زندگی نامه دکتر اسلامی ندوشن در گفت و گو با او

ماهنامه مهرنامه، ویژه نامه نوروز 1391، شماره 20


زندگی نامه دکتر اسلامی ندوشن در گفت و گو با او

محمد صادقی

دکتر محمد علی اسلامی ندوشن (متولد سال 1304) مترجم و نویسنده مشهور ایرانی است که آثار ارجمندی همچون؛ «ایران را از یاد نبریم»، «داستان داستانها»، «زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه»، «ایران و تنهائیش»، «هشدار روزگار»، «ایران چه حرفی برای گفتن دارد»، «راه و بی راه»، «سخن ها را بشنویم» و... پدید آورده و اگر درباره وی بتوان سخنی گفت که هم کوتاه باشد، هم کامل، و او را به خوبی بشناساند، سخنی شایسته تر از سخن دکتر اصغر دادبه نمی توان سراغ گرفت که وقتی در همایش جهانی «از بلخ تا قوینه» وی را برای سخنرانی به جایگاه سخنرانان فرا می خواند، گفت:«در معرفی استاد همین بس، که اگر در این سال ها خود را فراموش کرده باشد، لحظه ای ایران را از یاد نبرده است» ...در گفت و گویی که پیش رو دارید، به زندگی دکتر اسلامی ندوشن پرداخته ام. البته وی در کتاب «روزها» که سه جلد از آن منتشر شده (و جلد چهارم آن هم مدت هاست در وزارت ارشاد مانده است) به دوره های مختلف زندگی خویش پرداخته، از این رو، من نیز پس از بازخوانیِ «روزها» این گفت و گو را انجام دادم تا از تکرار مطالب قدری کاسته شود.

 

اگر موافق باشید، گفت و گو را با دوران کودکی جنابعالی آغاز کنیم. در جلد اولِ «روزها» خوانده بودم که تاریخ تولدتان را برای اینکه به سرنوشت فرزندان قبلیِ خانواده دچار نشوید پشت کتابی ننوشته و هر کاری را نیز که درباره آنان انجام داده بودند درباره جنابعالی انجام ندادند و از این رو به دایه ای سپرده می شوید، که ابراز می دارید، بزرگ تر که شده بودید بیشتر به خوبی های او پی برده بوده اید.

جریان کودکی خود را در روزها (جلد نخست) آورده ام. آن را از بزرگترها شنیده بودم. دو تن از برادرهای من در بچگی به ثمر نرسیده بودند، و پدر و مادرم بیم داشتند که من نیز مانند آنها بشوم، از این رو این احتیاط را به کار بردند... من آخرین فرزند خانواده بودم، فرزند دیگری که بود خواهرم بود که او نخستین بود. بقیه، چند پسر، از همان شیرخوارگی بر اثر آبله یا امراض دیگر کودکی مرده بودند. به همین سبب خوش یمن نشمرده بودند که تاریخ تولد مرا پشت کتابی یادداشت کنند، زیرا تاریخ تولد دیگران که یادداشت شده بود، آنها را به ثمر نرسانده بود، و خواسته بودند هر کاری که درباره آنان شده است درباره من نشود. حتی مرا از خوردن شیر مادر بازداشته بودند، به پندار آنکه این شیر ناگواری ای در خود دارد و بچه ها را بارآور نمی کند (که بی پایه بود) و از همان آغاز به دایه ای سپرده بودند که تا به آخر او مرا شیر داده بود، زنی نجیب و فصیح که قرآن را با قرائت بسیار درست می خواند... کودکی من در میان پنجره های رنگی و نور و آفتابی که از پشت آنها می تابید، شناور گشت... ما در خانه شش نفر بودیم، پدر و مادرم و خواهرم و من؛ و نیز معصومه و سید ابوالحسن که خدمتگزار خانه بودند. سید ابوالحسن کارش پیغام بردن و پیغام آوردن و کارهای متفرق کوچه بود... اما معصومه داستان دیگری داشت. او در خانه ما به دنیا آمده و همان جا بزرگ شده بود و با آنکه شوهر کرده بود هرگز به خانه شوهر نرفته بود و فرزندی هم نیاورده بود، و بعد هم تا پایان عمرش که هفتاد و چند سال بود در خانه ما ماند و همان جا مرد. مادرش گوهر نیز در خانه نیای من همین وضع را داشته بود. سراسر عمر خود را در آنجا گذرانده بود. این مادر و دختر با زندگی ما پیوند جدایی ناپذیر یافته بودند. من به معصومه به همان اندازه انس داشتم که به مادرم *

 

کبوده چگونه جایی بود؟ و اکنون در چه وضعیتی قرار دارد؟

کبوده که آن را نام مستعار «ندوشن» قرار داده ام، ده دور افتاده ای است در میان سه ناحیه یزد، اصفهان و فارس. بسیار قدیمی. در صد کیلومتری یزد، که پیش از آمدن اسلام، مردمش با آیین دیگری زندگی می کردند، که نمی دانیم چه بود، زیرا آثار گورهائی در آن دیده می شود که رو به قبله نیست. اخیرا هم در غارهای نزدیک آن نقوش سنگی چند هزارساله ای کشف شده است که حکایت از سکونت مردمی از پیش از تاریخ دارد. ندوشن که حتی اسم آن هم از قدمتش حکایت دارد، در زمانی که من کودک بودم، هنوز آداب و رسوم کهن پیش از اسلامی در آن رواج داشت، از جمله ستایش آتش که شرح آن را در «روزها» آورده ام. در زمان کودکی من معروف بود که چهارصد خانوار در آن زندگی می کنند، یعنی در حدود دو هزار نفر. الان با وجود آنکه جوان هایش در جستجوی کار پراکنده شده اند، باز افزایش جمعیت و دگرگونی به آنجا هم سرایت کرده است. در تقسیم بندی جدید، شهر شناخته شده، در حالی که بوئی از «شهریت» نبرده. اما گسترده شده و تغییر کرده، بطوریکه من اگر اکنون وارد آن بشوم، جایگاه خانه قدیمی خودمان را پیدا نمی کنم.

 

غیر از ادبیات کهن، و کتاب هایی که دایی و خاله تان (آثار مولوی و سعدی) به شما شناساندند، چه کتاب هایی خوانده بودید؟

یک کتاب اوراق شده کهنه بود، حاوی معجزه امام ها که معجزه هر یک را با آب و تاب بیان می کرد. من آن را می خواندم و شگفت زده می شدم. البته امیرارسلان و حسین کرد شبستری را هم دوست می داشتم. کتابخوانی در روستای ما رایج نبود. به همین سبب مادر من از کتابخوانی من نگران می شد و آن را برای یک نوجوان علاقه ای غیرعادی می شناخت.

 

نکته جالبی در «روزها» هست و آن آرزویی است که در سر داشتید. کودکان در خیالپروری های خویش همواره آرزو می کنند که وقتی بزرگ شدند، چه کاری خواهند کرد اما آنچه در ذهن جنابعالی می گذشته متفاوت بوده است:«الگوی انسان آرمانی ای که در برابر رویم بود، نه امیر بود و نه وزیر؛ قدرت و ثروت و بروبیا در کار نبود، آنچه در آرزویم بود آن بود که روزی بتوانم کتابی بنویسم که سرآمد کتابها باشد» از همین رو آن سید روضه خوانی که در کتابفروشی بازار «میر» می بینید که کتابی هم نوشته بوده بیش از تاجر و فرماندار و... نظرتان را جلب می کند. به عبارتی می خواسته اید پاسخی به پرسش های انسانی بدهید که از دغدغه های وجودی تان بر می آید. اکنون که سال ها از آن آرزو و تخیل فرهیخته می گذرد، چگونه می اندیشید؟

همان گونه مانند گذشته در «جستجو» هستم. زندگی هم ساده و طبیعی است، و هم معماگونه. از این رو  کل کتاب هایی که در دنیا نوشته شده است، برگرد این موضوع گشته است که زندگی چیست و چه سرانجامی دارد؟ در سراسر گیتی که بگردید، آسمان را به همین رنگ می بینید. باشندگان زمین همگی یکسان هستند. با هم مو نمی زنند، با این حال، هیچ دو تنی به هم شبیه نیستند. شگفتی زندگی در این است. انسان در میان موجودات هم زبون ترین است و هم بزرگ ترین. او می داند که این عمر روزی به سر می رسد، و با همه توهمی که درباره زندگی در دنیای دیگر دارد، باز در ژرفای درون خود، نمی خواهد که از این زندگی خاکی دست بردارد، مگر آنکه دردی بزرگ –جسمی یا روحی- او را به آن آرزومند سازد. من البته از همان سن نوجوانی سرنوشت خود را به قلم بستم. بزرگ ترین شادی و توفیق خود را در نوشتن یافتم. شاید علتش آن بود که بشر در زندگی، خود را تنها و بی پناه می یابد، و از طریق گفتن و نوشتن چنین می پندارد که در دیگران پخش می شود، تنهایی خود را با دیگران در میان می گذارد، هر کسی دست به شاخه ای می زند. این، برای او تسلای خاطر است. من از نوشتن چنین انتظاری داشتم. گمان می کنم همه کسانی که به نوشتن دست زده اند، دستخوش چنین انتظاری بوده اند. از کوچک و بزرگ. چرا فردوسی می گوید: نمیرم از این پس که من زنده ام! و حافظ می گوید: در سینه های مردم عارف مزار ماست! و در عهد جدید هم آمده است: در ابتدا کلمه بود... (انجیل یوحناء) یعنی زندگی با گفتار آغاز می شود. من اکنون هم بر همین روال هستم. گمان می کنم که اگر قلم در دستم نبود، زندگی ام بیهوده و تلخ می گذشت. با ناهمواری هایی که در زندگی هر کسی هست، فرد باید تکیه گاهی داشته باشد تا در زندگی احساس پوچی نکند. مسعود سعد گفت:

گیتی به رنج و درد کشته بود اگر

پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای

این مهم نیست که هر کس آنچه می نویسد، ارزنده باشد یا نباشد، در درجه اول می خواهد خود او اقناع گردد.

 

در کار نویسندگی و روزشنفکری، در شمار افرادی قرار می گیرید که از پیچیده نویسی و مبهم گویی پرهیز دارند و بر ساده نویسی (نه ساده سازی مسائل و مفاهیم) تأکید دارید، از این رو گاهی با خودم می اندیشم که چقدر به استاد سخن، سعدی، شباهت دارید... یکی از فرازهای زیبای زندگی تان در دوره کودکی و نوجوانی، شاید همان لحظه هایی باشد که در کنار خاله تان که با وجود برخورداری از مال و ثروت به زندگی کوچکی قناعت کرده بود، نشسته و به اشعار تعلیمی و اندرزی سعدی گوش می سپردید، به نظر خودتان چقدر آن آشنایی نخستین (با سعدی) بعدها که به کار نوشتن رو آوردید، در شیوه هایی که برگزیدید موثر بود؟

می توانم بگویم که من از طریق سعدی با کلام آشنا شدم که جریانش را گفته ام. روانی و دلنشینی زبان سعدی به گونه ای است که از کودک تا پیر، هر کسی را در می یابد. من تعجب می کنم که چرا نوجوانان امروز، به سعدی علاقه ای نشان نمی دهند. برای آنکه زمانه دگرگون شده است. سرگرمی ها و دلخوشی های تازه ای وارد زندگی گردیده. شاید سی سال دیگر، فرزندان، کتاب خواندن هم برایشان جایگاه چندانی نداشته باشد. همه چیز با اینترنت و کلمه، افاده معنی بکند. گمان می کنم ما آخرین نسلی بودیم که از سرمایه های معنوی گذشته آنقدرها بریده نشده بودیم. مثلا از شعر مسعود سعد همان اندازه بهره می بریم که همزمان های مسعود سعد می بردند، و زبان گذشتگان برای ما مفهوم بوده است. ولی نسل بعد باید رضایت خاطر خود را از منابع دیگری بگیرد. مثلا فیلم های بزن بزن، یا تماشای فوتبال.

 

چندین بار شده که وقتی با دوست مشترک مان –استاد فریدون مجلسی- درباره آثار جنابعالی صحبت کرده ایم، ایشان به «روزها» و آنجا که به زندگی اندوهبارِ «نعیم» می پردازید، اشاره کرده و هر دو غرق در لذت می شویم چراکه تصویری بسیار هنرمندانه از بی فردائی و رنج های بی امانِ نعیم پدیدآورده اید:«پس از مرگ پدرم، مادرم بر آن شد که ما هم نیز تعدادی گوسفند داشته باشیم. بنابراین حدود یکصد بز خریدیم و چوپانی استخدام شد. پس از دو سالی مادرم پی برد که ما از عهده این کار بر نمی آییم و آنها را از نو فروخت. طبیعتا چوپان که نامش نعیم بود بیکار می شد. یکی از آن مردان کم استعداد بود که جز چرانیدن گوسفند به صورت ابتدائیش، هنر دیگری نداشت. اما او هم زن و فرزند داشت و می بایست معاش آنها را بگذراند. مردی بود در حدود پنجاه، برخلاف چوپان های دیگر قدری متمایل به چاقی، چشم های بی حال تنگ و صورت پف آلوده ی آفتاب سوخته داشت. کم حرف می زد. گوئی به کار انداختن مغز، و ادای همان تعداد کلمات ضرور هم برایش مشکلی بود. روزی که می بایست جوابش کنیم، آمد و در کریاس خانه ایستاد. مادرم چادر به سر کرد و حساب گذشته اش را دید که مجموع طلبش بیست و چند تومان می شد. تعدادی اسکناس سرخ دو تومانی شمرد و به دستش داد. آنها را لای انگشتان کلفتش پیچاند و سپس در جیب قبایش گذارد، توبره اش را به پشت بست، چوب چوپانیش را به دست گرفت و خداحافظی کرد و به راه افتاد. اهل یکی از مزارع اطراف بود که تا ده ما چار فرسخی راه بود. رو به دروازه روانه شد. من آمدم دم در خانه و از پشت او را می دیدم که می رفت. پشت پهن داشت که کوله بر آن قرار گرفته بود، و سنگین سنگین قدم بر می داشت. انبانی از بی فردائی، بی روزنی و چکنم چکنم بود. من نمی دانستم در آن لحظه در مغز ابرآلود او چه می گذشت، ولی با خود می اندیشیدم که پس از آنکه این مبلغ پول تمام شد که بیش از دو سه ماه نمی کشید، چه خواهد کرد... از این نمونه ها زیاد بود، گرچه تولستوی می گوید که هر خانواده بدبخت به سبک خاص خود بدبخت است» می خواهم بدانم با وجود چنین حساسیت هایی، چگونه پس از آنکه راهی تهران گشتید (شهریور 1323) تا در مدرسه شبانه روزی ادامه تحصیل دهید، در جوّ آن زمان و پس از رفتن رضاشاه (و گشوده شدن فضای اجتماعی و سیاسی) که گرایش به گروه ها و دسته هایی که از برابری و سوسیالیسم دم می زدند در بین اهالی فرهنگ و هنر نیز بروز خاصی داشته، به آن سمت و سو متمایل نشدید؟ من یک جستجوگریِ بی وقفه در زندگی تان می بینم، شاید همین رویکرد بازدازنده بوده است، می خواستم خودتان توضیح دهید.

گویا منظورتان آن است که چرا وارد یکی از جریان های سیاسی چپ و دسته بندی ها نشدم. من همیشه از ورود به دسته و گروه ابا داشتم، زیرا آنها را موافق با طبع خود نمی دیدم. وضع اجتماعی به گونه ای نبود که بتوان با اطمینان خاطر در موضعی جهت گیری کرد. جریان های بعد هم نشان داد که اگر به سوی یکی از آنها رفته بودم، پشیمانی می آورد. به طور کلی خود را آلوده به سیاست نکردم. ممکن بود که از هر مسلک سیاسی جزئی از آن را قبول داشته باشم، ولی مجموع آن را قبول نداشتم. البته عاری از دل مشغولی سیاسی نبودم، ولی آن را از طریق فرهنگ دنبال می کردم که آن را پایه کار می دیدم. دورانی که من در آن زندگی کردم، پر از چشمک زدن های گوناگون بود، ولی اکنون خوشوقتم که نسبت به آنها بی اعتنا ماندم، بر سر هم قدمی برنداشتم که اکنون از آن پشیمان باشم.

 

وقتی به تهران می آیید، در همان روزهای نخست، به دیدار مهدی آذر یزدی (در چاپخانه علمی) می روید. از آن دیدار بگویید، فکر می کنم در جستجوی کتاب های تازه هم بوده اید.

آشنایی ما از کتاب شروع شد که وی یک کتابفروشی در یزد داشت، و بعد همین علاقه مشترک به کتاب، دوستی ما را تا دم آخر ادامه بخشید. مورد آذر یزدی یکی از نمونه های تأسف بار است. تا زنده بود کسی به او اعتنا نداشت، و بعد که دیگر نبود او را بر سر دست بلند کردند. آذر همیشه همان بود، مردی ساده زیست و خانه به دوش که مرگ چیزی بر آن نیفزود، و چون زن و بچه نداشت به بچه های دیگران روی آورد و برای آنها قصه نوشت.

 

در دوره ای که در دبیرستان البرز تحصیل می کرده اید، شخصیت هایی همچون ذبیح الله صفا، یحیی مهدوی، پرویز ناتل خانلری و... آنجا تدریس می کرده اند، همین طور مهدی حمیدی شیرازی که در جدال میان قدیم و جدید در سروده ای با نام «شعری که زندگی ست» از سوی احمد شاملو به شدت کوبیده شد:«یک بار هم حمیدیِ شاعر را/ در چند سالِ پیش/ بر دارِ شعر خویشتن/ آونگ کرده ام...» حمیدی شیرازی را چگونه یافتید؟

در جریان برخورد کهنه و نو در شعر، حمیدی مظلوم واقع شد، و این، به آن جهت بود که خود بیش از دیگران به خود ارج می نهاد. جریان شعر نو و سنتی، تا حدی نمودار سیاست چپ و راست شد که بحث اش مفصل است، زیرا برای ورود به آن باید اجتماع و سیاست زمان را باز کرد و اینجا مجالش نیست.

 

در آن روزگار نشریه ها را هم به دقت می خوانده اید. نشریه «یادگار» از شهرتِ نشریه «سخن» برخوردار نیست، به چه دلیل یادگار را از بهترین نشریه های فارسی زبان می دانید؟

«یادگار» نشریه معقول و سنجیده ای بود و بیشتر به فرهنگ و تاریخ گذشته می پرداخت. «سخن» به نوآوری و تا اندازه ای به فرهنگ غرب روی داشت. هر یک جایگاه خود را داشتند و خوانندگان خاص خود. سخن، البته بیشتر جوانان و نواندیشان طالب آن بودند، متأسفانه سخن با عمر درازی که داشت، تا حدی رو به شیب حرکت کرد. «یادگار» دوران اش کوتاه بود. تا به آخر بر قرار خود ماند.

 

پس از گذراندن امتحان نهایی در دبیرستان حکیم نظامی که به ده بر می گردید، دید و بازدیدها شروع می شود و جالب است که بحث های سیاسی و حرف هایی درباره حزب توده هم در میان بوده، آنهم در کبوده که چندان ارتباطی هم با محافل سیاسی که به طور عمده در تهران و شهرهای بزرگ جریان داشته، نداشته است، چگونه آن مباحث تا کبوده هم می رسیده است؟

ایران در دوران بعد از شهریور 1320 خیلی سیاسی شده بود و سیاست به روستاهای دوردست هم راه یافته بود. به خصوص حزب توده تبلیغات وسیعی داشت و می شود گفت که کشور به دو دسته توده و ضدتوده تبدیل شده بود. ندوشن از این جهت یک خصوصیت اضافه تر هم داشت و آن این بود که یکی از سران معتبر حزب توده، یعنی دکتر مرتضی یزدی از ندوشن برخاسته بود، و خویشاوندان او هنوز در ده بودند و در جلب نظر به توده بی تأثیر نبودند، هرچند وی پس از گذراندن شیب و فرازهای بسیار، جزو «توابین» شد. حزب توده با تبلیغ وسیع خود، چپ روی را باب کرده بود، که نشانه روشنفکری و بیدارشدگی شناخته می شد.

 

نخستین شعر جنابعالی در خرداد 1325 و در «سخن» منتشر می شود که روشن است نشریه ای مشکل پسند هم بوده، سرمقاله نشریه با نام «جوانه های شعر نو» هم به همان شعر می پردازد. چرا شاعری را ادامه ندادید؟

احساس کردم که نثر بیشتر به من جواب دهنده است.

 

چون صحبت از شعرهایتان شد، یادم هست چندی پیش که پیاده روی می کردیم درباره رباعی های تان «بهار در پاییز» صحبت می کردیم که می گفتید محصولِ قدم زدن در پارک قیطریه بوده، می خواستم قدری در این باره هم توضیح دهید.

«بهار در پاییز» که مجموعه هفتاد و هفت رباعی است در واقع به آن معنا نیست که به شاعری بازگشته ام. اینها نوعی جرقه های آنی هستند که نمی دانم چگونه از من جدا شدند. اگر بگویم که تا حدی خودرو و ناآگاهانه سر بر آوردند، دور از واقعیت نیست. هنگام پیاده روی های روزانه ام در پارک «قیطریه» نمی گویم نااندیشیده ولی سرزده. می توانم بگویم که همین تعداد اندک رباعی، عصاره زندگی و جهان بینی مرا در خود دارند. میوه درخت زندگی. هر یک مبین رویکردی از زندگی، از این رو بر خلاف رباعی سرایی در زبان فارسی، تکرار در آنها نیست، هفتاد و هفت رباعی، هفتاد و هفت موضوع را بیان می کند. در نهایت خوشوقتم که به آراسته ترین وجه، با خط خوش استاد امیرخانی به طبع رسیده اند.

 

داستان هایی هم نوشته اید، و اشاره کرده اید که قبل از چاپ آن را به صادق هدایت هم سپرده بوده اید، نظر او چه بود؟

در داستان نویسی چند آزمایش کرده ام، ولی وزنه اصلی کار قلمی من بر مقاله بوده است. دو داستان از من به نام های «آینده» و «زندگی» در مجله «پیام نو» که سردبیری آن با بزرگ علوی بود چاپ شد و یکی از آنها هم بلافاصله به روسی ترجمه گردید. آن را پیش از طبع به صادق هدایت نشان دادم. خواند ولی حرفی نزد. عادت نداشت که از چیزی تعریف کند.

 

با این همه ذوق ادبی، چرا دانشکده حقوق را برگزیدید؟

نمی خواستم ادیب حرفه ای بشوم. ادبیات مرا در اختیار خود گرفت، ولی حقوق هم چیزهایی به من آموخت. این دو نزد من به منزله دو خواهر ناتنی هستند که به یک حجله رفته اند.

 

درباره هدایت می نویسید:«هدایت مرا هشیار کرد که نسبت به سبکسریهای زمان، تعیّن های مقامی، و بعضی تفرعن های ادیبانه و روشنفکرمآبانه و خلاصه هر چه بوی دروغ و قلب از آن بیاید، به چشم بی اعتنایی یا تحقیر بنگرم...» گویا نخستین بار صادق گوهرین در کافه فردوسی جنابعالی را با هدایت آشنا می کند. شبی هم او را به کوی دانشگاه دعوت می کنید و آخرین دیدار نیز در متروی پاریس رخ می دهد که او را بی حوصله می بینید. اگر اشتباه نکنم آخرین دیدارتان نیز بوده است و سپس خبر خودکشی او را در لوموند که غلط هم چاپ شده بوده (شاعر معروف ایرانی، با گاز به زندگی خود خاتمه داد) می خوانید... اما قبل از آن، زمانی که امتحانات دانشکده حقوق دانشگاه تهران را که پشت سر می گذارید و قصد دارید به دیار نیاکان برگردید، برای خداحافظی نزد وی می روید، از وی چه در خاطر دارید؟

راجع به آشنایی با هدایت و دیدار های متعدد، جای دیگر حرفش را پیش آورده ام. هدایت، مترجم دانشکده هنرهای زیبا بود، از این رو گاه در محوطه دانشگاه تهران پیدایَش می شد و ساعتی در دانشکده هنرهای زیبا می نشست و کارهای ترجمه را انجام می داد. من هم پیش می آمد که برای دیدن او به اتاقش بروم، و چند دقیقه ای از مصاحبت او بهره ببرم. صادق هدایت به من لطف داشت و من هم نسبت به او احترام بسیار داشتم، که به ابتذال های زمان پشت پا زده بود، و نویسنده ای آزاده شناخته می شد.

 

پس از پایان تحصیل برای کار به دادگاه شهر شیراز فرستاده می شوید. به تعبیر خودتان در شهر عشق و در خدمت یک دستگاه دور از عشق...

اقامت من در شیراز، بیش از شش ماه نکشید. دلم در هوای رفتن به خارج بود. از این رو حکم کسی را داشتم که «در میان جمع و دلش جای دیگر است»

 

چرا برای ادامه تحصیل فرانسه را انتخاب کردید؟

با ادبیات فرانسه بیشتر انس داشتم. فرهنگ فرانسه برای ما ایرانی ها آشناتر می نمود. در آن زمان ایران را «فرانسه» آسیا می خواندند، یعنی وجه شباهت هایی میان این دو می دیدند.

 

نخستین کتابی که از جنابعالی منتشر شد (تألیف یا ترجمه) چه بود؟ و اکنون و پس از گذر سال ها چه احساسی نسبت به آن دارید؟

نخستین کتاب من، ترجمه «پیروزی آینده دموکراسی» بود، نوشته «توماس مان» نویسنده معروف آلمانی که جایزه نوبل هم گرفت. این کتاب دو بار چاپ شد، ولی چاپ سوم اش در «انتظار مجوز» مانده است. آن را با مقدمه مفصلی انتشار دادم (انتشارات امیرکبیر) حسن تصادفی بود، ولی از آن خوشوقتم که نخستین نوشته خود را با موضوع «دموکراسی» شروع کردم. آن را به عنوان سرآغاز کار به فال نیک گرفتم. در همان مقدمه خط فکریم ترسیم شد که بعدها هم ادامه یافت.

 

جنابعالی هم با فرهنگ و تمدن کهنسال ایران آشنا هستند هم با فرهنگ و تمدن جدید بشری، برخی از کسانی که همچون جنابعالی و در آن دوران توانستند برای تحصیل به فرنگ بروند پس از بازگشت به کشور و به دلیل مواجهه با فرهنگ و تمدن نوین جهانی (غرب) و آرزوی استقرار ارزش های برآمده از اندیشه های جدید، به کار سیاست نیز روی آوردند اما در زندگی جنابعالی چنین علاقه ای را نمی توان یافت. عشق به میهن دارید به طوری که پس از ارائه رساله تان درنگ نمی کنید:«آتشی نیست در این شهر که کاری بنماید/ مگرم شمع سرانگشت تو تدبیر فراری بنماید/ دیر ماندیم در این خانه ی دود/ مگر آن باد پیام آور پاک/ آید از خیمه ی البرز فرود...» البته نسبت به آنچه در ایران و جهان می گذرد، حساس هستید و گاهی در مقاله های خود به آن می پردازید منتها به نظر می رسد دغدغه های دیگری دارید. آنچه در سیر زندگی تان (و کتاب هایتان) بیشتر چشم نوازی می کند، اهتمام به کار اصلاح فرهنگ است آیا بر این اساس می توان گفت که در نظر جنابعالی، علت العلل بسیاری از مشکل های ما ریشه فرهنگی دارد؟

من پس از آنکه در پاریس کارم تمام شد، بی درنگ به ایران برگشتم. هرگز نخواسته ام که خارج از ایران در کشور دیگری زندگی کنم «بر این زادم و هم بر این بگذرم!» و اما فرهنگ، که طی این پنجاه سال همواره حرفش را به میان آورده ام، اهمیتش در آن است که یک کشور باید با مردمش به راه برده شود، و مردم باید با فرهنگشان به راه برده شوند. اگر یکی بلنگد، دیگری هم می لنگد، و آنگاه به قول سعدی:

راهی به سوی عاقبت خیر می برد

راهی به سوء عاقبت، اکنون مخیّری

 

آقای فریدون مجلسی زمانی که افسر وظیفه بوده اند (زمستان 1346) و در کلاس درس تان شرکت می کرده اند می گویند که به مسائل مهمی توجه نشان می داده اید یکی؛ موضوع زندانيان سياسي و لزوم رفتار متفاوت و محترمانه با آنان و با این توضیح که گذشته از همه چيز، نبايد فراموش كرد كه بسياري از آنان رهبران سياسي آينده جوامع خودشان خواهند بود. ديگر درباره مفهوم دموكراسي و نقش انتخابات در حكومت دموكراتيك و حكومت اكثريت. با این توضیح که دموكراسي حكومتي متكي بر تاييد اكثريت است، اما با اندكي لغزش مي‌تواند منجر به نوعي ديكتاتوري اكثريت شود... اما زمانی که به طرح این دیدگاه ها می پردازید، نه خبری از دموکراسی هست، نه دغدغه دموکراسی، آنان که در زندان ها بسر می برند هم بیشتر دغدغه عدالت دارند و چیزهای دیگر. ارائه این آرا در آن زمان چه دلیلی داشته؟

آقای فریدون مجلسی از درس «قانون اساسی» یاد می کنند که سالها پیش در دانشگاه ملی (شهید بهشتی کنونی) داشتم. آن زمان، معروف بود که با زندانیان سیاسی، رفتار مناسبی نمی شود. این بود که ضمن درس از فرق میان زندانی سیاسی، با زندانی عمومی بحث پیش آوردم و گفتم که چون فرض بر آن است که زندانی سیاسی، انگیزه مصلحت عمومی دارد، و زندانی عادی، انگیزه شخصی، از این رو باید با آنها رفتاری متفاوت داشت. نه آنکه با زندانی عادی رفتار انسانی نشود. اما در مورد دموکراسی و رای اکثریت، تجربه این سالها نشان داده است که هر گردی گردو نیست. این تجربه می نماید که موضوع تا چه اندازه می تواند مورد سوء استفاده قرار گیرد. صدام حسین زمانی که بر سر کار بود، در یک رای گیری، 95% آرا را از آن خود کرد، و بعد همان مردم مجسمه او را فرو افکندند. رای زمانی قابل احترام است که بی خدشه به عمل در آید، ساخته و پرداخته تبلیغ های فریبنده و ساده لوحی عامه نباشد. در همین آمریکای دموکرات اگر یک نامزد انتخابات اعلام کند که مالیات را تخفیف خواهد داد، رای ها به سوی او سرازیر خواهند شد، صرف نظر از ماهیتی که او داشته باشد، هزار نکته باریک تر ز مو این جاست...

 

زمانی که دکتر غلامحسین صدیقی برای در اختیارگرفتن پست نخست وزیری از سوی شاه انتخاب شد، گویا از جنابعالی هم برای شرکت در دولت دعوت می کند. پاسخ تان چه بود؟

اشاره شما به وقایع زمستان 1357 است که در یک وضع اضطراری، مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی، استاد دانشگاه تهران، مأمور تشکیل دولت شد. صدیقی که مرد وطن خواهی بود، اگر در آغاز پذیرفت برای آن بود که کشور در وضع حساسی به سر می برد. کردستان در حال نیمه جنگ بود، از همه چیز گذشته، بیم کودتای نظامی و خونریزی در کشور می رفت. بنابراین در چنین شرایطی، قبول مسئولیت، یک گذشت لازم داشت. مرحوم دکتر صدیقی، به سابقه حسن نظری که در حق من داشت، مرا به شرکت در دولت دعوت کرد، ولی من به علت آنکه این کار در شرایط موجود ناممکن می نمود، عذر خواستم و خوشبختانه ایشان هم به همان نتیجه رسید و منصرف شد.

 

مایل هستم در این گفت و گو به ویژگی های علمی و شخصیتی دوست شما زنده یاد دکتر مصطفی رحیمی نیز بپردازیم، که یک روشنفکر تمام عیار بود و شاید بتوان گفت چندان که شایسته است به او و آثار ارزشمندش توجه نشده، شاید به این خاطر که هم دغدغه «آزادی» داشت، هم دغدغه «عدالت». اوج درخشش او به نظرم زمانی است که به موضوع بهار پراگ و سوسیالیسم انسانیِ مطرح شده از سوی الکساندر دوبچک می پردازد و چنان به عمق ماجرا می رود و تحلیل های خود را ارائه می دهد که به جرأت می توانم بگویم در قامت یک روشنفکر جهانی با این مساله روبرو می شود... بر همین اساس هم در گروه بندی های سیاسی و روشنفکری (بویژه در دو دهه حساس 40 و 50) گنجانده نشد و دیگر اینکه به نظرم وی فراتر از ایدئولوژیک اندیشی های زمانه خود می اندیشید و می نوشت.

با مرحوم مصطفی رحیمی، آشنایی دراز مدت داشتیم، از دوره دانش آموزی در دبیرستان ایرانشهر یزد، ولی ایشان یک سال جلوتر از من بود. بعد، این آشنایی ادامه یافت، هرچند که تهران اجازه نمی داد، که دیدارهای مرتب صورت گیرد. بنابراین دیدارها گاه به گاهی بود. دکتر رحیمی یک نویسنده انسان دوست و متین بود اینکه می گویید به ارزش او چنانکه باید پی نبرده نشده، اگر نشده باشد، تعجبی ندارد. کسی که وارد دسته بندی و بده بستان قلمی نباشد، نباید بیش از این انتظار داشته باشد، ولی ملت ایران در درازمدت، ترازویی دارد که چندان پاره سنگ نمی برد، زمانه، داور بی گذشتی است.

 

به عنوان آخرین پرسش، اکنون چه در دست دارید؟

مشغول کار شاهنامه هستم، که به صورت ده داستان جداگانه، خوشنویسی شده و به صورت بسیار نفیس، از طرف انتشارات کلهر در دست انتشار و مقدمه و تنظیم آنها با من است، دو داستان آن؛ رستم و سهراب و بیژن و منیژه تاکنون انتشار یافته اند و بقیه به تدریج نشر خواهند شد. عرضه تازه ای از شاهنامه است که سه هنر خط، نقش و نفاست چاپ را در خود جمع کرده است. انتظار می رود که ارتباط آسان تری میان خوانندگان، به خصوص جوانان و شاهنامه بتواند برقرار کند.

 

 

*برای مطالعه بیشتر نگاه کنید به:

اسلامی ندوشن، محمد علی، روزها (جلد اول) تهران،  یزدان، 1363

 

مسأله به این سادگی ها نیست

روزنامه شرق 23 اسفند 1390

مسأله به این سادگی ها نیست

محمد صادقی

برخی باور دارند که در نقد و بررسی رخدادهای سیاسی در دوره معاصر نباید ریشه گرفتاری ها و ناکامی ها را در اراده و تأثیر قدرت های خارجی جست و جو کرد و توطئه های خارجی را علت اصلی شمرد. برخی نیز، علت اساسی شکست ها و مصائب را با برجسته کردن نقش نیروهای خارجی تعریف می کنند که به نظر می رسد هر دو رویکرد را می توان به چالش کشید. برای نمونه در بررسی شکست نهضت ملی ایران (مساله نفت و کودتای 28 مرداد) برخی برای اینکه مسئولیت «ما» را در ناکامی هایمان به «ما» بشناسانند می کوشند، نقش قدرت های خارجی را کم رنگ کنند و این به دلایلی جای تردید و پرسش دارد. حالا اینکه «ملی شدن نفت بهترین راه تأمین منافع ایران بود» یا نبود، بحث دیگری است که شاید «رزم آرا» نیز به قرارداد نفت آمریکا-عربستان چشم دوخته بود که مجالِ زندگی نیافت!

به نظر من، برخوردهای احساسی و عاطفی روشنفکران در مواجهه با مسائل داخلی (فکری و سیاسی) همچنان از تحلیل های دوره های پیشین (دهه چهل و پنجاه) رنج می برد. یعنی اگر در آن دوره، گفتمان «چپ» و ستیز با غرب، یک گفتمان مسلط در ادبیات روشنفکری ایران بوده و جایی برای «عقلانیت» و مواجهه منصفانه با مسائل باقی نمی گذاشته، اکنون نیز، گاهی، در بررسی علت های ناکامی های خود، از آن سوی بام افتاده، برخی از واقعیت ها را فراموش کرده و باز به مسیرهای مه آلود دیگری قدم می گذاریم. اگر بخواهیم به «چرایی شکست نهضت ملی ایران» بپردازیم، هم باید فقدان آگاهی عمومی (به دلیل سطح پایین دانش و فرهنگ مردم)، نقش حزب توده و عملکرد افسران بلندپایه و ناراضی ارتش بپردازیم، هم به نقش موثر «دولت های خارجی» و «دربار»، و از سویی نیز اشتباه های دکتر محمد مصدق (برکناری شماری از افسران بلندپایه در حالی که جریان کلی قدرت نظامی را در دست نداشت، نسنجیدن فضای عمومی پس از قیام 30 تیر و تصمیم گیری های ناسودمند، درخواست اختیارات ویژه، انحلال مجلس و...) و شکاف های درون نهضت ملی را در نظر داشته باشیم. یعنی به جای برجسته کردن یک علت و ساده سازی مساله، آن را از زاویه های گوناگون بنگریم. نهضت ملی از آن رو که پشتیبانی اصلی اش را مردم بر عهده داشتند و آگاهی مردم آن را نگه می داشت، شکننده و آسیب پذیر شد و به تعبیری، فقدان آگاهی، موتور حرکت نهضت ملی را از کار انداخت. نکته دیگر اینکه، مصدق با یک حرکت «جبهه ای» قدرت یافته بود. حرکتی که در موارد خاص اتفاق نظر ندارد و خواستی کلی و مشخص دارد، اما آیا مصدق توان حرکت غیرجبهه ای را هم داشت؟ چنین خیزشی (با تشکیل یک جبهه) درست بود و به نتیجه هم رسید اما برای اداره کشور بر اساس شیوه های دموکراتیک پاسخ نگرفت که جای شگفتی هم ندارد. جبهه، دولت ساز شد اما نتوانست آن را نگه دارد... به یاد داشته باشیم، دربار نیز در پیوند با برخی از پشتیبانان دیروز نهضت ملی پیامی (9 اسفند 1331) مرگبار برای مصدق فرستاده بود که نیاز به توضیح و تفصیل ندارد! از سوی دیگر، مصدق چندان بر ارتش و تشکیلات نظامی-امنیتی احاطه نداشت، چنانکه نیروهای نظامی در نقش یکی از بازوهای کودتا عمل کردند و سرانجام، سرتیپ دفتری که به گونه ای نابخردانه در ریاست شهربانی قرار گرفته بود (در این باره روایت وزیر کشور وقت، دکتر غلامحسین صدیقی خواندنی است) با ماچ و بوسه از دخالت نیروهای سرتیپ کیانی جلوگیری کرد تا راه کودتاگران هموارتر گردد! درباره دخالت قدرت های خارجی و برنامه ریزی کودتای 28 مرداد توسط آمریکایی ها (موضوعی که خانم آلبرایت به خاطر آن از ملت ایران عذرخواهی کرد) هم در کتاب هایی مانند؛ «مصدق و کودتا» و... می توان نقش ائتلاف سیاه (دربار، ارتش و انگلیس-آمریکا) را به روشنی دریافت... اما این اشاره های کوتاه تنها به این دلیل است که ضرورت نگاه دقیق به مسأله را بر ما آشکار سازد تا چشم بر واقعیت ها نبندیم و در روزگاری که در همه زمینه ها نیازمند «عقلانیت» هستیم، به بها و بهانه «انتقاد از خود»، به «خودکشی» و «انهدام خویشتنِ تاریخی مان» دست نزنیم که «درست دیدن» بیش از «چشم بینا» نیازمند «عقل بینا» است.



نادیده گرفتن شکاف های درون تمدنی در نظریه هانتینگتون

روزنامه شرق 17 اسفند 1390

نادیده گرفتن شکاف های درون تمدنی در نظریه هانتینگتون

با حضور پرفسور یوخن هیپلر، فریدون مجلسی و فاطمه صدرعاملی

محمد صادقی

 

پرفسور یوخن هیپلر (Jochen Hippler) استاد علوم سیاسی و روابط بین الملل در دانشگاه دویسبورگ (Duisburg) است که در زمینه سیاست جهانی و علوم استراتژیک مطالعات گسترده ای داشته و با دریافت بورس های تحقیقاتی از موسسه های مختلف در برخی از کشورهای جهان مانند؛ هلند، آمریکا، کشورهای عربی و... پژوهش های خود را عمق بخشیده، از سال 2005 تاکنون در موسسه توسعه و صلح مشغول به کار است (وی برای مدت کوتاهی به دعوت یکی از دانشگاه های کشورمان در ایران بود) پرفسور هیپلر سرپرستی گروه «گفت و گوی فرهنگ ها» وابسته به بنیاد شرق شناسی دانشگاه هامبورگ را نیز بر عهده دارد و از سال 1993 تا 1995 مدیر انیستیتو فراملی آمستردام بوده و درباره نقش و عملکرد رسانه های نوشتاری، شنیداری و دیداری در دهه 90 کارهای پژوهشی و طراحی برنامه های آن انیستیتو را مدیریت می کرده است. خود می گوید:«بیش از هر چیز علاقه به تحولات در زمینه شمال-جنوب، در خاورنزدیک و حوزه های فرهنگ اسلامی دارم...» همچنین او دبیر علمی کتاب مشترک موسسه های صلح در آلمان با نام گزارش صلح است. بیش از بیست کتاب از وی همچون؛ «خطر بعدی: درک غربی از اسلام»، «مسایل دموکراسی در جهان سوم» و... است. در این میزگرد پرفسور هیپلر و استادان ارجمند، آقای فریدون مجلسی (دانش آموخته دانشگاه های جانز هاپکینز و جرج تاون که با مسائل فرهنگی و سیاسی در جهان آشنایی عمیقی دارد) و خانم فاطمه صدر عاملی (پژوهشگر و آموزگار گفت و گو که در سال های اخیر برای استقرار فرهنگ گفت و گو با برگزاری کلاس های آموزشی مهارت های گفت و گو و ترجمه کتاب هایی در این زمینه بسیار کوشیده است) به بررسی برخی موضوع ها همچون؛ آرا و اندیشه های ساموئل هانتینگتون و آمارتیاسن و مباحثی درباره فرهنگ و سیاست جهانی می پردازند. در پایان شایسته است از همکار ارجمندم نازنین بازارچی که ترجمه این گفت و گوها را بر عهده داشت صمیمانه سپاسگزاری کنم.

 

 

 

من این میزگرد را با اشاره به گفت و گویی که چند سال قبل با آقای پرفسور یوخن هیپلر داشتم، آغاز می کنم. در آن گفت و گو ما به بررسی آرا و اندیشه های پرفسور ساموئل هانتینگتون و نظریه برخورد تمدن ها می پرداختیم که ایشان از کتابی نوشته آمارتیاسن نام بردند و اندیشه های او را طرح کردند که بسیار برایم جالب بود و جای اندیشیدن داشت. چند روز بعد استاد فریدون مجلسی با من تماس گرفتند و گفتند که مشغول ترجمه همان کتاب (هویت و خشونت) هستند و اکنون خوشبختانه ترجمه این کتاب منتشر شده است و به تعبیری بهترین پاسخ به نظریه برخورد تمدن ها به شمار می رود. در اینجا می خواهم ابتدا به تفاوت اندیشه های ساموئل هانتینگتون (در کتاب برخورد تمدن ها) و آمارتیاسن (در کتاب هویت و خشونت) بپردازیم.

 

پرفسور یوخن هیپلر: هانتینگتون در ذهن اش تفاوت های اساسی بین فرهنگ های مختلف را برجسته کرد و فکر می کرد این فرهنگ ها و تمدن های مختلف با هم در تضاد و تخاصم هستند و در تقابل قرار دارند و به خصوص سعی می کرد به غرب و بویژه به آمریکا کمک کند تا از لحاظ سیاسی قوی و قدرتمند باشند و نسبت به دیگران برتری داشته باشند. در مقابل، آمارتیاسن عقیده داشت که هویت ملی مسأله ای است که همه ملت های شرقی با آن دست و پنجه نرم می کنند. وقتی این هویت ها و خشونت ها را بررسی می کرد می کوشید مردم به یکدیگر نزدیک تر شوند و بیشتر همدیگر را فهم کنند.

 

فریدون مجلسی: آقای هیپلر کسی است که این مسأله را همان سال در گفت و گو با شما طرح کرد. در واقع می توانم بگویم نوشته شدن این کتاب بوسیله آمارتیاسن، پاسخی به هانتینگتون بود یعنی ایشان به صورت اتفاقی دو کتاب را با هم مقایسه نمی کند. هانتینگتون صحبت هایی می کند و آمارتیاسن پاسخ او را به روشنی می دهد. تفاوت اصلی آمارتیاسن و هانتینگتون این است که وقتی این دو کتاب را می خوانیم، کتاب «هویت و خشونت» یک کتاب علمی و آکادمیک است در حالی که کتاب هانتینگتون یک کتاب سیاسی-اداری است یعنی به منظور دستور عملی برای دولت آمریکا و سیاست خارجی آمریکا و از دیدگاه امنیتی نوشته شده است. چون خودش استاد دانشگاه است تصور دیگری می تواند پیش بیاید، یعنی یک کتاب غیرعلمی توسط یک استاد دانشگاه نوشته می شود که عضو شورای امنیت ملی آمریکا است. به عبارتی این کتاب را در مقام و ظرفیت سیاسی-امنیتی که داشته، نوشته است. نکته دیگر که در مقایسه این دو باید گفت این است که آمارتیاسن منکر تضادهای بین افکار اجتماعی نیست، نمی گوید هیچ تضادی وجود ندارد اما روی نکته ای پافشاری می کند که استاد دیگری که او هم اهل آلمان است، و کتاب ایشان را آقای دکتر پرویز علوی ترجمه کرده اند، آورده است.

 

کتاب «برخورد درون تمدن ها» نوشته دیتر زنگهاس را می گویید، که آقای دکتر پرویز علوی به فارسی ترجمه کرده اند، آنجا به شکاف های درون تمدنی پرداخته شده است.

فریدون مجلسی: بله، همان کتاب، آن نکته این است که تضادها بین جوامع نیست، در داخل جوامع هم هست. یعنی تضادی که بین یک آدم آزاداندیش در درون جامعه خودش وجود دارد با کسی که به نوع دیگری در همان جامعه هست گاهی خیلی بیشتر است. یک نکته مهمی که آمارتیاسن روی آن تأکید می کند اجتناب از طرز تفکری است که من آن را تک هویتی و تکوارگی ترجمه کرده ام یعنی جوامعی که مجبور می کنند افرادشان را که تکواره بیندیشند، اینها را می کشانند در یک روش فکری و می گویند چنین عمل کنید و بیندیشید، مثل رژیم های کمونیستیِ استالینی. جایی که درباره خشونت حرف می زند روش تکوارگی را به چالش می کشد که همان هم منجر به خشونت می شود به خصوص این در جوامعی ایجاد می شود که برای روش خودشان ارزش علمی قائل هستند. ببینید، سوسیالیسم یک ایده بسیار انسانی است ولی وقتی کسی راجع به سوسیالیسم علمی صحبت می کند معنایش این است که دارد درباره یک علم صحبت می کند، می گوید حرف من علمی است و هر کس مخالف این فکر بکند خارج از علم است و من حق دارم او را بکشم! این خشونت ایجاد می کند. هویت که تکواره شود از آن خشونت بر می خیزد. آمارتیاسن می گوید مسأله آن چیزی که هانتینگتون می گوید نیست، مشکل در تکواره اندیشی است باید این تکواره اندیشی از بین برود تا هویت مرکب برای اشخاص پدید آید و با هم بیندیشند. این اصطلاحی که من امروز در کتاب «با هم اندیشیدن راز گفت و گو» ترجمه خانم فاطمه صدر عاملی به آن برخوردم باید ایجاد شود یعنی «با هم اندیشیدن» حاکم شود. یک مثال آمارتیاسن در این کتاب که یک عقیده انسانی و درونی نویسنده کتاب است را برایتان می گویم. آمارتیاسن مخالفت می کند با مدارس اختصاصی، می گوید که دولت انگلیس یک بودجه ای برای مدارس می گذارد، پاکستانی ها می گویند این بودجه را بدهید بچه های پاکستانی را ما خودمان تربیت می کنیم، آمارتیاسن می گوید من مخالف این نیستم که در آنجا به آنها زبان شان، مذهب شان و... آموزش داده بشود، این از حقوق آنهاست ولی این حقوق را باید به نفع دیگران آموخت، این مدارس خطرناک هستند، خطر آن این است که بچه ها را از تنها شانس زندگی شان که «بازی کردن با همدیگر» است، جدا می کند. از اینکه بفهمند دیگران هم گوشت و پوست و استخوان و روح دارند، آنها هم شاد می شوند، آنها هم گریه می کنند و... و نتیجه اینکه ما مثل هم هستیم، آن وقت همدیگر را جدا از هم نمی بینند. حالا در نسل سوم یک گروه پاکستانی در انگلیس یک مرتبه خشونت هایی بروز پیدا می کند برای اینکه اینها فقط در آن مدارس اختصاصی با یک تزریقاتی که دیگران را دشمن خودش بپندارد بزرگ شده اند. آمارتیاسن این هشدار را می دهد. یک مثال دیگر بزنم، برای من، شما و یک کارشناس در رشته ای دیگر و از یک کشور دیگر مانند یونان، صحبت کردن خیلی آسان تر است تا با یک کسی که در میدان میوه و تره بار کار می کند، اینجاست که می بینید هویت ها با هم متفاوت هستند اما قالب بندی ها و بسته بندی کردن ها ما را دچار اشکال می کند. مثالی هم درباره «کرالا» بزنم. کرالا ایالتی است در جنوب غربی هند، 45 سال است که حکومت کمونیستی دارد، این حکومت کمونیستی یک نمونه موفق سیاسی است، وقتی ایدئولوژی صادقانه باشد همه در فکر خدمت اند و می توانند به نتیجه برسند، 95 درصد مردم کرالا باسواد هستند. سطح اقتصادی مردم کرالا 20 درصد بالاتر از سطح اقتصادی مردم هند است. در شرایطی که در نیمه دوم قرن بیستم ثابت شد که در تمام نقاط دنیا کمونیسم شکست خورده، این نمونه موفق چگونه است؟ چرا کرالا موفق است؟ من و پسرم در این باره بحثی داشتیم و به این نتیجه رسیدیم که این کمونیسم نیست که موفق است، این دموکراسی است که موفق شده است. برای اینکه در مجلس کرالا احزاب مختلف حضور دارند و حزب کمونیست هم اکثریت را دارد. دولت کرالا می داند که اگر خوب عمل نکند چهار سال بعد باید به خانه برود، پس ناچار است خوب عمل کند، و می داند که مادام العمر نیست. برای اینکه چهار سال بعد انتخابات است و این مانع از تکواره شدن در جامعه خودش هم می شود و نتیجه خوبی هم می گیرد.

 

فاطمه صدرعاملی: در آلمان هم این تلاش صورت می گیرد، به خصوص در این اواخر، که می بینند ترک ها در جامعه آلمان ادغام نمی شوند. البته مدارس مشترک هست اما مهاجران اولیه خیلی در خودشان بودند. حالا با توجه به صحبت های آقای مجلسی، می توانم به برنامه های گفت و گویی خودمان هم اشاره ای بکنم؟

 

بله، با کمال میل، به نظرم خیلی هم اهمیت دارد. آنچه مناسبات داخلی و خارجی را بهبود می بخشد و سامان می دهد چیزی جز استقرار فرهنگ گفت و گو نمی تواند باشد.

 

فاطمه صدرعاملی: آقای مجلسی از طرز تفکر تکوارگی صحبت فرمودند و اینکه بر اساس این  طرز تفکر تنها یک جنبه فرهنگی هویت انسان پررنگ می شود و جنبه های دیگر نفی می شود. به این معنا که تفاوت ها نفی می شود که این بیش از هر چیز تلاش برای یکسان سازی افراد بوده است و با هرگونه تکثر فرهنگی مخالفت می شود. ایشان به نکته درستی اشاره کردند، اینکه منحصر کردن فرهنگ به یک مکان جغرافیایی خاص یک اشتباه است و فرمودند چنین کاری متناسب با واقعیات نیست و ما در هر کشور و فرهنگی شاهد حضور طرفداران فرهنگ های مختلف هستیم. بسیاری اوقات تعامل و گفت و گو بین فرهیختگان از هر فرهنگ و ملیتی که باشند ساده تر از گفت و گو و تعامل میان برخی از افراد در دورن یک کشور است. با شنیدن این مطالب میل دارم به پروژه آشنایی با «مهارت های گفت و گو» اشاره کنم که چند سالی است آن را در تهران به اجرا در آورده ایم. زیرا تفاهم و گفت و گوی واقعی بین مردم ما کمرنگ شده است، تعامل اجتماعی به درستی صورت نمی گیرد، موانع زیادی بر سر راه «با هم اندیشیدن» و تفکر جمعی وجود دارد و در نتیجه به کاهش خلاقیت می انجامد و اخلاق اجتماعی را دچار بحران می کند. از این رو در پی تدوین و اجرای برنامه ای برآمدیم تا در رفع این نارسایی به کار آید. متدی را انتخاب کردیم که در پی آن نیست تا ارزش، عقیده، ایده یا نظر خاصی را تلقین نماید بلکه تنها روشی را نشان می دهد که چگونه می توان با همنوعان همفکری کرد. چگونه می توان تفاوت ها را به عنوان غنای فرهنگی در نظر گرفت و در پی یکسان سازی برنیامد و این را در کارگاه های گفت و گو و با مشارکت شهروندان تجربه کردیم. ما وقتی خوب نگاه می کنیم در درون فرهنگ ها، میان سنت گراها و مدرن ها، ایجاد گفت و گو مشکل است. من در این باره کتابی ترجمه کرده ام و همان طور که گفتم یک طرح هم تدوین کردیم که با برگزاری کلاس به آموزش مهارت های گفت و گو می پردازیم. این گونه موضوع ها که باید بخشی از وجود انسان ها باشد با اکتفا به درس دادن به نتیجه مطلوب نخواهد رسید بلکه بهتر است افراد با تمرین هایی این مهارت ها را بیاموزند و این در آموزش های کارگاهی خیلی خوب شکل می گیرد.



ادامه نوشته

پایان رنج های رجبی

مجله مهرنامه، شماره 19، 30 بهمن 1390


پایان رنج های رجبی

محمد صادقی

 

دست من کوتاه نیست

کهکشان دور است

پس با جا به جا کردن چند خاطره

جا باز می کنم برای کهکشان

در دیوار رو به رو

و دیوارم را چراغان می کنم

حالا نوبت غربت کهکشان است!

برگرفته از دیوارنوشت های پرویز رجبی

 

پرویز رجبی در آخرین ساعت های روز 21 بهمن 1390 چشم از جهان فرو بست، اما این پایان زندگی او نبود. قلبی که سرشار از مهر، شفقت و عشق باشد، نمی ایستد و این آغازی دیگر در زندگی پاک و معنوی او خواهد بود که به حق می توان گفت به اندازه یک «نهاد» و «مرکز پژوهشی» به فرهنگ کشورش خدمت کرد و زندگی دیگری را در قلب مردم ایران آغاز...

دکتر پرویز رجبی (تاریخ پژوه، نویسنده، شاعر و مترجم) در سال 1318 و در یکی از روستاهای قوچان چشم به جهان گشود. کودکی خود را در روستای آق کند (بین میانه و زنجان) گذراند و در همان جا به مدرسه ابتدایی رفت. مدتی به دلیل فعالیت های سیاسی پدرش مجبور به ترک کشور و همراه با خانواده راهی شوروی شد. پس از بازگشت در شهر مشهد دیپلم خود را گرفت و برای آموزگاری به زادگاه خویش رفت. مدتی هم در تهران و در بانک صادرات مشغول به کار شد و در سال 1342 با کمک یک قاضی دادگستری برای ادامه تحصیل به کشور آلمان رفت و در دانشگاه گوتینگن در زمینه تاریخ و ایرانشناسی پژوهش های خود را گسترش داد. پس از بازگشت به ایران برای تدریس در دانشگاه اصفهان پذیرفته شد اما به دلیل مزاحمت های ساواک اصفهان نتوانست کار علمی خویش را ادامه دهد و مدتی بعد نیز از دانشگاه اخراج شد. سرانجام مرکز تحقیقات ایرانشناسی را در سال 1353 پایه گذاری کرد که آن هم بعد از انقلاب تعطیل شد و چون اجازه تدریس در دانشگاه را نیز نداشت، با همراهی همسر دانشمندش دکتر لیلی هوشمند افشار مهدکودکی را در تهران تأسیس کرد. بسیاری از شهروندان تهرانی از مهدکودک «لیلی» خاطره های خوشی به یاد دارند، خاطره هایی که با نام دو عاشق؛ پرویز و لیلی، گره خورده است... همچنین وی پس از پیروزی انقلاب، مجله «فردای ایران» را نیز منتشر کرد که خود مدیرمسئول و سردبیر آن بود. این مجله با آثار افرادی همچون؛ ایرج افشار، محمد قاضی، پرویز شهریاری، نازی عظیما، فرهنگ رجایی و... و شعرهایی از سید علی صالحی، ژاله اصفهانی، منوچهر آتشی و... منتشر می شد که به نظر می رسد، کمتر به آن پرداخته شده و بی تردید از پربارترین مجله های فارسی زبان محسوب می شود. او در این مجله داستان هایی را از گونترگراس (چپ دست ها)، هانزاریش نوساک (نشانه)،سلاو امیرمروژک (شحنه)، هورست بینک (صداهایی در تاریکی)، ماکس فریش (داستان ایزودور)، زیگفرید لنتس (شب در هتل)، هانر بندر (نونی) و... هم ترجمه کرده که یکی از بهترین و خواندنی ترین بخش های آن مجله می باشد. دکتر رجبی در سال 1367 بار دیگر به آلمان رفت و در دانشگاه های «ماربورگ» و «گوتینگن» به پژوهش و تدریس پرداخت و پس از بازگشت برای چند سال هم ریاست بخش ایران شناسی مرکز دایرة المعارف اسلامی را بر عهده گرفت. پرویز رجبی آثار ارزشمندی پدید آورده که می تواند مردم ایران، بویژه اهالی فرهنگ، تاریخ و اندیشه را همچون فانوسی در جاده های پر پیچ و خم و بی انتها به هزاره های گمشده، رهنمون سازد. از کتاب هایی که پدیدآورده می توان به؛ «ترازوی هزارکفه»، «کریم خان زند و زمانه او»، «جشن های ایرانی»، «معماری ایران در عصر پهلوی»، «سده های گمشده»، «هزاره های گمشده» و... از ترجمه هایش به؛ «ماه عسل ایرانی» نوشته ویلهم لیتن، «مارکوپولو در ایران» نوشته آلفونس گابریل، «یافته های نو» نوشته والتر هینتس، «از زبان داریوش» نوشته هاید ماری کخ و... از داستان هایش به؛ «لاهوت»، «سیمرغ»، «دشنه و سیب گمشده» و... و از شعرهایش به کتاب «دیوارنوشت ها» اشاره کرد که کارنامه علمی و فرهنگی او را بیشتر می نمایاند. هرچند در سال 1379 سکته مغزی بخشی از توان جسمی او را کاست و نمی توانست تحرک چندانی داشته باشد، پژوهش های علمی خویش را با کوشش و جدیت پی گرفت زیرا قلب اش برای مردم سرزمین اش می تپید و اوج این عشق و علاقه را خود به زیبایی در اردیبهشت 1386 و در «شب بخارا» که برای بزرگداشت خدمات علمی و فرهنگی او بر پا شده بود، چنین ابراز داشت:«همواره در خدمت ملت خود خواهم بود و حتی اگر دست نداشته باشم، خودکار را به دهان می گیرم و برای ملتم خواهم نوشت.» و البته از آن زمان که به دلیل سکته مجبور بود، بیشتر بنشیند، و بنویسد، (و از سفر رفتن که یکی از علاقه هایش بود به اجبار محروم شود و کمتر مجال یابد) شاید تنها مخاطبِ آشنای او همان «دیوار رو به رو» بود، تا در دنیایی که به دلیل گسترش ارتباطات روز به روز کوچک و کوچک تر می شود واقعیت تلخی که به تعبیری می توان آن را «ازدحام تنهایان» خواند را در شعرهای خویش زمزمه کند و اندکی از هجوم خالی پیرامون اش رها گردد.

"هزاره های گمشده را نوشتم

سده های گمشده را در دست تألیف دارم

گیرم که دهه ها و روزهای گمشده را هم نوشتم

چه کنم با حجم انبوه لحظه های گمشده؟"

همچنین در سالهای پایانی زندگی خویش «کاشان نگین انگشتری تاریخ ایران»، جلدی دیگر از «سده های گمشده» و شعرهایش را منتشر ساخت و با وجود بیمار سخت و آزاردهنده ای (سرطان) که مقاومت در برابرش به دشواری ممکن است، از روحیه ای پولادین برخوردار بود. چنانکه بسیاری از دوستانش هر گاه که پژمرده و افسرده می شدند، پناهگاهی جز خانه وی سراغ نداشتند که دیدار با او ثمری جز شادی، نشاط و طراوت دربرنداشت. با مرگ بیگانه بود و زندگی را با تمام وجودش دوست می داشت و می ستود. در حضور او هر چه بود؛ شوخی، خنده و بازگو کردن حکایت های شیرین بود و غم ها، دردها و رنج هایش را با کسی تقسیم نمی کرد، و مهمتر اینکه، دردهایش از اندازه شوخی ها و خوش صحبتی اش نمی کاست هرچند بسیار رنج می کشید.

 

 

 

سده های گمشده

«سده های گمشده» یکی از بزرگترین آثار دکتر پرویز رجبی است که پس از هزاره های گمشده و دوران باستان، در این اثر می کوشد تاریخ دوره های بعد را واکاوی کند. جلد نخست این کتاب با مباحثی همچون «حمله عرب ها به ایران؛ موقعیت عرب ها به هنگام رخنه به شمال»، «آغاز فرمانروایی امویان»، «بنی عباس»، «آغاز فرمانروایی دودمان های دوره اسلامی» و «روی دیگر سکه؛ اسلام و نخستین گفت و گوی مثبت تمدن ها» آغاز می شود و به موقعیت ایران و ایرانیان به هنگام حمله عرب ها، نبرد چهار روزه قادسیه، خروج یزدگرد از تیسفون، شکست نهاوند، قیام ابومسلم، جنبش های ایرانیان در زمان بنی عباس و... می پردازد. به باور پرویز رجبی:«صفحه های تاریخ ایران در دوره اسلامی، کمی سریع تر از صفحه های تاریخ ایران باستان ورق می خورند. سده ها تا حدودی جای هزاره ها را می گیرند. اما گم گشتگی همچنان نقش آزاردهنده خود را حفظ می کند... برای من سرگردانی داریوش سوم و یزدگرد سوم به همان اندازه در هزارتوهای تاریخ گم شده اند که سرگردانی سلطان جلال الدین خوارزمشاه یا لطفعلی خان زند... زهر قتل عام نیشابوریان به دست مغول ها و یا دهلویان به دست نادرشاه گرفته شده است یا به عبارت دیگر گم شده است. حتی برخی از رودخانه ها خشک شده اند و دل کوه ها را شکافته اند و راه ها را برای اینکه کوتاه تر بکنند جا به جا کرده اند» وی در این کتاب می کوشد تا آنجا که می تواند هویت این گمشده ها را به مخاطبان بشناساند و در ادامه مجموعه پنج جلدی هزاره های گمشده، مجموعه ده جلدی سده های گمشده ها را پدید می آوَرد که البته با درگذشت وی این اثر ارجمند ناتمام می ماند. او در سده های گمشده به جای تکیه بر جنگ ها و درگیری ها که در این گونه تاریخ نگاری ها روشی سنتی به شمار می آید، به گفت و گوی مدنی ایرانیان با خود و دیگران می پردازد و زیبا بیان می کند که «در اینجا تاج پُرزیور حکیم ابوالقاسم فردوسی است که خواهد درخشید» رجبی در این کتاب در پی آشتی دادن مردم با تاریخ است بنابراین از تاریخ نگاری خشک و سنتی فاصله گرفته، از روایت های ملال آور پرهیز می کند و نگاهی مسئولانه به تاریخ پرفراز و نشیب ایران دارد. تاکنون شش جلد از مجموعه «سده های گمشده» توسط نشر پژواک کیوان منتشر شده است که اثری درخشان در بازخوانی تاریخ ایران به شمار می رود.

 

سفرنامه انورآب

کتاب «سفرنامه اونورآب» یکی از بهترین و پرطرفدارترین کتاب های پرویز رجبی است. در این کتاب که گزارش سفر دکتر رجبی به کانادا و به تعبیری جامعه شناسی مهاجرت است، از یک سو با سفرنامه ای شیرین و خواندنی مواجه هستیم، و از سویی نیز، با «خودمان» مواجه می شویم. او در این کتاب ذره بین را از روی ما بر نمی دارد و همان دم که در هواپیما نشسته و آغاز سفر می شود، این را صمیمانه با مخاطبان در میان می گذارد:«من اگر در سفرنامه ام درباره خانه های خودمان که در سینه آسمان به یادشان افتاده ام ننویسم، چگونه خواهم توانست از خانه و کاشانه دیاری دیگر بنویسم. مگر می شود به بهانه سفر به اون ور آب این ور آب را ندید از اوج آسمان؟... نه! بنا نیست که سفرنامه من تنها به اون ور آب بپردازد. من از این ور آب هستم. با همه ریشه هایم.» و خود نیک می داند که چنین نگرشی نقدها، اعتراض ها و فریادهایی را نیز می تواند در پی داشته باشد، از این رو با پژمان بختیاری همصدا می شود:«من ای مردم شما را دوست دارم...» و تصریح می کند که:«هرگز شما را فدای دوستی نخواهم کرد و عیب بین شما خواهم بود و سوگند که نه عیب جویتان...» و با چنین رویکردی، خود را با ما، و ما را با خود، همسفر می کند. سفری خاطره انگیز، پرماجرا و مهمتر از همه، تأمل برانگیز. هرچند درونمایه کتاب، همسو با «ستارگان فریب خورده» نوشته فتحعلی آخوندزاده، «سازگاری ایرانی» نوشته مهندس مهدی بازرگان، «خلقیات ما ایرانیان» اثر محمد علی جمال زاده و... است اما اینجا در متنِ یک سفرنامه و با روایتی بسیار جذاب تر از آنچه اشاره شد، مواجه هستیم. رفتارهای ناپسند، عادت های ناخوشایند، معماری بی ذوق و سلیقه و... موضوع هایی هستند که او تلاش دارد با تصویرهایی که دیده و با درنگی بر تاریخ (و نگاه به گذشته های دور و نزدیک) در ذهن ما به پرسش بکشاند. شاید بتوان اثر دیگرش «ناتنی ها» را که انتشارات ایران شناسی در سال 1389 منتشر ساخت را نیز در امتداد این کتاب پنداشت. کتاب «سفرنامه اونورآب» در سال 1386 و توسط نشر اختران راهی بازار کتاب ایران شده است.

 

...از تألیف های دکتر پرویز رجبی می توان به؛ ترازوی هزارکفه، کریم خان زند و زمانه او، هزاره های گمشده، سده های گمشده، معماری ایران در عصر پهلوی، شما در این خانه حقی ندارید، ایران شناسی فرازها و فرودها، تخت جمشید بارگاه تاریخ، تاریخ خط میخی فارسی باستان، کاشان نگین انگشتری تاریخ ایران و... از ترجمه هایش می توان به؛ کویرهای ایران نوشته سون هدین، از زبان داریوش اثر هاید کاری کخ، شهریاری ایلام اثر والتر هینتس، ماه عسل ایرانی نوشته ویلهم لیتن، مارکوپولو در ایران اثر آلفونس گابریل، یافته های نو نوشته والتر هینتس و... از داستان هایش می توان به؛ لاهوت، سیمرغ، شهر ما،  ماهی قرمز حوض همسایه و دشنه و سیب گمشده و از شعرهایش هم به «دیوارنوشت ها» اشاره کرد.


گفت و گو با دکتر همایون کاتوزیان درباره سید حسن تقی زاده

مجله مهرنامه، شماره 19، 30 بهمن 1390

گفت و گو با همایون کاتوزیان


سید حسن تقی زاده از بحث برانگیزترین شخصیت های تاریخ ایران در دوران جدید است که درباره اش اظهارنظرهای مختلفی وجود دارد. اما شاید همچنان نتوان توصیفی دقیق از اندیشه و عمل وی ارائه داد و این بیش از هر چیز به دلیل موضع گیری های جانبدارانه و تهاجمی است که با آن غریبه نیستیم و شوربختانه فرصت «شناخت» را مسدود می سازد، بر حجم پرسش ها می افزاید، و تا اندازه ای ما را به جای پرداختن به مسائل، سرگرم مسأله نماها می کند...  در گفت و گویی که پیش رو دارید، پرسش هایی را با دکتر محمد علی همایون کاتوزیان مطرح ساخته ام. وی در مقاله ای با نام «سید حسن تقی زاده، سه زندگی در یک عمر» و با نگاهی محققانه به بررسی شخصیت و آرای تقی زاده پرداخته و این، یکی از بهترین نوشته ها درباره زندگی چندوجهیِ فردی است که در تاریخ پرفراز و نشیب ایران، از مشروطه به این سو، در محافل فکری و سیاسی، طعم داوری های فراوانی را چشیده است.


 

می خواستم گفت و گو را با چگونگی شکل گیری شخصیت سید حسن تقی زاده آغاز کنیم. او در تبریز دواخانه داشته (دارو از آلمان وارد می کرده) بسیاری از سردمداران مشروطه خواه و آزادی خواه تبریز از تجار به شمار می آمدند مانند؛ علی موسیو، حاج علی دوافروش، شیخ محمد خیابانی، طالبوف و... بر این اساس به نظر جنابعالی شرایط محیطی و خانوادگی که تقی زاده در آن رشد یافته چه اثری در شکل گیری شخصیت او داشته است؟

پدر تقی زاده مجتهد معتبری بود. خود او قرائت قرآن را در پنج سالگی به پایان برده بود و از آن تاریخ در مدرسه فارسی، عربی، تاریخ و علوم دینی خواند. در چهارده سالگی به ریاضیات و علوم طبیعی علاقه مند شد و اندکی بعد به علم پزشکی روی آورد که در ضمن، فیزیک، شیمی، زیست شناسی و زبان فرانسه آموخت. و دو سال پس از آن در مدرسه مبشرین (مسیونرها) آمریکایی زبان انگلیسی خواند. از بیست سالگی در دارالفنون و مدرسه لقمانیه تبریز به تدریس علوم طبیعی پرداخت و در همان زمان بود که ضمنا در احداث یک داروخانه شرکت کرد. اندکی پیش از آن با همکاری سه جوان آزادیخواه دیگر یک کتابفروشی باز کرد که از جمله کتاب های فرانسه وارد می کرد و مرکز ملاقات آزادیخواهان شده بود تا جایی که محمد علی میرزا ولیعهد برای برای گزارش درباره فعالیت های کتابفروشی مأمور فرستاده بود. در همین احوال تقی زاده برای تدریس در مدارس کتاب هایی نوشت که از آن جمله دستور زبان عربی بود. و کتاب هایی نیز از زبان فرانسه ترجمه کرد که یکی از آنها ترجمه تمدن های نخستین (Les Premières Civilisations) اثر گوستاو لوبُن بود. به این ترتیب تقی زاده در 25 سالگی هم با علوم جدید و اروپایی آن زمان آشنایی نزدیک داشت و هم در علوم دینی به پایه اجتهاد رسیده بود. تقی زاده تاجر نبود، بلکه روشنفکر و دانشمند بود.

تقی زاده از تبریز به مجلس اول راه می یابد و در این مجلس در شمار آزادی خواهان تندرو قرار می گیرد و با استبداد محمد علی شاهی می ستیزد. در مجلس دوم هم همین شیوه را پی می گیرد و با اعتدلایون درگیر می شود تا جایی که برخی قتل سید عبدالله بهبهانی را نیز به گردن او می اندازند و این تندروی ها موجب می شود او از ایران تبعید شود، به نظر جنابعالی علل شکل گیری چنین رویکردی در دوره اول زندگی سیاسی وی چیست؟

تقی زاده یک دانشمند جوان و پرشور و مبارز و آزادیخواه و آرمانگرا بود. مجموعه این صفات سبب شد که او و دیگر جوانان آرمانگرا گمان کنند که فقط اراده آنها کافی است که موانع را از سر راه ایجاد یک جامعه قانونمند و متجدد بردارد و در اندک مدتی مشکلات و معضلات فرهنگی و سیاسی و اقتصادی را حل کند. این نوع آرمانگرایی را در دوره های اخیر نیز دیده ایم و نتایج آن را تجربه کرده ایم. تقی زاده بعدها گفته بود که ما کاستی های دولت را می دیدیدم اما کمبودهای خودمان را نمی شناحتیم. به عبارت دیگر این فقط دولت نیست که نیازمند اصلاح است بلکه از آن مهمتر کلّ جامعه است که دولت جزئی از آن است. اصلاح فرهنگ و عادات و سنت ها و اخلاق جامعه کار بسیار مشکلی ست که حتی با صرفِ یک انقلاب بزرگ هم ممکن نیست.

او در دوران تبعید نشریه کاوه را منتشر می سازد، ارتباط هایی با ادوارد براون می گیرد و دچار دگرگونی های فکری نیز می شود تا جایی که به تعبیری او را می توان محافظه کاری غرب گرا خواند. در تاریخ مشزوطه کسروی می خوانیم؛ ستارخان فردی را برای منصبی در آذربایجان تعیین می کند ولی مورد اعتراض تقی زاده قرار می گیرد که از نظر وی آن فرد ظواهر شرعی را رعایت نمی کرده است... اما وی در دوران تبعید و در نشریه کاوه ابراز می دارد که ایرانی ها باید سر تا پا فرنگی شوند. چنین رویکردی بعدها با نقدهایی مواجه می شود. مانند جلال آل احمد در کتاب های «در خدمت و خیانت روشنفکران» و «غربزدگی» و اندیشه های غرب گرا محکوم می گردد، در حالی که جامعه ما به طور عمیق با اندیشه ها و دستاوردهای دنیای مدرن آشنایی نداشته، اما نگرش دیگرستیزانه آل اجمد به عبارتی به لحاظ فکری ما را دچار خسارت های دیگری نمود. آیا رویکرد غربگرایی مطلقِ تقی زاده می تواند دلیلی برای غرب ستیزیِ آل احمد باشد؟

در آن دوران تقی زاده نه محافظه کار بود نه غرب گرا، چنانکه در جریان جنگ جهانی اول در رأس کمیته ملیون برلین با استعمار روس و انگلیس در ایران مبارزه می کرد. اما این درست است که تحول و تجدد را برای ایران لازم می دانست. او یک بار در نشریه کاوه (چاپ برلین) نوشت که «ایران باید ظاهرا و باطنا و جسما و روحا فرنگی مآب شود و بس». فرنگی مآب نه فرنگی؛ که ربطی به دین و مذهب نداشت. با این وصف این بیان آرمانگرایانه و تندروانه بود با این که تقی زاده تا آن زمان به حدی از بلوغ سیاسی شده بود که دیگر گرفتار آرمانگرایی نشود. نکته ای که کمتر کسی می داند این است که این شعار در دهان ها افتاد و بین جوانان متجدد مُد شد بی آنکه مطلب را در متن بخوانند، از آن برداشت درستی داشته باشند و با آن برخورد انتقادی کنند. آل احمد هم اگرچه در ارائه نظریه غرب زدگی دچار تندروی و آرمانگرایی شد ولی منادی غرب ستیزی نبود، اما غرب زدگی او هم خارج از متن به صورت یک شعار در دهان ها افتاد و معنای غرب ستیزی یافت. به هر حال تقی زاده بعدها درباره نیت خود نوشت:«قصد از تمدن ظاهری پاکیزگی لباس و مسکن و امور صحی... و آداب پسندیده ظاهری... و آمدن سروقت و اجتناب... از بی قیمتی وقت... بوده. و مراد از تمدن روحانی میل به علوم و مطالعه... و اصلاح حالِ زنان... و پاکی زبان و قلم و احترام و درستکاری و دفع فساد و رشوه و باز هزاران...»

تقی زاده پس از لغو قرارداد دارسی، قراداد دیگری را با انگلیس امضا نمود که به صورتی تمدید قرارداد دارسی تا سال 1372 هجری شمسی بود، این اقدام وی پس از سقوط رضاشاه در مجلس شورای ملی مورد انتقاد شدید ملیون قرار گرفت و او در پاسخ خود را آلت فعلی در امضای قرارداد خواند. تقی زاده ای که در ابتدا مشروطه خواه و آزادی خواه بود چگونه به آلت فعلی در خدمت وضعیت حاکم تبدیل می شود؟ و دیگر اینکه می خواستم بدانم در مواجهه با نهضت ملی شدن نفت به رهبری دکتر محمد مصدق چرا در جبهه مخالف مصدق می ایستد؟

قرارداد دارسی را شاه لغو کرد، که اقدامی عجولانه و مطالعه نشدهو در نتیجه زیان بار بود. تقی زاده در مجلس پنجم  همراه با دو سه نماینده دیگر با پیشنهاد تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی مخالفت کرد. ولی اندکی بعد از آن در زمان رضاشاه وارد دولت شد. پس از جنگ جهانی اول در ایران دموکراسی وجود نداشت بلکه هرج و مرج بود به نحوی که حتی موجودیت و تمامیت ارضی کشور به خطر افتاده بود. این بود که خیلی از مشروطه خواهان قدیم بر آن شدند که باید یک دولت متمرکز و نیرومند روی کار آید که اولا نظم را در جامعه برقرار کند و ثانیا دست به اصلاحات اجتماعی و اقتصادی بزند. از سوی دیگر تقی زاده (برخلاف مصدق) دیناری از خود نداشت و ناگزیر بود که کارمند و حقوق بگیر باشد. مجموعه این شرایط سبب شد که او از رضاشاه شغل بپذیرد. اما نه او نه فروغی، نه داور، نه فیروز، نه تیمورتاش و نه خیلی های دیگر حساب نکرده بودند که آن حکومت مرکزی مقتدر (چیزی شبیه دیکتاتوری های فرنگی) تبدیل به استبداد سنتی ایران یعنی "حکومت یک نفره" شود. و وقتی که چشم ها باز شد کار از کار گذشته بود. رضاشاه قرارداد دارسی را خودسرانه و بدون مشورت با دیگران لغو کرد. انگلستان به جامعه ملل شکایت کرد و جامعه ملل به دولت ایران تکلیف کرد که با شرکت نفت مذاکره و مصالحه کنند. در این مذاکرات نمایندگان ایران تقی زاده و داور و علاء بودند و توانستند امتیازات بیشتری از قرارداد دارسی برای ایران به دست آورند. اما ناگهان روز آخر نمایندگان شرکت نفت اصرار کردند که دوره امتیاز دارسی 30 سال دیگر تمدید شود. رضاشاه اول مقاومت کرد و سپس تسلیم شد و به تقی زاده که وزیر دارایی بود تکلیف کرد که قرارداد جدید را با 30 سال تمدید امضاء کند. اگر چنین نمی کرد بی شک مانند تیمورتاش و خیلی از دیگران در زندان کشته می شد. و خود او با ظرافت کلامی که داشت این نکته را در سخنرانی اش در مجلس پانزدهم بیان کرد:«بنده در این کار اصلا و ابدا دخالتی نداشتم جز آنکه امضای من پای ورقه است. و آن امضاء چه مال من بود و چه من امتناع می کردم و مال کس دیگر بود لابد حتما یکی فورا امضاء می کرد... و امتناع یکی از اعضاء –اگر اصلا امتناعی ممکن بود- در اصل موضوع... هیچ تأثیری نداشت.» تقی زاده ملی شدن نفت را تأیید کرد و اگرچه با مصدق اختلافاتی – در واقع در روش و نه در هدف- داشت هیچگاه در جبهه مخالف او قرار نگرفت.

تقی زاده تا پایان عمر خویش در مجلس سنا باقی می ماند و با جریان حکومت پهلوی همراهی می کند در حالی که وقتی به لحاظ علمی زندگی وی را بررسی می کنیم وی را می توان در زمینه های ادبیات، تاریخ و... فردی دانشمند دانست البته ما علامه دهخدا را هم داریم که مانند تقی زاده فردی دانشمند بود ولی تا آخر عمر به آرمان های مشروطیت وفادار ماند و با عملکرد حکومت پهلوی مخالفت ورزید و از پشتیبانان دکتر محمد مصدق بود، جنابعالی این موضوع را چگونه ارزیابی می کنید؟

تقی زاده هیچگاه کار علمی خود را رها نکرد و از خود آثار گرانبهایی بجا گذاشت. شاید بتوان گفت که از معاصرینش هیچکس وسواس و دقت او را در کارهای علمی نداشت. چنانکه می دانید وقتی که تبعیدی رضاشاه بود چند سال در دانشگاه لندن تدریس کرد. در سالهای 1320 تا 1332 که تقی زاده سفیر و سناتور شد جکومت ایران مشروطه بود، و پس از آن هم که اول به دیکتاتوری و بعدا به استبداد گرایید تقی زاده نقش فعالی در سیاست نداشت. اما این درست است که او –چه به لحاظ سن و چه بر اثر تجربه تلخ- دیگر مرد میدان مبارزه نبود. دهخدا هم اهل مبارزه نبود و از تغییر سلطنت به این سو سیاست را کنار گذاشت. فقط در زمان مصدق یک نامه تبریک به او نوشت و یک بار هم به ملاقات او رفت. وقتی که پس از کودتای 25 مرداد شاه از ایران رفت دولت به فکر افتاد که یک شورای سلطنتی تشکیل دهد و پی دهخدا فرستادند که ریاست آن را بپذیرد. پاسخ او هرچه بود کودتای 28 مرداد به ان خیال پایان داد. اما فقط به این دلیل دادستان ارتش دهخدا را احضار و از او بازجویی کردو بعد هم او را به منزل فرستاد و دیگر مزاحم دهخدا نشدند.

 

جنابعالی در کتاب «هشت مقاله در تاریخ و ادب معاصر» تقی زاده را از مخالفان تئوری توطئه می خوانید در حالی که در ذهن برخی تقی زاده خود یکی از نمادهای وابستگی به انگلستان و از عوامل خارجی ها شناخته می شود، طبیعی است که چنین کسی نمی تواند با تئوری توطئه موافقت و آن را باور داشته باشد. آیا وی مصداق خوبی برای رد آن موضوع است؟

بله مصداق بسیار خوبی ست از جمله به این دلیل که تقی زاده نه وابسته به انگلستان بود نه "از عوامل خارجی". در ایران بازار تهمت و افترا رواج داشت و هنوز هم دارد، و درست به دلیل رواج تئوری توطئه هر که را دوست نداشتند "نوکر" و "جاسوس" و "غلام حلقه به گوش" این یا آن قدرت خارجی می دانستند. اگر فقط یک سند در اثبات چنین تهمت هایی به تقی زاده ارائه شود بنده حرفم را پس خواهم گرفت. به علاوه کسی که یک عمر نوکری اجنبی را کرده آنقدر مال خواهد داشت که خانمش در شدت تنگدستی از این جهان نرود. اما تقی زاده نوشت:"نمی دانم چرا یک مرض عمومیِ وَهم به بسیاری از مملکت ما دست داده که درست مثل وبای مالیخولیا شده... و آن این است... که انگلیسی ها مثل جن و پری در همه امور دست دارند و مانند قضا و قدر کل امور جاریه از کوچک و بزرگ... تابع اراده آنهاست و به انگشت آنها می گردد... این جُزام مسری و طاعون مهلک یکی از بدترین بلاهایی ست که به ایران روی داده... و دلیل کمی رشد اجتماعی ست... و تا عافیت نپذیرد امید صلاح و فلاحی نیست." اما او سفارش می کند که اینها را از قول او نقل نکنند چون طبق همان تئوری توطئه خواهند گفت که "این را هم آنها دستور داده اند که سفیر ما بنویسد"