ویژه نامه مولانا، به مناسبت همایش جهانی از بلخ تا قونیه


مولانا؛ پلی برای گفت و گوی فرهنگ ها


درنگی بر زندگی علمی و سیاسی دکتر غلامحسین صدیقی

مجله مهرنامه، شماره 17، آذر 1390


درنگی بر زندگی علمی و سیاسی دکتر غلامحسین صدیقی

ناخدای پیر*

محمد صادقی

 

غلامحسین صدیقی در آذر 1284 در شهر تهران و در بازارچه سرچشمه (خیابان سیروس) به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و بخشی از تحصیلات متوسطه را در مدرسه اقدسیه انجام داد و سپس در مدرسه آلیانس به تحصیل زبان فرانسه پرداخت، دیپلم خود را گرفت و وارد مدرسه دارالفنون شد. وی در شهریور 1308 برای ادامه تحصیل راهی فرانسه و در طول پنج سال، از 1311 تا 1315 پنج دیپلم عالی (روانشناسی - روانشناسی کودک و آموزش و پرورش – اخلاق و جامعه شناسی – جمال شناسی – تاریخ ادیان) در رشته فلسفه دریافت کرد و در اول فروردین 1317 با در دست داشتن درجه دکترا از دانشگاه پاریس به تهران بازگشت. از شانزدهم فروردین 1317 در دانشگاه تهران با سمت دانشیاری استخدام شد و از آن زمان به تدریس جامعه شناسی و تاریخ فلسفه در دانشگاه پرداخت.

اگر نگاهی به زندگی علمی و فرهنگی دکتر غلامحسین صدیقی نگاهی داشته باشیم، با کارنامه ای پربار روبرو خواهیم شد.

-در سال 1314 از طرف دولت ایران در هیأت نمایندگی ایران برای کنفرانس موسسه بین المللی تعلیم و تربیت (که در شهر ژنو تشکیل می شده است) انتخاب می شود.

-در سال 1316 از طرف وزارت فرهنگ مأموریت می یابد تا در باب نژادشناسی (در موسسات علمی و موزه های پاریس و وین) مطالعاتی انجام داده و دستور کار و گزارشی برای تشکیل موزه مردمشناسی تهران تهیه کند که این کار را در تابستان 1316 انجام می دهد.

-سال 1319، عضویت در کمیسیون جغرافیایی و اصطلاحات فرهنگی فرهنگستان ایران

-سال 1323، عضویت در هیأت موسس انجمن آثار ملی

-در سال 1324 از طرف دولت ایران به عضویت در هیأت نمایندگی ایران برای شرکت در کنفرانس اساسی سازمان بین المللی تربیتی و علمی و فرهنگی انتخاب شده و به لندن می رود.

-در سال 1325 از طرف دانشگاه تهران برای شرکت در کنفرانس ملتهای آسیایی و عضویت در هیأت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی که از طرف دولت ایران به هندوستان می رفت، انتخاب شده و در دهلی بنا به تصمیم علی اصغر حکمت ریاست نمایندگی ایران در کنفرانس ملتهای آسیایی را بر عهده می گیرد.

-سال 1326، همکاری در تالیف لغتنامه دهخدا

-در سال 1327 از طرف دولت ایران به ریاست هیأت نمایندگی ایران در سومین کنفرانس تربیتی و علمی و فرهنگی (یونسکو) که در بیروت برگزار می گردید، انتخاب می شود.

-سال 1329، عضویت در انجمن اصطلاحات علمی دانشگاه تهران

-سال 1334، عضویت در «انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی» وابسته به کمیسیون ملی یونسکو در ایران

-در سال 1337 موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی را پایه گذاری کرد و ریاست آن را بر عهده گرفت. این موسسه از سال 1351 به دانشکده علوم اجتماعی تبدیل شد.

-سال 1345، همکاری در تألیف دایرة المعارف فارسی به سرپرستی مصاحب

-در سال 1352 نیز عنوان «استاد ممتاز» را از دانشگاه تهران دریافت کرد...

خدمات علمی و فرهنگی دکتر صدیقی چنان درخشان است که دکتر محمد علی اسلامی ندوشن ترجمه مقاله ای از چارل فاینمن (Charle Faynman) را با نام «ارزش علم در چیست؟» 1 به پاس تکیه صدیقی بر موازین علمی، به او تقدیم می کند... اما برای فهم زندگی سیاسی دکتر صدیقی شاید بیش از هر گفته و نوشته ای، دو مقاله؛ یکی با نام «همگامیهای پیوسته» نوشته مهندس مهدی بازرگان و دیگری، با نام «دکتر صدیقی و اخلاق سیاسی» نوشته دکتر مصطفی رحیمی، می تواند نقش او را در تاریخ پرفراز و نشیب معاصر ایران به مخاطبان بشناساند. این دو مقاله در کتاب «یادنامه دکتر غلامحسین صدیقی» آمده است.

صدیقی در کابینه اول دکتر محمد مصدق، وزارت پست و تلگراف و تلفن را بر عهده می گیرد و در کابینه دوم، وزارت کشور به او سپرده می شود. اگر در زندگی سیاسی صدیقی بیندیشیم، مهمترین و حساس ترین روزهای زندگی او را می توان و باید، در دو زمان جستجو کرد؛ زمانی که در دولت دکتر مصدق، وزارت کشور را بر عهده می گیرد و زمانی که محمدرضاشاه برای گریز از وضعیت دشواری که خود در پدیدآوردنش سهم فراوانی داشت، او را برای پذیرش سمت نخست وزیری فراخواند.

مصدق پس از 30 تیر 1331 هرچند در دو جبهه (داخلی و خارجی) پیروز شده بود اما روزهای سختی را پیش رو داشت. ماجرای 9 اسفند 1331 و قتل افشارطوس در اردیبهشت 1332 تنها نشانه هایی برای فهم آن وضعیت پیچیده اند ولی بررسی فاصله زمانی 30 تیر 1331 تا 28 مرداد 1332 همچنان جای اندیشیدن دارد و به نظر می رسد، با ساده سازی مسأله نمی توان به عمق آن پی بُرد... مصدق در مرداد 1332 مجلس را با برگزاری یک رفراندوم منحل کرد تا مگر از کارشکنی ها و ستیز با دولت بکاهد و این درحالی بود که به گفته همایون کاتوزیان:«مصدق هنوز در مجلس اکثریت مطلق داشت، گواهش اینکه وقتی تصمیم به برگزاری رفراندوم را رسما اعلام کرد، قریب دو سوم نمایندگان به ابتکار خود و در حمایت از تصمیم دولت از نمایندگی مجلس استعفا کردند، با آنکه برخی از آنها و بسیاری از نمایندگان متعهد به نهضت ملی در عاقلانه بودن این تصمیم تردید داشتند. بسیاری از نزدیکترین یاران و یاوران مصدق از قبیل دکتر غلامحسین صدیقی، خلیل ملکی، دکتر علی شایگان و دکتر کریم سنجابی بارها و بارها با دلیل و برهان نادرستی این تصمیم را برایش تشریح کردند. همگی آنان از این بیم داشتند که دشمن از این موقعیت برای اقدام به کودتایی استفاده کند که واقعا هر روز همه منتظرش بودند. وقتی صدیقی به انحای گوناگون به مصدق گفت که شاه ممکن است در غیاب مجلس او را از نخست وزیری عزل کند، وی با اطمینان تمام پاسخ داد که شاه جرأت این کار را ندارد...» 2 و البته خود مصدق نیز بهتر از هر کس می دانست که در نبرد نهایی، زمانی که کاربرد زور (militancy) در میان باشد او دیگر توانایی ادامه کار را نخواهد داشت، از این رو به نصرت الله خازنی که از شکست کودتای 25 مرداد ذوق زده شده بود، هشدار داده بود که:«فکر نکن تمام شده، آن ها کارشان را می کنند، 25 مرداد نشد، سی ام، نشد سی و پنجم!» 3 از سوی دیگر، به حرف کسانی چون خلیل ملکی که اصرار داشتند باید مردم را به خیابان ها فراخواند نیز اعتنایی نکرد؛ که نه در پی برانداختن نظام شاهنشاهی بود و نه خشونت و خونریزی را بر می تابید. تحلیل صدیقی از شکست کودتای 25 مرداد را باید با دقت بیشتری خواند؛ وی باور دارد، پس از میتینگ عصر روز 25 مرداد در میدان بهارستان، و آن سخنرانی های تند، نباید مردم به حال خودشان رها می شدند، زیرا از این موقعیت، تنها تشکیلات منسجم آن سال ها (حزب توده) می توانسته بهره ببرد. از این رو، او در اتاق دکتر مصدق، بر سر دکتر علی شایگان و مهندس رضوی فریاد می زند که مردم را رها کرده اید و آمده اید اینجا؟ در نظر داشته باشیم، این واکنش زمانی رخ می دهد که توده ای ها شعار سر داده، از میدان بهارستان به حرکت درآمده و شهربانی هم در پی کسب تکلیف بوده که چه واکنشی نشان بدهد... مصدق هم اشتباه هایی انجام می دهد که عجیب به نظر می رسد، آنهم پس از کودتای اول و زنگ خطری که به صدا در می آید. صدیقی هنگامی که به روایت کودتای 28 مرداد می پردازد، چنین می نویسد:«آقای نخست وزیر با تلفن به من گفتند با مطالعاتی که کرده ام مقتضی است دستور بدهید ریاست شهربانی کل را به سرتیپ دفتری بدهند و فرمانداری نظامی هم به عهده او واگذار شده است و او فعلا در شهربانی است. من با اینکه از تغییر فوری تصمیم قبلی راجع به سرتیپ شاهنده و انتخاب سرتیپ دفتری و صدور این دستورهای متناقض، در چنان اوضاع و احوال متعجب و متوحش شدم، ناچار به ملاحظاتی که در چنین اوقات رعایت آن واجب است، به رئیس کارگزینی دستور دادم ابلاغ را تهیه کند...» 4 و دفتری نیز کمترین کاری که از دستش برآمد این بود که به استقبال نیروهای سرتیپ کیانی رفت، و با ماچ و بوسه! جلو استفاده موثر از این نیرو را که می توانست کودتاچیان را ناکام سازد، گرفت و از کمترین زمانی که در اختیار داشت، بهترین بهره را بُرد. جالب است، روز بعد (29 مرداد) صدیقی از مصدق می پرسد که آیا به این افسر اعتماد داشتید؟ مصدق پاسخ می دهد:«آقا، کاش بودید و می دیدید. این افسر که با ما نسبت دارد، صبح روز 28 مرداد آمد و با گریه گفت: به من خدمتی رجوع کنید. من چه موقع مناسب تر از حال می توانم به شما خدمت کنم!» 5

چند سال پس از کودتای 28 مرداد، سرانجام در جلسه ای (23 تیر 1339) و در منزل صدیقی، فعالان ملی گرا به این نتیجه رسیدند تا بار دیگر جبهه ملی را فعال سازند. بنابراین، فعالیت جبهه ملی دوم یک هفته بعد، در سالروز قیام ملی 30 تیر، با انتشار بیانیه ای آغاز شد. در 10 بهمن 1339 چهارده نفر از رهبران جبهه ملی همچون؛ مهدی بازرگان، باقر کاظمی، غلامحسین صدیقی، علی اصغر پارسا، عبدالعلی ادیب برومند و... به دلیل آزاد نبودن انتخابات به مجلس سنا رفته، به نشانه اعتراض آنجا مانده و بیرون نیامدند که یادآور حرکت های سیاسی رهبر نهضت ملی ایران در دوره های پیشین مجلس بود. اما اوج نمایش قدرت جبهه ملی در میتینگ 28 اردیبهشت 1340 در میدان جلالیه (پارک لاله) رقم خورد. کریم سنجابی، غلامحسین صدیقی و شاپور بختیار در آن روز سخنرانی کردند، و بختیار که بسیار احساساتی شده بود، نام مصدق را نیز گرامی داشت و تندتر از دیگران سخن گفت... اما این آغاز چندان هم با قدرت پیش نرفت، زیرا اختلاف های درونی جبهه ملی بسیار عمیق بود، و اگر به دقت متن صورتجلسه های کنگره جبهه ملی را بخوانیم در می یابیم که برای ترمیم شکاف ها، نه اراده ای دیده می شود و نه شاید امکانی! برای فهم دلایل ناکامی جبهه ملی، به نظر می آید بهتر است در مفهوم حرکت جبهه ای اندکی بیندیشیم تا موضوع روشن تر شود.

هنگامی که مصدق عهده دار نخست وزیری می شود تشکیلاتی منسجم و قوی (حزب توده) نیز در ایران وجود دارد و هرچند این سخن طنزآلود به نظر آید، ولی به عبارتی گویای واقعیتی در آن دوره می باشد که؛ اگر در مسکو باران می آمد، چترهای رهبران حزب توده در ایران گشوده می شد! مصدق مجبور بود در مواجهه با این تشکیلات منسجم، یا تابع باشد، یا بایستد یا راه تعادل را در پیش بگیرد. وی روش سوم را برگزید ولی نتوانست از گزند آنان رهایی یابد. دیگر اینکه؛ با وجود درخشش نهضت ملی و شوری که از ملی شدن نفت پدید آمده بود، آگاهی ها نیز گسترش یافته بود اما چندان عمقی نداشت و این نقص، نقطه ای بود که انگلیسی ها و آمریکایی ها بسیار از آن سوء استفاده کردند. نهضت ملی از آن رو که پشتیبانی اصلی اش را مردم بر عهده داشتند و آگاهی مردم بود که آن را نگه می داشت، از سویی، شکننده و آسیب پذیر شد و به تعبیری، فقدان آگاهی، موتور حرکت نهضت ملی را از کار انداخت. مصدق نیز آنچنان بر ارتش و تشکیلات نظامی و امنیتی احاطه نداشت، با وجودی که در مبارزه برای آوردن وزارت جنگ به زیرمجموعه دولت پیروز شده بود جریان کلی قدرت نظامی در دست وی نبود و سرانجام، همین نیروهای نظامی در نقش یکی از بازوهای کودتا عمل کردند. نکته اساسی اینکه، مصدق با یک حرکت جبهه ای (جبهه ملی با تحصن برخی از شخصیت ها در دربار و برای ابراز اعتراض به دلیل آزاد نبودن انتخابات دور شانزدهم مجلس شورای ملی شکل گرفته و نقطه آغازین حرکت مصدق و نوزده تن از همراهانش در برابر استبداد داخلی بود) قدرت یافته بود. حرکتی که در موارد خاص اتفاق نظر ندارد و خواستی کلی و مشخص دارد. بعدها این شکاف ها را در جبهه ملی دوم و سوم می بینیم، اما مصدق توان حرکت غیرجبهه ای را هم نداشت. چنین خیزشی (با تشکیل یک جبهه) درست بود و به نتیجه هم رسید اما برای اداره کشور بر اساس شیوه های دموکراتیک پاسخ نگرفت و این چندان هم جای تعجب ندارد. جبهه، دولت ساز شد اما نتوانست آن را نگه دارد...

 وقتی جبهه ملی دوم آغاز به کار کرد، همچنان از ضعف تحلیل رنج می برد و تضادها نیز نه کمتر، بلکه بیشتر شده بود. برای نمونه، خلیل ملکی را کنار گذاشتند، با عضویت نهضت آزادی در جبهه ملی مخالفت کردند و... اکنون در خاطرات مهندس عزت الله سحابی می خوانیم که در کنگره جبهه ملی دوم، هم بر روی اعضای نهضت آزادی، هم اعضای حزب ملت ایران، جامعه سوسیالیستها و حزب مردم ایران حساسیت وجود داشته است. 6 همایون کاتوزیان ضعف تحلیل، قضاوت های نادرست سیاسی، فقدان رهبری قاطع، عدم دموکراسی درونی و آشفتگی تشکیلاتی را دلایل شکست جبهه ملی دوم می داند، که درباره هر کدام می توان به تفصیل سخن گفت. جبهه ملی سوم نیز به تعبیر دکتر سنجابی «طفل از مادر نازاده ای بیش نشد» ولی به نظر می رسد فضای تازه را بتوان در موضوع اختلاف نهضت آزادی و جبهه ملی (دوم) بهتر فهم و بررسی کرد؛ که اختلاف بر سر «شاه» بود. اگر مهندس مهدی بازرگان در کتاب «انقلاب ایران در دو حرکت» و در تحلیلی که درباره چگونگی شکل گیری انقلاب در ایران ارائه می دهد، محمدرضا شاه را «رهبر منفی انقلاب» می خواند، از حقیقتی سخن می گوید که در عملکرد شاه از کودتای 28 مرداد تا انقلاب 1357 به روشنی نمایان و قابل بررسی است. شاه بر خلاف قانون اساسی مشروطه، حکومت را در دست گرفته، بر سرنوشت ملت مسلط گردیده، و چنان عمل کرد که به مرور زمان، همه را بر علیه خود شوراند و مخالفان را بر ضد خود یکپارچه ساخت، و می توان گفت، خودش، در سقوط و سرنگونی اش نقش برجسته ای را ایفا کرد، او که می پنداشت (در گفت و گو با گاردین، 19 ژانویه 1974) همه با جان و دل پشت سرش هستند!

...آخرین کشاکش درونی قدرت در زمان پهلوی دوم، با استعفای نخست وزیر وقت، دکتر علی امینی (27 تیر 1341) سرآغاز فصلی دیگر را در نظام شاهنشاهی ایران رقم زد، فصلی که با سرکوب مخالفان و تکیه بر نهاد امنیتی ساواک، و افزایش اختناق شناخته می شود و در حالی که استمرار فضای امنیتی و بستن پنجره ها و دریچه های سیاسی و اکتفا به پنجره های کاخ نیاوران، در نیمه اول دهه چهل، احساس کاذب ایمن بودن و اطمینان بخشی را در ذهن شاه و اطرافیان اش بوجود آورده بود، در نیمه دوم دهه چهل، با برآمدن گروه های چریکی فضا به گونه ای رقم خورد که خواب خوش از چشمان محافظان استبداد برای همیشه ربوده شد، و در ادامه، و با گسترش موج اعتراض ها و نارضایتی ها، به انهدام آن نظام انجامید...

به هر ترتیب، شاه، که با مصدقی ها میانه ای نداشت، در آخرین روزها و آخرین تلاش ها، کسی را شایسته تر از مصدقی ها برای اداره مملکت نیافت و مجبور شد دست به سوی آنان دراز کند؛ نخست صدیقی و سپس بختیار. به تعبیر همایون کاتوزیان، با پذیرش پیشنهاد تشکیل دولت از سوی دکتر صدیقی «ممکن بود تاریخ به مسیری دیگر بیفتد» اما صدیقی، این پیشنهاد را سرانجام و پس از رفت و آمدها و گفت و گوهایی با شاه و اطرافیان اش، رد کرد و نپذیرفت. البته بار دیگر موضوع جبهه ملی نیز دردسرساز شد و زمزمه ملاقات های صدیقی، موجب شد جبهه ملی که در 14 آبان و 23 آذر 1357 با انتشار اطلاعیه هایی تأکید کرده بود در هیچ ترکیب حکومتی شرکت نخواهد کرد، جدایی صدیقی از جبهه ملی را خاطرنشان سازد (در تاریخ 29 آذر 1357) که این اقدام و پیام سنجابی با پاسخ تند صدیقی همراه شد و به ناصر تکمیل همایون (آورنده نامه) گفت:«به آقای دکتر سنجابی بگویید که در مقام و موقعیتی نیست که به خود اجازه دهد چنین نامه ای به من بنویسد»... هرچند زندگی سیاسی صدیقی را در این مجال اندک نمی توان به خوبی بررسی کرد اما می توان دریافت که او همواره می کوشید؛ عقلانیت را با سیاست پیوند بزند و به هر بها و بهانه ای در جاده های ناهموار سیاست حرکت نکند، و به این خاطر در زمره آداب دانانی قرار می گیرد که در مسیر اعتدال گام برداشتند و ریشه همه گرفتاری ها را در مسائل سیاسی جستجو نکردند...

اما دوست دارم این نوشتار را با بخشی از مقاله «دکتر صدیقی و اخلاق سیاسی» به قلم دکتر مصطفی رحیمی به پایان برسانم، و البته نه تحلیل های وی درباره خدمت صدیقی به دانش جامعه شناسی، انتخاب راه درست او در سیاست و بحث درباره شخصیتش، بلکه خاطره ای شیرین و خواندنی:«در سال 1344 بود که دوستم دکتر محمد علی اسلامی ندوشن مرا به محضر او برد تا درباره تحقیقی که در زمینه دموکراسی داشتم از کتابخانه دکتر صدیقی استفاده کنم. میزبان مرا با گشاده رویی فراوان پذیرفت و گفت که کتابخانه او در اختیارم است. چند کتاب آورد. یکی سخت نظرم را جلب کرد. کتابی بود چاپ سنگی به این مضمون که دردا و دریغا که ایران مستعمره انگلیس نشد. چه اگر شده بود چون هند به سعادت رسیده بود! برای خواندن و یادداشت برداری از کتاب خواهش کردم آن را به امانت ببرم. باز هم با چهره گشاده قبول شد. بیرون آمدیم. (ملاقات در محل موسسه تحقیقات اجتماعی بود که زیر نظر استاد اداره می شد) چند روز بعد برای مسترد داشتن کتاب به موسسه رفتم، استاد نبود. بار دوم هم نبود. دفعه سوم منی که اگر به گفته اخوان خون شاهی یا امیری در رگهایم نیست، مقدار معتنابهی از خون ملانصرالدین مشهور است، کتاب را به یکی از روشنفکران دادم که در آنجا کار می کرد تا به استاد بدهد... نشان به آن نشانی که کتاب یا ماه شد و به آسمان رفت یا ماهی در قعر دریا... و استاد هرگز به رویم نیاورد. البته همین امر موجب شد که تا سالها به دیدنش نرفتم. شرم زده بودم و دستم از هرگونه جبرانی کوتاه بود... سالها گذشت و چند بار نوروزها را به محضر استاد می رفتم. این ادب سرشار که هر دیدارکننده ای را تا دم در حیاط بدرقه می کرد، به شدت مرا تحت تأثیر می گرفت. به یاد می آوردم که ما این ادب و هر ادب دیگری را فراموش کرده ایم و از تجدد خشونتش را یاد گرفته ایم و خود گرفتن را و بی اعتنایی به خلق خدا را... در آخرین نوروز هنگامی که برای آخرین بار دست استاد را فشردم به یاد مصدق افتادم و این شعر:

خیز تا خاطر بدان آزاده ایرانی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

کسانی که –به طور مرتب یا نامرتب- هر نوروز به دیدار استاد می شتافتیم هر کدام در جستجوی چیزی بودیم: یکی در جستجوی ملیت، دیگری در جستجوی آزادی، سومی به دنبال اخلاق و معنویت و شاید کسانی در پی همه اینها.»

 

 

*نام سروده ای از زنده یاد پروانه اسکندری است. وی این شعر را در مراسم چهلمین شب درگذشت دکتر صدیقی برای حاضران خواند.

پی نوشت ها:

1.برای مطالعه بیشتر نگاه کنید به:

اسلامی ندوشن، محمد علی، نوشته های بی سرنوشت، تهران، یزدا، 1387، صص 247-237

2.کاتوزیان، محمد علی، مصدق و مبارزه برای قدرت در ایران، ترجمه فرزانه طاهری، تهران، نشر مرکز، 1372، ص230

3.بنی جمالی، احمد، آشوب، تهران، نشر نی، 1386، ص 332

4.ورجاوند، پرویز، یادنامه دکتر غلامحسین صدیقی، تهران، شرکت انتشارات چاپخش، 1372، ص 123

5.برگرفته از مصاحبه اختصاصی سرهنگ غلامرضا نجاتی با دکتر غلامحسین صدیقی در تاریخ 25 بهمن 1365 (این بخش از مصاحبه در جلد دوم از کتاب مصدق؛ سالهای مبارزه و مقاومت نیز آمده است)

6.سحابی، عزت الله، نیم قرن خاطره و تجربه، جلد اول، تهران، نشر فرهنگ صبا، 1386، ص 248

 

شریعتی در باغ آبسرواتوآر

روزنامه شرق، 2 آذر 1390

به مناسبت سالروز تولد دکتر علی شریعتی

شریعتی در باغ آبسرواتوآر

محمد صادقی

 

...آیا در کویر می توان دعوتی به آبادی دید و یا آن آبادی های امیدواری که او را پیام آورش می دانند، به یمن پشت کردن به کویر ساخته شد؟ شریعتی، ساکن دنیاهای متداخل است، دنیاهایی که خود خالق آن ها است و کویر دعوتی است به این هزارتویی که جهان او، تاریخ او، میهن او و دل اوست.

سوسن شریعتی

 

اگر دکتر علی شریعتی را در سخنرانی مشهورش در مسجد نارمک «پس از شهادت» و ترجیع ارغوانی واژه هایی که به باد سحرگاهان می سپارد تا پیغام آشنا را به آشنا برساند، بررسی کنیم؛ زمانی که «موج موجِ خزر، از سوک، سیه پوشان اند»، او را این گونه خواهیم شناخت که قصد دارد، به تعبیر شاعر، مبارزان را به ساکنان «شهر خفته» بشناساند. سپس، روایت های خوانده و شنیده را هم بهتر فهم خواهیم کرد؛ آنجا که می خوانیم پس از وارد شدن به دفتر شرکت سمرقند، و شنیدن خبر اعدام گروهی از چریک ها، بسیار متأثر شده، در خود فرو رفته و هنگامی که دفتر را ترک می کند به اندازه دو پاکت سیگار، ته سیگار در جاسیگاری اش جا می گذارد، و چون زمین را تهی از رندان می بیند، ناگزیر خود را همچون فریادی بر سر شهر خاموش آوار می کند. محمد مهدی جعفری با صراحت می گوید (مجله چشم انداز ایران، شماره 24) که او خود را موظف به تبلیغ مسلحانه می دانسته، و باز هنگامی که کارگردان فیلم قیصر از قول وی ابراز می دارد (مجله شهروند امروز، شماره 71) بین دو فیلم قیصر و گاو، فیلم مورد نظر ما قیصر است، نمی توان تردید روا داشت که او نسبت به فضای حاکم بر جامعه اش (و انسداد سیاسی موجود) اعتراض داشت و آن را بر نمی تابید. با این وجود، شریعتی را تنها با چنین نگرشی نمی توان شناخت، زیرا وقتی «کویر» چاپ می شود، برای برخی پذیرفتنی به نظر نمی آید. برای نمونه، صادق قطب زاده و دوستانش در جمعی چنین زمزمه می کنند که:«شریعتی هم برید»... شریعتی، نیک می دانست که یک دگرگونی بزرگ اجتماعی، بدون ایجاد یک تغییر فکری پدید نخواهد آمد (سامان یافته بر اساس تیپ فرهنگی مردم) و برای همین بر ضرورت آگاهی بخشی به جامعه تأکید داشت و هر دگرگونی بزرگ را قبل از ایجاد آگاهی، فاجعه بار می خواند. او ایده پردازی را بر کنشگری مقدم می شمارد، مگر نه اینکه در مقایسه جنبش مشروطه و انقلاب فرانسه می گوید:«...مشروطه با چند تا فرمان و فتوا شروع می شود. در صورتی که انقلاب کبیر فرانسه با یک قرن اندیشیدن، تفکر، بینش تازه و حرکت مترقی و آگاه و روشنگرانه.» اما از سوی دیگر، شتابزدگی اش را نیز نمی توان نادیده انگاشت. در حالی که هواداران جنبش مسلحانه او را به لالایی خواندن برای جوانان (و همسویی با رژیم شاه) و بی عملی متهم می ساختند، و ساواک نیز چندان نسبت به کارهای فرهنگی وی حساسیت نداشت، سرانجام، اثرگذاری او، هم هواداران جنبش مسلحانه (و چریک ها) و هم ساواک را غافلگیر کرد، اندیشه های وی به متن جامعه راه یافته بود و دیگر کار از کار گذشته بود... البته اینکه بخواهیم آثار وی را در جهت اقدام های غیرمسالمت آمیز و خشونت بار بپنداریم که نبرد مسلحانه را یگانه راه رهایی می پنداشت، چندان درست به نظر نمی رسد، آن هم زمانی که اسلحه ها به سرعت جایگزین کتاب می شوند، این را در هیچ کجای آثار شریعتی نمی توان فهم کرد که همواره بر خواندن و دانستن تکیه داشت (در شرایطی که، برخی از چریک ها با خواندن چند کتاب و جزوه خود را در نوک پیکان اندیشگی جهان تصور می کردند) هرچند متأثر از فضای روشنفکری جهانی، عملگرایی را بخش مهمی از کار روشنفکری تعریف می کرد، که در آن روزگار، راه میانه، میان مایگی تعبیر می شد و او در آن روزگار که تولید اندیشه –بویژه در صف مذهبی ها- از رمق افتاده بود، فهمید که باید بار این کم کاری را به دوش بکشد، فضای منجمد را بشکند و موجی تازه در جریان نواندیشی دینی راه اندازد. به تعبیر مصطفی رحیمی، به روی روشنفکر تنها یک راه درست باز است، راهی که به میان مردم می رود و شریعتی این راه را گشود...

اما اگر در جستجوی زیستِ اصلی شریعتی باشیم، آن را در دغدغه های وجودی اش (و در کویریات) می توان فهم کرد آنجا که ادبیات اگزیستانسیالیستی اش غوغا می کند و مخاطبان را به مواجهه ای بی امان با خود فرا می خواند. چند سال قبل، فاطمه صدرعاملی، برایم تعریف می کرد؛ زمانی که همراه با امام موسی صدر در پاریس بسر می برده، امام موسی صدر چند بار به «باغ آبسرواتوآر» می رود. وقتی علت را جویا می شود، امام موسی صدر در پاسخ می گوید که؛ من خیلی پیگیر بودم احساسی را که دکتر شریعتی در آن باغ تعریف می کند، داشته باشم و در باغ آبسرواتوآر به دنبال آن احساس می گشتم...