضای پیمان ورشو خواهد داشت، «دکترین برژنف» که توجیهی برای رفتارهای خشونت آمیز و مداخله جویانه شوروی (به بهانه نجات سوسیالیسم و دفاع از آن) بود، دیگر به کار گرفته نخواهد شد و به این ترتیب، دولت شوروی به رهبری «میخائیل گورباچف» با پاسخی شوخ طبعانه (دکترین سیناترا) به ملت هایی که در اردوگاه چپ بسر می بردند این اطمینان را داد که می توانند آزادانه راه خود را برگزینند.

 


خوانشی متفاوت از دغدغه های وجودی خیام

روزنامه شرق 7 بهمن 1391

خیام خوانی

محمد صادقی

1 فیلم Restless به کارگردانی گاس ون سنت، و بازی زیبایِ میا واشیکوفسکا (Mia Wasikowska) در نقش انابل، حسابی ذهنم را درگیر کرده، به عبارتی در غیابِ تراژدی آنچه انسان را در مرزهای دلهره و «اضطرابِ بودن» جا می گذارد یا وا می نهد، زندگی روزمره و روزمرگی است که به آن عمق می بخشد. در این فیلم حتی مجالی برای گشودن بغض ما داده نمی شود، یا مهلتی برای سوگواری، تصویر غیرمنتظره ای را به نظاره نمی نشینیم، رازی هم در کار نیست، و شاید به این خاطر که فیلم و بازی واشیکوفسکا تا اندازه ای از تِمِ خیامی برخوردار است.

2 مقاله خواندنیِ سوسن شریعتی را برای دوست خوبم علی فردوسی می فرستم. می گوید در سفری که به لوس آنجلس داشته در حال و هوایی دلپذیر –در دشتِ مرکزی کالیفرنیا- برای همسرش از خیام می گفته و در نظر داشته به مناسبت فرارسیدن بهار مقاله ای با نگاه به رباعیات، برایم بفرستد. خواهش می کنم این کار را زودتر انجام دهد تا سرانجام دو مقاله در کنار هم منتشر شوند. می پذیرد. سوسن شریعتی می پرسد:«یک مناسبتی پیدا شود بهتر نیست؟» تقریباً پاسخی ندارم، ولی می گویم مناسبتی لازم نیست! با خودم فکر می کنم وقتی معنای زندگی، موضوع مرگ و تبسم های افسرده به آن، حجم و هجومِ دغدغه های وجودی و... مسائلی هستند که گاه و بی گاه یقه ما را می چسبند و رعایت تقویم و روز و لحظه را هم نمی کنند و در نتیجه، سایه های تردیدآمیز خود را همچون چترِی ملال انگیز بر زندگی ما می گسترانند، مگر مناسبت خاصی می تواند این همه را در خود بگنجاند؟

 

ادامه نوشته

مهمترین مسأله؛ نومید نباشیم

4 ژانویه 1960 سالروز درگذشت آلبر کامو

مهمترین مسأله «نومید نباشیم»

محمد صادقی

کار نویسندگی و روشنفکریِ آلبر کامو، بیش از اینکه به تغییردادن دنیا یا تغییر دادن بشر معطوف باشد، خدمت به ارزش هایی را در نظر دارد که به تعبیر وی، بی وجود آنها حتی جهان تغییریافته ارزش زیستن ندارد. از این رو در طرحی که برایِ «بودنِ» خود افکنده بود بسر می برد و به آن وفادار ماند و باور داشت که در این جهان چیزی معنادار است و آن انسان است، زیرا می تواند در جستجوی معنی برآید. او که در افسانه سیزیف، به بیان حال آدمیان (بیانِ رنجی بی امان) می پردازد، در نقدی بر رمان «تهوع» اثر ژان پل سارتر، می نویسد:«رسیدن به بیهودگی زندگی پایان نیست، آغاز است، این حقیقتی است که تقریباً همه روان های بزرگ از آن آغاز کرده اند...» و با چشم پوشیدن از آسمانی که خیره او را می نگرد، به جای میدان دادن به ناامیدی به ستیز با جهانی بر می خیزد که بر اساس زور، استثمار، استبداد و بی عدالتی بنا شده و مجالی برای به تخت نشستنِ آزادی و عدالت نمی دهد. او در مواجهه با چنین موقعیتی، سکوت و بی طرفی را بر نمی گزیند و باور دارد باید تکلیف را مشخص کرد؛ یا با آنها بود یا در برابر آنها.

کامو در کار نویسندگی، دو مسئولیت را برجسته می سازد؛ یکی خدمتگزاریِ حقیقت و دیگری خدمتگزاریِ آزادی. وجود هنر را برای خویش ضروری می داند زیرا زمینه پیوند او با دیگران را فراهم می سازد تا با معاصرانش زندگی کند و شوربختی ها و امیدهایش را با آنها تقسیم کند. هنرمندانه دغدغه های وجودی اش را بیان می کند، و همین طور نسبت به آنچه در جهان و در پیرامون اش می گذرد با حساسیت، ظرافت و رویکردی انتقادی می نگرد.

کامو به خاطر عدالت از آزادی و به خاطر آزادی از عدالت چشم نمی پوشید، دروغ را مایه جدایی آدمیان می دانست (هرچند مصلحت آمیز باشد) شرافت اخلاقی را ضامنِ روشن بینی می دانست، هرگونه مشروعیت خشونت را رد می کرد و باور داشت؛ داد را نمی توان بر اساس بیداد بنا کرد و آنجا که با این پرسش مواجه می شد که چگونه می توان در مبارزه، دست ها را پاک نگه داشت؟ با صراحت پاسخ می داد؛ کسانی که به ضرورتِ آلودگیِ دست ها باور دارند نیز طاعون زده اند! از این رو می توان او را دارای ذهنی اتوپیک خواند و درباره این سخن –از روانشناسی غربی- نیز اندیشید:«رویاهای ما به اندازه ای که از واقعیت نشأت گرفته باشند، تبدیل به واقعیت می شوند» و به تعبیر دکتر مجید شریف:«بسیاری از رویاها که هیچ کس فکر نمی کند تحقق یابند، یک باره تحقق می یابند. بنابراین این آرمان ها اتفاقاً خیلی واقعی ترند.» از این رو برای کسی که تاریخِ دل های آزرده و آرزومند را می نگاشت و خوشبختی در ذهن و ضمیرش چیزی جز خوشبختی همگان نبود، رویاهایی که در سر داشت دور از دسترس نبودند.

برای نمونه، هشت سال پس از درگذشت کامو که یکی از دغدغه هایش پیوند میان آزادی و عدالت بود، کوششی انسانمدارانه و اخلاقگرایانه از سوی مردم و روشنفکران چکسلواکی نتیجه داد و پیوند میان عدالت و آزادی با صراحت از زبان الکساندر دوبچک بیان شد:«ما می خواهیم حقوق بشر را در قلمرو خود اعلام کنیم، تحقق بخشیم و گسترش دهیم... ما از این سیاست دست شسته ایم که همه مردم را به شکل دلخواه هیأت حاکم درآوریم... تحقق دموکراسی تلاش اصلی ماست» این نگرش خردمندانه در 1968 تحمل نشد، و با وحشیگری پاسخ داده شد اما سرانجام و با آزادسازی های 1989 اردوگاه چپ فرو ریخت و رویایی دیگر واقعیت را شکست داد و «دیواری» دیگر «در» شد! تا به تعبیر برشت، آدم ها کم کم به سوی وضعیتی پیش بروند که هنگام مرگ، دنیای خوبی را ترک کنند و نه اینکه فقط آدم های خوبی باشند!

تاریخِ سه قطره خون


به مناسبت 16 آذر 1332

تاریخِ سه قطره خون

محمد صادقی

 

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی در بررسی فضای ادبی-اجتماعی ایران پس از کودتای 28 مرداد یکی از درونمایه ها و تم های حاکم بر شعر این دوره را مسأله ستیز میان "امید" و "نومیدی" می داند. 1 به تعبیر وی، شاعران را در این دوره می توان به دو دسته تقسیم کرد. عده زیادی را می توان شاعران ناامید و مأیوس نام نهاد که پرچمدارشان مهدی اخوان ثالث است، و عده ای اندک شاعرانی بودند که تسلیم فضای یأس آلود آن روزگار نشدند و "تنفس دریای زنده را" پیوسته در درون شب می شنیدند که سیاوش کسرایی نمونه خوبی از آنها می باشد.

شعر "زمستان" سروده اخوان ثالث به عبارتی نمونه بارز یأس، سرخوردگی و پژمردگی میان مردم و بویژه روشنفکران جامعه است، که ائتلافِ سیاه (دربار، ارتش و دولت های انگلیس و آمریکا) در 28 مرداد، آرزوهای سپیدشان را برای ایرانی آزاد و آباد درنوردیده بود. در برابر شعری که حکایت از سرخوردگی شدید در میان مردم داشت و بازگوکننده رنج و اندوه شان بود، و می توان گفت، زبان حال بیشتر مردم بود، شعری هم بود که تسلیم وضعیت موجود نشده و یأس را بر نمی تابید. هرچند این صدا از متن جامعه به گوش نمی رسید و همچون لبخندی بر فراز شب های تیره، کم سو و بی رمق بود، اما به زودی فضای زمستانی جامعه را که آغشته از آهنگ موزون حُزن بود، دگرگون ساخت.

کودتای 28 مرداد، ضربه ای محکم بر پیکر جامعه ای نواخته بود که در آغاز راه بود، راه دشوار استقلال، آزادی و استقرار حاکمیت مردم، و در این راه پر پیچ و خم، به روزهای سپید چشم دوخته و دل بسته بود. سیزده ماه پس از قیام ملی 30 تیر 1331 که دکتر محمد مصدق توانسته بود در جبهه داخلی با فداکاری ها و جانفشانی های مردم و با اعلام رأی دیوان دادگستری بین المللی مبنی بر عدم صلاحیت دیوان در رسیدگی به شکایت انگلستان در مورد صنعت نفت ایران در جبهه جهانی پیروز گردد، چنان تنها ماند و در تنگنا قرار گرفت که پایان بندی اندوهگین دوره زمامداری اش برای همیشه همچون بغضی در گلوی تاریخ فشرده شد و شوک ناشی از آن، سال ها جامعه ایران را در خود فرو برد. اما کودتاگران و همراهانشان هیچ گاه و به هیچ وسیله ای نتوانستند از زیر بار این ننگ رها شوند. هرچند پس از کودتا، مقاومت هایی نشان داده شد اما فضای پژمرده جامعه همچنان دوام داشت تا سرانجام با شکل گیری گروه های سیاسی جدید، آرایش دیگری در فضای سیاسی و اجتماعی ایران رقم خورد و اعتراض ها به وضعیت موجود استمرار یافت و با درنیافتن وضعیت جامعه از سوی حکومت پهلوی و ادامه روش های سرکوبگرانه موج تازه ای با تکیه بر شیوه های غیرمسالمت آمیز سربرآورد. حکومت پهلوی نیز زمانی به عمق این ماجرا پی برد که به قول شاعر "هر صبح و هر سپیده، میدان تیر بود" و دیگر کار از کار گذشته بود.

...آخرین کشاکش درونی قدرت در زمان پهلوی دوم، با استعفای نخست وزیر وقت، دکتر علی امینی (27 تیر 1341) سرآغاز فصلی دیگر را در نظام شاهنشاهی ایران رقم زد، فصلی که با سرکوب مخالفان و تکیه بر نهاد امنیتی ساواک، و افزایش اختناق شناخته می شود و در حالی که استمرار فضای امنیتی و بستن پنجره ها و دریچه های سیاسی و اکتفا به پنجره های کاخ نیاوران، احساس کاذب ایمن بودن و اطمینان بخشی را در ذهن شاه و اطرافیان اش بوجود آورده بود، در نیمه دوم دهه چهل، با تجدیدنظر در چند و چون مبارزه، فضا به گونه ای رقم خورد که خواب خوش از چشمان محافظان استبداد برای همیشه ربوده شد و فضایی که در ستیز میان زمستانِ اخوان و آرش کمانگیرِ کسرایی، امتداد یافت سرانجام به صداهایی صریح تر منجر شد و شاعران نوپرداز، ترجيع ارغوانی واژه ها را به باد سحرگاهان سپردند تا پيغام آشنا به آشنا برسد:

"كاشفان چشمه

كاشفان فروتن شوكران

جويندگان شادي

در مجري آتشفشان ها

شعبده بازان لبخند

در شبكلاه درد

با جاپايي ژرف تر از شادي

در گذرگاه پرندگان.

در برابر تندر مي ايستند

خانه را روشن مي كنند،

و مي ميرند"

 

اگر در سیر تحولات پس از کودتا بیندیشیم در می یابیم، شاه که حکومت را به تمامی در دست گرفته و بر سرنوشت ملت مسلط گردیده بود، چنان عمل کرد که به مرور زمان، همه را بر علیه خود شوراند و مخالفان را بر ضد خود یکپارچه ساخت، و به عبارتی، خودش، در سقوط و سرنگونی اش نقش برجسته ای را ایفا کرد. او که می پنداشت (در گفت و گو با گاردین، 19 ژانویه 1974) همه با جان و دل پشت سرش هستند! در ادامه، و با گسترش موج اعتراض ها و نارضایتی ها، مجبور به ترک کشور شد و حکومت اش نیز سرنگون گردید. به نظر می آید، برای فهم دقیق آنچه در 16 آذر 1332 رخ داد، نمی توان بستر تاریخی این رخداد را نادیده انگاشت. بازخوانی 16 آذر منهای بازخوانی نهضت ملی ایران، کودتای 28 مرداد و شکل گیری نهضت مقاومت ملی چندان ممکن به نظر نمی رسد. در این باره روایت دکتر محمد علی اسلامی ندوشن در جلد چهارم کتاب "روزها" که به تازگی از پاریس به تهران بازگشته بوده است جای بسی اندیشیدن دارد:«چون برگشتم، تهران بعد از كودتا حالت بق داشت، در خود فرو رفته. بُهتی كه بر كشور حكمفرما شده بود، مردم را به اطاعت و انضباط فرا می خواند، ولی پنهان نمی ماند كه نوعی حالت كدورت و جرم گرفتگی بر روح مردم حاكم است. حالت رضا به قضا. من چون در دوران مصدق از ايران دور بودم، تجربه دست اول از آن نداشتم، ولی می شنيدم كه ايران سرزنده و پرهيجان بوده، ايرانی احساس می كرده كه بازيافت شخصيت كرده... انسان بر حسب ذات خود، میل دارد که ابراز شخصیت بکند، ولو تنگدست باشد، ولو گرسنه باشد. در زمان برگشت من که دو سال و چند ماه از 28 مرداد گذشته بود، من این احساس فروبستگی را در مردم می دیدم. حتی احساسی شبیه به شرمندگی و قصور، که چرا تن به کودتا داده بودند. آنان در زمان مصدق شاید بیش از حد احساسات به خرج داده بودند.»2

پس از کودتای 28 مرداد، فضل الله زاهدی نخست وزیر دولت کودتا، در نخستین گام فرمانداری نظامی را برای دستگیری و سرکوب اعضای نهضت ملی (وزیران و همکاران دولت مصدق، نمایندگان فراکسیون نهضت ملی، سران نیروی سوم و حزب ملت ایران همچون خلیل ملکی، داریوش فروهر و...) به کار گرفت. دادگاه های نمایشی برگزار و آزادیخواهان را به اعدام، زندان و تبعید محکوم کرد. ژنرال آیزنهاور نیز که کمک دولت آمریکا به دولت مصدق را "بی انصافی در حق مالیات دهندگان آمریکایی" می دانست، یک ماه پس از کودتای 28 مرداد و در پاسخ به درخواست کمک مالی از سوی زاهدی، با پرداخت 23400000 دلار کمک فنی موافقت کرد و چند روز بعد  نیز مبلغ 45 میلیون دلار کمک فوری و ضروری در اختیار دولت کودتا قرار داد.3

با شکل گیری وضعیت جدید، برخی از یاران مصدق تشکیلاتی را با نام "نهضت مقاومت ملی" پایه گذاری کرده و کوشیدند با تکیه بر سه اصل (1.ادامه نهضت ملی و اعاده استقلال و حکومت ملی 2.مبارزه با هرگونه استعمار خارجی 3.مبارزه علیه حکومت های دست نشانده خارجی و عمال فاسد) نیروهای پراکنده ملی را جمع کرده و در برابر دولت کودتا ایستاده و تبلیغات کودتاچیان را بی اثر سازند. مهندس عزت الله سحابی درباره تشکیل نشست های نهضت مقاومت ملی و برگزاری تظاهرات به منظور مقابله با دولت زاهدی می گوید:«اواخر شهریور و اوایل مهر بود که جلساتی در منزل پدر من تشکیل می شد و آنجا فهمیدیم که این جلسات مربوط به کمیته نهضت مقاومت است... آنهایی که الان من خوب یادم هست، آقای زنجانی، پدر من و مهندس بازرگان بودند. همچنین مرحوم رحیم عطایی و حاج راسخ افشار بود که از تجار بازار بود. حاج غلامحسین اتفاق که او هم از تجار بازار بود اما او مرتب در جلسات شرکت نمی کرد ولی در تأمین مخارج مالی سهیم بود و مرحوم عباس رادنیا و شاپور بختیار و همچنین از حزب ایران گاه گاهی آقای گیتی بین می آمد. مهندس حسیبی آن موقع فراری و مخفی بود... جلسات مربوط به نهضت مقاومت را که در منزل ما معمولاً برگزار می شد توسط این اشخاص تشکیل می شد. برای بیستم مهرماه نهضت مقاومت اعلام کرد که یک اعتصاب عمومی را برنامه ریزی کرده است. اعتصاب در اعتراض به برنامه های دولت کودتا بود و قرار بود بازار و مدارس و دانشکده ها تعطیل شود... به دلیل عدم موفقیت کامل اعتصاب، قرار شد اعتصاب دیگری در 21 آبان انجام شود. این موضوع مصادف با ورود دنیس رایت به عنوان اولین کاردار سفارت انگلیس بعد از کودتا بود... اعتصاب 21 آبان که مرکز فعالیت های آن انجمن های اسلامی دانشجویان بود خیلی سر و صدا کرد و با موفقیت همراه بود.»4

نخستین مقاومت در 16 مهر 1332 و در اعتراض به محاکمه مصدق، شایگان و رضوی شکل می گیرد. بازار، مدرسه ها و دانشگاه در تهران تعطیل می شود و برای نخستین بار بعد از کودتا جمعیتی از مردم و دانشجویان به خیابان ها می آیند که به درگیری هایی می انجامد و عده ای دستگیر و مجروح می شوند. در 21 مهر هم این اعتراض باز تکرار می شود با وجودی که به دلیل اخلالگری حزب توده کارخانه ها تعطیل نمی شوند و رانندگان اتوبوس ها دست از کار نمی کشند جمعیت قابل توجهی از مسیرهای مختلف به حرکت در می آید که بخش مهمی از این حرکت اعتراضی با هدایت دانشجویان دانشگاه انجام می پذیرد و و با درگیری های شدیدی پایان می گیرد. دولت زاهدی هم نسبت به اعتراض های خیابانی 21 آبان واکنش تندی نشان داده و شماری از دانشجویان، دانش آموزان، کارگران و... را بازداشت و به پادگان های نظامی (جی و مهرآباد) منتقل می کند و عده ای را هم به جزیره خارک تبعید می کند.

آیت الله سید رضا زنجانی نیز یکی از پایه گذاران نهضت مقاومت ملی است که در برابر دولت زاهدی ایستادگی کرده و برای اعتراض به وضعیت موجود شجاعانه پا به میدان می گذارد و به تعبیر خودش "48 ساعت بعد از کودتای 28 مرداد" این مقاومت را آغاز می کند. وی در آن دوران بسیار فعال بوده و چنانچه در گفت و گو با روزنامه اطلاعات 5 ابراز می دارد؛ برای نمونه در 20 آبان دستور تعطیلی بازار را می دهد که با موفقیت انجام می پذیرد به همین دلیل دولت واکنش بسیار شدیدی نشان داده و در چند نقطه سقف بازار را خراب می کنند که به ایجاد وحشت میان بازاری ها می انجامد.

اما با وجود برخوردهای خشن از سوی دولت زاهدی و فرمانداری نظامی وقت، اعتراض ها کاهش نمی یابد تا اینکه روز 16 آذر فرا می رسد. مهندس مهدی بازرگان که خود از اعضای نهضت مقاومت ملی به شمار می آید درباره 16 آذر می گوید:«تظاهرات 16 آذر بسیار گسترده تر، پر سر و صدا و تکان دهنده بود، برخورد نیروهای انتظامی و امنیتی با دانشجویان در محوطه دانشگاه در آن روز با تدارکات طرفین صورت گرفت و برخلاف برخوردهای پیش که بیشتر افراد پلیس به مأموریت متفرق کردن دانشجویان به اطراف دانشگاه اعزام می شدند و با آنها درگیری پیدا می کردند، این دفعه نظامیان و سربازان با تدارک قبلی به مأموریت اشغال دانشگاه و سرکوب شدید دانشجویان فرستاده شده بودند، تصور می کنم قصد دولت این بود که با وارد ساختن یک ضربه شدید و کوبنده، از مشکل دانشگاه که به صورت یک پایگاه ضد رژیم درآمده بود، خود را خلاص کند. تفصیل قضیه از این قرار است؛ تظاهرات دانشجویان در اعتراض به تجدید روابط دولت با انگلیس و نیز اعتراض به ورود ریچارد نیکسون معاون رئیس جمهور آمریکا به ایران، از روز شنبه 14 آذر با ایراد سخنرانی در کلاس ها شروع شد. عصر آن روز در دانشکده حقوق، علوم، دندانپزشکی، فنی و دانشکده های داروسازی و پزشکی تظاهرات پرشوری انجام پذیرفت. روز دوشنبه 16 آذر، عده زیادی از افراد نظامی وارد محوطه دانشگاه شدند. دانشجویان به کلاس های خود رفته بودند و تظاهرات می کردند، ساعتی بعد زنگ دانشکده به صدا درآمد و دانشجویان از کلاس های خود خارج شده به طرف سرسراها و طبقات همکف رفتند. برخورد بین دانشجویان و سربازان از دانشکده فنی که مرکز عمده فعالیت های دانشگاه بود شروع شد، به همین دلیل دستگاه قصد داشت با سرکوب دانشجویان این دانشکده زهرچشم خود را نشان دهد و دیگر دانشجویان دانشکده ها را سرجایشان بنشاند.»6

همچنین وی در کتاب «شصت سال خدمت و مقاومت» برای نشان دادن صحنه اصلی برخوردهای روز 16 آذر روایت یکی از شاگردان خود –مهندس عباس امیرانتظام- در دانشکده فنی را نیز آورده که خواندنی است:«آن روز صبح، با شنیدن صدای زنگ دانشکده از کلاس ها خارج شدیم و به طرف سرسرا و طبقه همکف رفتیم. آقای مهندس عبدالحسین خلیلی که در آن زمان ریاست دانشکده فنی را داشتند، وسط سرسرا، در مقابل پله ها ایستاده بودند، من به طرف ایشان رفتم و دلیل زنگ غیرعادی را سوال کردم. ایشان گفتند "این ممکلت به وجود شما و تحصیلات شما احتیاج ندارد. به منزل هایتان بروید" ما از پله ها سرازیر شدیم و به سرسرای طبقه همکف، که دانشجویان آن طبقه در آن جمع شده بودند، رسیدیدم. من متوجه شدم تعدادی سرباز، در حدود 20 نفر، در ضلع شمالی سرسرا، نزدیک دیوار موضع گرفته اند و جلوی راهروی شمالی و راهروهای ورودی به آزمایشگاه جنوبی و کارگاه های نجاری را بسته اند. از دانشجویانی که کلاس هایشان در طبقه همکف بود، دلیل ورود سربازان را به آنجا پرسیدم، گفتند "در وسط درس، در کلاس عمومی، که آقای دکتر شمسی مشغول تدریس بودند، چند نفر سرباز، همراه فرمانده خودشان، بدون اجازه و رعایت احترام کلاس درس، با اسلحه وارد کلاس شده و چند نفر از دانشجویان با اشاره انگشت از روی صندلی های خود بیرون آورده و به بهانه اینکه این افراد قبل از ورود به ساختمان دانشکده، سربازان را مسخره کرده اند، با خود می برند. آقای دکتر شمسی موضوع را به اطلاع ریاست دانشکده می رساند و آقای مهندس خلیلی، دستور زدن زنگ و تعطیل دانشکده را می دهند. در آن روز تعداد دانشجویان دانشکده فنی 400 نفر بود. همگی ما، در سرسرای طبقه همکف جمع شده بودیم سرسرای همکف دانشکده دارای شش ستون مربعی شکل بود. من بین در ورودی دانشکده در ضلع شرقی و ستون ها ایستاده بودم. در این موقع یکی از دانشجویان شعار "مرگ بر شاه" داد، همه ما این شعار را با صدای بلند تکرار کردیم. سربازانی که در دو ضلع شمالی و جنوبی سرسرا مستقر بودند، با مسلسل های خود، چند رگبار به سقف شلیک کردند. دانشجویان که به دام افتاده بودند با شتاب به طرف سه محل خروجی، یکی به طرف کتابخانه، عده ای به طرف راهروهای زیرزمین در ضلع غربی سرسرا و عده ای هم به سمت در خروجی در ضلع شرقی هجوم بردند. من که به در خروجی نزدیک تر بودم، همراه سایرین از در سرسرا خارج شدیم و به طرف استخر دویدیم و در پشت دیوارهای سنگی اطراف استخر قرار گرفتیم. کسانی که در سرسرا و روی پله های بین طبقه همکف و اول باقی مانده بودند و نتوانستند از سرسرا خارج شوند، چهار نفر بودند: مصطفی بزرگ نیا، شریعت رضوی، احمد قندچی و محمود محمودی، که دانشجوی دانشکده افسری بود و در دانشکده فنی درس می خواند. سه نفر اول، خودشان را در پشت ستون ها پنهان کرده بودند، محمود محمودی با لباس نظامی روی پله مشرف به دیوار قرار داشت. محمودی، شرح واقعه را بعداً به این شکل برای ما تعریف کرد: سربازان پس از خروح همه دانشجویان به سه نفری که در پشت ستون ها پنهان شده بودند دستور می دهند از آنجا خارج شوند، آنها هم در حالی که دست هایشان را روی سرشان گذاشته بودند، خارج می شوند. محمودی که ناظر جریان بوده و همچنان روی پله ها متوقف مانده بود گفت "سربازان بدون هیچ برخوردی با آن سه نفر، آنها را به رگبار مسلسل بستند، به طوری که بدن آنها پاره پاره شد." بنابراین هیچ درگیری و یا گلاویزشدن با سربازان مطرح نبوده و اتهام توهین و مسخره کردن سربازان از سوی دانشجویان، یک اتهام واهی بود و این عمل وحشیانه در دانشکده ما برای نشان دادن سبعیت رژیم کودتا و ساکت کردن دانشگاه تهران انجام گرفت.»7

در پی این اقدام جنایت آمیز، روز 16 آذر با ریخته شدن خون سه دانشجو در دانشکده فنی دانشگاه تهران، و چنانچه مشهور است به ابتکار کنفدراسیون دانشجویان خارج از کشور "روز دانشجو" خوانده شد و هر سال و با وجود فشارهای حکومت شاه، دانشجویان یاد و خاطره کشته شدگان را گرامی داشته و کلاس های خود را تعطیل کرده و نسبت به این موضوع حساسیت فراوانی از خود نشان می دادند. برای نمونه یکی از دانشجویان دانشکده فنی در اشاره به آن دوران و 16 آذر خاطره ای نقل می کند که اهمیت این موضوع را نزد دانشجویان و استادان دانشگاه برجسته می سازد:«هر سال و در سالروز 16 آذر دانشکده فنی دانشگاه تهران در هر شرایطی تعطیل می گردید حتی اگر به زندانی شدن چند نفر هم می انجامید. بعضی از دانشکده ها نیز با این اقدام همراهی می کردند. رسم این بود که ساعت 8 صبح در محلی که تیراندازی شده بود، دانشجویی می ایستاد و اعلام می کرد که امروز و به مناسبت شهادت دانشجویان به کلاس نخواهیم رفت و کلاس ها را تعطیل خواهیم کرد. یادم هست یک سال، 16 آذر همزمان با روز جمعه شد. جمعه هم در دانشگاه خبری نبود و دانشجویان هم نبودند. مهندس بازرگان روز شنبه (فردای 16 آذر) که به کلاس درس آمد، اعلام کرد؛ چون دیروز 16 آذر بود و ما نتوانستیم دانشکده را تعطیل کنیم، و حفظ احترام این روز بسیار ضروری است من امروز درس را تعطیل می کنم. در آن زمان این اقدام، اقدام شجاعانه ای بود»8 با نگاه به این سیر تاریخی می توان نتیجه گرفت که 16 آذر نقطه عطفی در تاریخ مبارزات آزادیخواهانه و جنبش دانشجویی ایران است که ماهیت جنبش را هم به لحاظ استراتژیک و هم به لحاظ تاکتیکی متحول کرد. این سند تاریخی، همواره پس از 16 آذر بازنگری شده و مرحله به مرحله در جنبش های اجتماعی ایران از آن بهره گرفته شده است. به نظر می رسد بهره گیری از این سند تاریخی اگرچه جنبه های گوناگونی داشته اما دو شعار اصلی "استقلال" و "آزادی" که تا بهمن 1357 به طور همه جانبه شعار مردم ایران شد از 16 آذر و رخدادهای پس از آن، برآمده است.

 

 

 

پی نوشت ها:

1.شفیعی کدکنی، محمد رضا، تاریخ ادوار شعر فارسی از مشروطیت تا سقوط سلطنت، تهران، سخن، 1380، ص 63

2. اسلامی ندوشن، محمد علی، روزها (جلد چهارم) تهران، یزدان، 1391، ص 19

3. نجاتی، غلامرضا، جنبش ملی شدن صنعت نفت و کودتای 28 مرداد 1332، تهران، شرکت سهامی انتشار، 1387 (چاپ هشتم) ص 279

4. سحابی، عزت الله، ناگفته های انقلاب و مباحث بنیادین ملی، تهران، گام نو، 1379، صص 100-98

5. روزنامه اطلاعات، 13 اسفند 1357، شماره 15799، گفت و گو با آیت الله سید رضا زنجانی

6. بازرگان، مهدی، شصت سال خدمت و مقاومت، (خاطرات مهندس مهدی بازرگان در گفت و گو با سرهنگ غلامرضا نجاتی) تهران، موسسه خدمات فرهنگی رسا، 1377، صص 315-314

7. پیشین، صص 316-315

8. برای مطالعه بیشتر نگاه کنید به گفت و گوی نگارنده با هاشم صباغیان:

مجله اندیشه پویا-شماره سوم، شهریور و مهر 1391

 

 

فرشته ها اثر میلان کوندرا


نگاهی به داستان «فرشته ها» اثر میلان کوندرا

بازخوانیِ بهار پراگ

محمد صادقی

 

میلان کوندرا در گفت و گویی خواندنی با یان مک ایوان (Ian McEwan) درباره چرایی و چگونگیِ مهاجرت اش به فرانسه می گوید:«در سال 1968 کسانی که خواستند مهاجرت کنند فوراً این کار را کردند. در آن هنگام من در زمره کسانی بودم که نمی خواستیم برویم، دقیقاً به این دلیل که فکر می کردم نویسنده نمی تواند در جایی جز سرزمین مادری اش زندگی کند. پس از اشغال، هفت سال آزگار در چکسلواکی ماندم. ابتدا هر آنچه اتفاق می افتاد، اگرچه غمبار، بسیار جالب هم بود. از سر گذراندن این تجربه، مخصوصاً برای یک نویسنده، مسحور کننده بود. کم کم، نه تنها بسیار غمبار، بلکه سترون نیز شد و به تدریج به نظر می رسید که دیگر کافی است. حتی در سطح عملی، دیگر امکان ماندن نبود. کار از کار گذشته بود. شغلم را در دانشگاه از دست داده بودم. حقوقم را از دست داده بودم. دیگر نمی توانستم چیزی منتشر کنم. از این رو راه دیگری نبود تا بتوانم از آن طریق معاشم را تأمین کنم. مبلغی پول ذخیره کرده بودم، از این جهت توانستیم مدتی دوام بیاوریم. همسرم به تدریس زبان انگلیسی پرداخت، اما چون اجازه تدریس نداشت، مجبور بود این کار را در خفا انجام دهد. با خبر شدم که می توانم مهاجرت کنم. جایزه مدیسی را برای کتاب "زندگی جای دیگری است" به من داده بودند و با کمال تعجب دیدم مقامات گذرنامه ام را، که قبلاً مصادره کرده بودند، به من پس دادند و اجازه دادند برای دریافت پول جایزه به پاریس بروم. آنگاه متوجه شدیم که رژیم با رفتن نویسندگان مخالفتی ندارد و در واقع بی سر و صدا آن را تشویق می کند. آن موقع به فکر مهاجرت افتادم. اندکی بعد از من دعوت شد که به مدت دو سال در دانشگاه "رن" تدریس کنم...» 1

میلان کوندرا در این گفت و گو ابراز می دارد که برداشت سیاسی از کتاب هایش، او را می رنجانده زیرا به نظرش برداشت سیاسی موجب می شود بخش های مهمی که در نظر داشته نادیده گرفته شود و شاید حق با او باشد که باور دارد، رمان می تواند چیزی را بگوید که آن را به هیچ شیوه دیگری نمی توان گفت:«رمان نویسان نیامده اند تا استالینیسم را بکوبند، چون سولژینتسین می تواند با اعلامیه های خود این کار را بکند. اما رمان تنها وسیله ای است که با آن می توان وجود انسانی را با تمام جنبه هایش تشریح کرد، نشان داد، تحلیل کرد و پوست کند. من هیچ فعالیت دیگر روشنفکری را نمی شناسم که بتواند کار رمان را بکند. حتی فلسفه وجودی هم نمی تواند. زیرا رمان در ارتباط با همه نظام های فکری نوعی شکاکیت ذاتی دارد. هر رمان طبیعتاً با این فرض آغاز می شود که اساساً گنجاندن زندگی بشری در هر نظامی ناممکن است.» با این وجود به نظر می رسد فهم آثار وی بدون فهم آنچه به بهار پراگ و سپس اشغال کشورش انجامید، ممکن نیست.

مسأله اساسی در فهم و درک آنچه به بهار پراگ منجر شد را باید در پیوند میان آزادی و عدالت (سوسیالیسم) جستجو کرد و چکسلواکی به دلیل اینکه در این مسیر گام نهاد با مداخله نظامی شوروی و کشورهای همسو (پیمان ورشو) متوقف شد. تا قبل از دگرگونی های اجتماعی-سیاسی در چکسلواکی، آنتونین نووتنی (Antonin Novotny) با به کار بستن شیوه های استبدادی و ایجاد محدودیت در زمینه های گوناگون رکودی همه جانبه را پدید آورده بود که رکود اقتصادی بارزترین بخش از آن رکود به شمار می رفت. سوسیالیسم نووتنی، که بر اساس اندیشه های استالین شکل گرفته بود، پاسخ نگرفت، و ناکارآمدی اش مجال را برای به میدان آمدن الکساندر دوبچک (Alexander Dobcek) فراهم آورد و این از سوی شوروی خطرناک خوانده شد. دوبچک اگر از چهره انسانی سوسیالیسم سخن می گفت، در حقیقت، بر آزادی و دموکراسی پای می فشرد. از این رو در همکاری های اقتصادی، کشورهای غیرسوسیالیست را نفی نمی کرد و این بالاتر از سقف تحمل روس ها بود. در نظر داشته باشیم که رونق اقتصادی آلمان غربی، موجب شده بود تا آلمان شرقی و دیگر کشورهای کمونیستی به عبارتی احساس شرم کنند. اما سرانجام لشگرکشی نظامی روس ها و همراهانشان، شکوفه های بهاری را در پراگ پژمرده کرد و این اقدام ضدانسانی و سلطه جویانه همواره همچون لکه ننگی در اردوگاه چپ باقی ماند. اصلاحات اقتصادی، اعاده حیثیت از قربانیان سرکوب های سیاسی، آزادی مطبوعات و ایجاد فضای بحث و گفت و گو را می توان مهمترین برنامه های اصلاحی دوبچک در چکسلواکی برشمرد که با وجود روش و شیوه آرام و مسالمت جویانه وی، از سوی مسکو تحمل نشد. لئونید برژنف، پس از پایان دادن به بهار پراگ، در یک سخنرانی خاطر نشان ساخت که اتحاد جماهیر شوروی برای نجات سوسیالیسم و تقویت جامعه سوسیالیستی اگر لازم باشد در کشورهای سوسیالیست دخالت خواهد کرد و این سیاست دخالت در خارج به دکترین برژنف (Berzhnev Doctrine) مشهور شد و تا سال 1989 که میخائیل گورباچف آن را رد کرد، استمرار داشت. دکترین سیناترا (Sinatra Doctrine) 2 نیز پاسخی شوخ طبعانه به دکترین برژنف خوانده شد زیرا بر اساس رویکرد جدید گورباچف، ملت ها می توانستند راه خودشان را بروند. در میان برنامه های انسان مدارانه دوبچک، موضوع اعاده حیثیت ها جایگاه ویژه ای دارد. خودش می گوید مساله اعاده حیثیت ها بیش از همه به قلبم نزدیک بود و می کوشیدم به آن سرعت ببخشم، تاریخ نیز درستی این گفته را نشان می دهد. در سال 1968دو نمونه از اعدام های ننگین که سال ها قبل انجام گرفته بود پس از مرگ محکومان توسط دیوان عالی لغو شد. میلادا هوراکوا (Milada Horakova) 3 نماینده حزب سوسیالیست که به خیانت متهم شده بود تنها زنی بود که در تاریخ چکسلواکی به دلایل سیاسی اعدام شد. دیگری، زاویس کالاندرا (Zavis Kalandra) نویسنده و منتقد ادبی بود. همچنین اعضای تیم ملی هاکی روی یخ که در سال 1950 همگی به اتهام دروغین خیانت، دستگیر و زندانی شده بودند در ژوئن 1968 به طور کامل اعاده حیثیت شدند و چند روز قبل از تجاوز اشغالگران، در 19 اوت، چارچوب اداری و اجرایی اعاده حیثیت عمومی قضایی از همه قربانیان سرکوب استالینی از سوی وزارت کشور تدوین شد.

اما بهار پراگ که خواستار برچیدنِ نگرش های بسته و روش های ناسازگار با اصول دموکراسی، آزادی و حقوق بشر بود، تحمل نشد و با واکنش سریع و خشونت آمیز شوروی در زمستانی سرد فرو رفت. شب هنگام، زمانی که آنتوان تاتسکی (از دبیران کمیته مرکزی حزب کمونیست اسلواکی) با اتومبیل خود از "بانسکا بیستریکا" به "براتیسلاوا" باز می گشت، در خیابان های شهر با نورهای عجیب و سپس تانک ها، کامیون ها و سربازانی با اونیفورم های خارجی مواجه شد. اشغالگران از سوی جنوب، از مجارستان، رسیده بودند و تاتسکی با خود فکر می کرد که حتماً دارند فیلمبرداری می کنند، برای همین دور می زند، به خانه می رسد و به بستر می رود. پنج دقیقه بعد کسی تلفن می زند و به او می گوید:«روس ها اینجا هستند!» بی دلیل نیست که الکساندر دوبچک در خاطرات خویش 4 می گوید، در شرایط متمدنانه، قربانیان معمولاً انتظار راهزنی ندارند. زیرا او تا قبل از نیمه شب 21 اوت بر این باور بود که روابط درونی اردوگاه سوسیالیسم در اساس خود متمدنانه است!

میلان کوندرا، در آثار خویش نگاه عمیقی به رخدادهای چکسلواکی (قبل و بعد از سال 1968) دارد. در داستان «فرشته ها» از وضعیت دشواری می نویسد که پس از اشغال کشورش رخ می دهد. کار خود را از دست می دهد و هیچ کس نیز اجازه نداشته به وی کاری بسپارد! از دوستان جوانی می گوید که چون نام هایشان در لیست های روس ها نبوده، می توانستند به کار خویش در دفترهای مطبوعاتی، مدرسه ها و استودیوهای فیلمبرداری ادامه دهند و مجالی نیز برای او بگشایند:«این دوستان خوب جوان، که هرگز به آنان خیانت نخواهم کرد، نام های خود را تقدیم من کردند تا بتوانم، زیر پوشش آنان، نمایشنامه های رادیویی، تلویزیونی و تئاتری، مقاله، رپرتاژ و فیلمنامه بنویسم و از این رهگذر امور خود را بگذرانم.» 5 و تصویری نیز از دو دایره رقصان، یکی در بهار 1948 که کمونیست ها در کشورش پیروز شده بودند و دیگری در ژوئن 1950 و فردای به دار آویخته شدن میلادا هوراکووا ارائه می کند. در دایره اول، دست در دست یا بر شانه دانشجویان به رقص و پایکوبی می پرداخته و در دایره دوم، وقتی می بیند، پل الوار بی اعتنا به نامه آندره برتون (برتون در این نامه سرگشاده از الوار می خواهد تا برای نجات کالاندرا کاری انجام دهد) در دایره ای عظیم که پاریس، مسکو، ورشو، پراگ، صوفیه و همه کشورهای سوسیالیست جهان را در بر می گرفت، می رقصد و سرودِ شادی و برابری سر می دهد (برآنیم که معصومیت را/ با قدرتی بیانباریم که تاکنون/ نداشته ایم/ و ما هرگز تنها نخواهیم بود) جایی برای خود در آن دایره ها نمی بیند:«در خیابان های پراگ پرسه می زدم و پیرامون من حلقه هایی از چک های خندان می رقصیدند و می دانستم که به آنان تعلق ندارم، بلکه به کالاندرا تعلق دارم...» و همه این تصاویر را از پنجره آپارتمان کوچک اش در خیابان بارتولومیسکای در برابر چشم مخاطبان می گذارد:«وقتی از پنجره بزرگ اتاق خود در طبقه چهارم به بیرون نگاه می کردم، می توانستم گلدسته های قلعه پراگ را فراز پشت بام ها ببینم و اگر به پایین نگاه می کردم حیاط های اداره پلیس را می دیدم. در بالا تاریخ پرآوازه شاهان چک قرار داشت و در پایین تاریخ زندانیان پرآوازه. همه آنان از آن محل گذشته بودند، کالاندرا، هوراکووا، کلمنتیس، و دوستان من ...»

کوندرا در "فرشته ها" که آخرین فصل از کتاب "کلاه کلمنتیس" است، به عبارتی یک داستان-مقاله را در برابر ما می گذارد که دربردارنده خاطره ها، اعتراض ها و رنج های او و هموطنان اش در دوره ای حساس از تاریخ چکسلواکی و جهان است. دوره ای که با حرکت سنجیده و هوشمندانه دوبچک، همراهی مردم و بویژه روشنفکران، هنرمندان و... بهاری دلپذیر برای چکسلواکی به بار آورد و "پراگ" زودتر از "ورشو"، "صوفیه"، "بخارست" و... طعم خوش آزادی را (هرچند کوتاه) چشید زیرا مردم آن سرزمین بیش از دیگران به فرارسیدن روزهای سپید باور داشتند و با امید به زیستی آزاد راه می پیمودند.

 

 

 

پی نوشت ها:

1.کوندرا، میلان، کلاه کلمنتیس، ترجمه احمد میرعلایی، تهران، باغ نو، 1380، ص 11

2. اشاره به ترانه ای از فرانک سیناترا با نام My Way

3. میلادا هوراکوا، در 25 دسامبر 1901 در پراگ به دنیا آمد و در 27 ژوئن 1950 اعدام شد. او دانش آموخته دانشگاه چارلز بود و پس از فارغ التحصیلی در رشته حقوق در شورای شهر پراگ مشغول به کار شد و در همان سال به عضویت حزب سوسیالیست ملی درآمد. بعد از اشغال چکسلواکی توسط آلمان نازی در سال 1939 وارد نهضت مقاومت شد و در سال 1940 توسط گشتاپو بازداشت و ابتدا به اعدام و سپس به حبس ابد محکوم شد و به کمپ ترزین (Terezin Camp) منتقل گردید. بعد از آزادی در سال 1945 به پراگ بازگشت و فعالیت سیاسی خود را دوباره آغاز کرد و به پارلمان راه یافت و تا فوریه 1948 کار خود را ادامه داد اما به دلیل بسته شدن فضای سیاسی مجبور به استعفا شد و با وجودی که دوستان اش هشدار داده بودند که از کشور بگریزد، ماند و دست از فعالیت نکشید تا اینکه در 27 سپتامبر 1949 به اتهام توطئه بر ضد رژیم کمونیستی بازداشت گردید و زیر فشار شدیدی از سوی پلیس مخفی چکسلواکی قرار گرفت. دادگاه او و دوازده تن از همراهان اش، در 31 می 1950 آغاز شد و هرچند شرایط اش سخت تر می گردید در یک نبرد شجاعانه به دفاع از خود برخاست. در پایان، دادگاه او و سه تن دیگر را در 8 ژوئن 1950 به اعدام محکوم ساخت و هرچند افرادی همچون آلبرت اینشتین، وینستون چرچیل و... به این حکم اعتراض کردند، حکم از سوی رئیس جمهوری وقت چکسلواکی، کلمنت گوتوالد (Kelement Gottwald) نهایی و در 27 ژوئن 1950 در زندان پانکراک اجرا و هوراکوا به دار آویخته شد. وی در نامه ای به دختر شانزده ساله اش نوشت:«زمانی که تو می فهمی چیزی واقعیت است و عین عدالت، آن زمان است که خواهی توانست برای اش بمیری» اما روزگار چنین نماند و جایزه T.G.Masaryk که به افرادی تعلق می گیرد که در زمینه انسانی، دموکراسی و حقوق بشر نقش موثری دارند در سال 1991 و در زمان رئیس جمهوری وقت چکسلواکی به دکتر میلادا هوراکوا تعلق گرفت.

4. برای مطالعه بیشتر نگاه کنید به:

دوبچک، الکساندر، در ناامیدی بسی امید است، ترجمه نازی عظیما، تهران، نشر و پژوهش فرزان روز، 1377

5. کوندرا، میلان، کلاه کلمنتیس، ترجمه احمد میرعلایی، تهران، باغ نو، 1380، ص 106