گفت و گو با پروفسور فضل
الله رضا
با عشق و برای خدمت
به ایران آمده بودم اما...
محمد صادقی
ذوق، شوق و ژرف نگریِ فرهنگی و ادبیِ پروفسور فضل الله رضا چنان است که
نویسنده مشهور کشورمان محمد علی جمالزاده را در سال 1353 متأثر می سازد و او با
اشاره به مقاله ای با نام «قاضی بُست» که یک نام محلی است، برای وی چنین می نویسد:«هشتاد
سال از سن من می گذرد و پوستم مثل لاک پشت سخت شده، دیگر کمتر از چیزی متأثر می شوم
مقاله شما را سه بار خواندم اگر شما در تمام مدت عمر، همین یک مقاله را نوشته بودید،
قرضتان را به ایران ادا کرده بودید، چرا بیشتر نمی نویسید...»
پروفسور فضل الله رضا (رشت، 1293) یکی از معتبرترین دانشمندان ایرانی است که با
در دست داشتن دکترای الکترونیک از دانشگاه پلی تکنیک نیویورک (1950) و تدریس در بهترین
دانشگاه های جهان همچون؛ ام آی تی، سوربن، پلی تکنیک زوریخ، سیراکیوز، کلرادو، مک گیل
و... و به انجام رساندن تحقیقاتی کم نظیر درباره نظریه اطلاعات (Information
Theory)، نظریه سیستم ها و شبکه های مخابراتی
و نوشتن مقاله هایی علمی که به زبان های فرانسوی، روسی، اسپانیایی و... ترجمه شده و
دانش پژوهان را در سراسر جهان بهره مند ساخته، پژوهش های گسترده ای هم در زمینه فرهنگ،
شعر و ادب فارسی داشته که در کتاب های «نگاهی به شاهنامه»، «مهجوری و مشتاقی»، «برگ
بی برگی» و... و تازه ترین اثرش «نقدها را بُود آیا که عیاری گیرند» به خوبی می توان
به آن پی بُرد. او که ایرانی بودنِ خود را به میراث فرهنگی و ادبی سرزمین اش پیوند
زده و نه قدرت های سیاسی، و زیستِ خود را به سیر تاریخ فرهنگی ایران متصل کرده با نگاه
محققانه اش به مفاهیم ارجمند، مداراجویانه و انسانیِ موجود در ادبیات ریشه دار ایران
توانسته آثار ارزشمندی را پدید آورد و فضای فکری و فرهنگی ایران را طراوت بخشد...
در گفت و گویی که پیش رو دارید با فصل هایی از زیستِ پربار و شریف وی آشناتر
خواهیم شد.
اگر اجازه بدهید، این گفت و گو را از
شهریور 1320 آغاز کنیم، و روایت جنابعالی را از اشغال ایران توسط متفقین بشنویم؟
خوشوقتم که تشریف آوردید و سوال می فرمایید. عرض کنم که در
سال 1320 ایران را تقریباً تصرف کردند. زمان جنگ جهانی دوم بود و در ایران، قحطی،
گرانی و بیماری هایی مانند حصبه، تیفوس و... دیده می شد. بیمارستان ها پُر بود و
متفقین در رفاه بودند. سربازهای آنها با حقوق و غذای خوب (در قوطی ها و کنسروها)
وضع خوبی داشتند و مردم کشور ما در سختی و مشقت بسر می بردند. علاوه بر آن، برای
من که یک جوانِ ایرانی بودم و به اصطلاح صاحبِ روحی حساس، خیلی سخت بود. زیرا
زمانی بود که اگر می خواستیم چند تا میوه بخریم –اگر دست مان می رسید- باید آن را
مخفی می کردیم. شایسته نبود آن را نشان بدهیم زیرا مردم در قحطی بسر می بردند و
اگر از دست آدم بر می آمد که برای بیمارستان ها چند تا میوه ببرد کار خیلی خوب و
شایسته ای بود. طبیعی است که به سربازهای هیچ ملتی آدمیت و انسانیت آموزش نمی دهند
و بیشتر مسئله آنها جهانگیری و فرمانروایی است. از این نظر من خیلی ناخشنود بودم و
می خواستم سفری به اروپا بکنم اما میسر نمی شد چون ویزا نمی دادند. اصلاً گذرنامه
نمی دادند و در آن زمان رضاشاه غدقن کرده بود و به دلیل دایر شدنِ دانشگاه تهران،
اعزام محصلین به اروپا به استنباط او لزومی نداشت. به این ترتیب اولین سالی که
اعزام محصل به اروپا قطع و محدود شد، سالی بود که من در 1313 دبیرستان را تمام
کردم و در سال اولِ تأسیس دانشگاه، دانشکده فنی را انتخاب کردم. فکر می کردم علوم
ریاضی و ادبیات را پیش خودم می توانم فرا بگیرم و به پزشکی هم چندان علاقه ای
نداشتم به این ترتیب به دانشکده فنی رفتم که دوره اش چهار سال بود و در سال 1317
آن دوره را تمام کردم و بعد دو سال هم در نظام وظیفه گذشت، که شد 1319، آن وقت چون
راه بسته بود چند نفر را در دانشکده فنی به عنوان معلم انتخاب کردند که من هم یکی
از آنها بودم.
پس قبل از سفر به آمریکا به تدریس هم
می پرداختید؟
بله، قبل از آنکه بتوانم گذرنامه بدست بیاورم، چهار سال
تدریس کردم. ولی در آن چهار سال که در عین افسردگی و ناامیدی جوانی بود، من
تقریباً پشتوانه ریاضی و ادبیات خودم را به اندازه ای که در حدود دکترا باشد تکمیل
کردم و در برق هم درس می دادم. برای اینکه از عهده کار برآیم، مطالعاتی هم در این
زمینه داشتم. می توانم بگویم در هر سه رشته، پشتوانه مناسبی پیدا کردم و آن موقعی
بود که متفقین آمده بودند. از کارهایی که در آن زمان انجام دادم؛ نوشتن یک کتاب
علمی و نوشتن یک کتاب فرهنگی و ادبی بود.
نام آن کتاب ها چه بود؟
کتاب علمی ام، «هندسه نو» نام داشت و بسیار کتاب معتبری
بود. یادم می آید مرحوم پرویز شهریاری که چندی قبل درگذشت، از ستایشگرانِ آن کتاب
بود. چون اولین کتابی بود که با هندسه هایِ سنتیِ فارسی در ایران تفاوت داشت. یعنی
چیزهای تازه ای را در بر داشت. شایسته بود اگر من با دنیا آشنا بودم –آن موقع که نمی
دانستیم در دنیا چه خبر است- آن کتاب را به انگلیسی می نوشتم که کتاب تازه و جدیدی
بود. کتاب دیگری هم که نوشتم، «راز آفرینش» نام داشت. در حقیقت، اولین کتابی بود
که به زبان فارسی، یک نفر در آن به کهکشان ها و مسائل روزِ کیهان شناسی نگاه می
کرد.
یعنی منطبق با دانش جدید بود؟
بله، منطبق بود. در زبان فارسی من به خاطر ندارم قبل از آن
کسی چنین کتابی نوشته باشد. می گفتند که نخست وزیر وقت –فروغی- که سبک خوبی در
نوشتنِ فارسی داشت از این کتاب ستایش کرده بود.
گویا قبل از سفر به آمریکا با محمد
علی فروغی ملاقاتی داشته اید؟
بله، آن موقع ایشان اجازه دادند که گذرنامه ای که برای من
صادر شود و در برابر شغل دارنده گذرنامه نوشتند«منشی مخصوص سفیر ایران در آمریکا».
و البته در همان ایام روزنامه ها بر عیله او چیزهایی می نوشتند و ظاهراً سکته کرد
ولی من پیش از آن بود که ملاقات کردم و تشکر کردم از اینکه کتاب مرا پسندیده و
تقدیر کرده بود. بنابراین او مرحوم شد و آن کار صورت نگرفت... من اولین فرصتی که
یافتم در سال 1323 (سپتامبر 1944) از تهران و با وسایل نقلیه مانند اتوبوس به مشهد
رفتم، و با سختی و به وسیله کامیون خودم را به زاهدان رساندم و سپس با ترنِ خیلی
خراب و کُندی که کشور هندوستان داشت، سه روز و سه شب طول کشید تا خودم را به بمبئی
برسانم. بعد از چند روز انتظار در بمبئی، اولین کشتی ای که جنگ زده های آمریکا را
از جبهه برای مرخصی یا معالجه می بُرد، رسید. آن کشتی هم بسیار بزرگ بود. شاید
مثلاً دو یا سه هزار نفر سرباز بودند و ما صد نفر مسافر و افسر بودیم. اما ما
اجازه نداشتیم با آنها تماس بگیریم و یا آنها با ما. یک کوله پشتی داشتیم برای
جلوگیری از خطرِ غرق شدن، چون ممکن بود بمبارانی از طرف ژاپنی ها و آلمانی ها رخ
دهد که در این مواقع سوت خطر را به صدا در می آوردند. آژیر می زدند و ما می بایستی
که آن را بر پشت می گذاشتیم که اگر اتفاقی افتاد غرق نشویم. به هر حال ما در آن سفر 37 روز در دریا سرگردان بودیم و کشتی کج
می رفت (مسیر عوض می کرد) برای اینکه از خطر حمله ها محفوظ بماند.
به نظرم خیلی سفر دلهره آمیزی بوده.
وحشت نداشتید، آن هم در زمانی که جنگی بزرگ دنیا را به آشوب کشیده بود؟
خیلی، خیلی زیاد. خیلی وحشتناک بود. بعضی از ایرانی ها وحشت
شان به درجه خطر رسیده بود و ناله و زاری می کردند که حاضر هستند تمام دارایی خود
را بدهند اگر به ساحل برگردند! در هر حال
من خودم را آنجا مشغول کرده بودم، که شرح آن 37 روز را در کتاب «برگ بی برگی» خوانده
اید که چگونه خود را مشغول ساخته بودم. کشتی از کنار استرالیا حرکت کرد و به غرب
آمریکا رفت، و در «سن دیگو» بعد از سی و هفت روز رنگِ ساحل غرب آمریکا را دیدیم. سه
شبانه روز با عجله -جهان را هم ندیده و نمی شناختیم- به نیویورک آمدم، چون کنسول
آمریکا در تهران از من پرسیده بود که شما به کجا می روید؟ و من هم گفته بودم به
«دانشگاه کلمبیا» می روم، حرفی که زده بودم به یاد داشتم و نمی خواستم خلاف قولِ
خودم رفتار کنم. وقتی به نیویورک رسیدم برای نام نویسی اقدام کردم، اما گفتند یک
ماهی از شروع سال تحصیلی گذشته، شما هم خارجی هستید، مدرک و اسمی هم از شما اینجا
نیست، و باید تا ترم آینده یا سال آینده صبر کنید. من هم پس از صحبت با معاون
دانشگاه، به ملاقاتِ رئیس دانشگاه مهندسی رفتم. او گفت ما نمی توانیم شما را
بپذیریم. به هر حال با دستور معاون دانشگاه که وضعیت مرا ممتاز تشخیص داده بود،
چند نفر از استادان نشستند و سوالاتی کردند که روی کاغذ نوشتند و به من دادند. من
هم جواب ها را نوشتم و به آنها دادم. بلافاصله قبولم کردند. هیچ از دیپلم و مدرک
دانشگاهی من –در دانشگاه تهران- نپرسیدند و به اصطلاح، نفوذِ کلام من کافی بود تا
مرا بپذیرند. من با مفاهیم علمی (ریاضی و فیریک) آشنا بودم و به این دلیل کم کم
جای خودم را پیدا کردم و همزمان در دو دانشگاه «کلمبیا» و «پلی تکنیک نیویورک»
مشغول تحصیل شدم. آنجا و در توصیف رساله ای که نوشتم، استثنائاً نوشتند:«Extraordinary Scientific Contribution» این را جای دیگری به کار نبرده بودند. بعد دو تا نامه
نوشتند، یکی به دانشگاه تهران و یکی هم به دانشگاه (M.I.T) و من هم می خواستم برگردم.
ولی اینجا استقبالی نکردند!
استقبال نکردند و آن یکی مدرسه ای که کمی از دانشگاه تهران
معتبرتر بود (M.I.T) پذیرفت
و استقبال کرد! به هر حال این شرح زندگی و ایام است.
مدتی هم برگشتید و ریاست دانشگاه
صنعتی و دانشگاه تهران را برعهده گرفتید.
گمان می کنم سال های 1347 و 1348 بود. چند بار هم در سال
های 1345 و 1346 از من دعوت کردند که برای ریاست دانشگاه شیراز به ایران بازگردم
که با برنامه های آمریکایی پیش می رفت. اما من غرق در تحقیقات خودم بودم، و آنجا
وقت من بیشتر در تحقیق می گذشت. کلاس درس و تدریس برای این بود که خودم بیشتر یاد
بگیرم. بعد از دو سال که دعوت کردند کم کم با عشق به ایران و مردم ایران و برای اصلاح
دانشگاه، بعد از پانزده شانزده سال که تدریس کرده بودم با خودم گفتم باید حتماً
خدمتی به ایران بکنم.
وقتی در ریاست دانشگاه تهران قرار می
گیرید، در روزنامه ها از قول جنابعالی می نویسند که از این به بعد درِ دانشگاه به
روی دانشمندان باز است... و به تعبیری می توان گفت در پیِ گشایشی بودید و قصد داشتید
فضایی مناسب را در دانشگاه ایجاد کنید که گویا چندان هم تحمل نمی شود! فکر می کنم
با دلخوری هم از ایران می روید؟
بله، تحمل نمی کردند. برای اینکه اینجا، تشریفات بود، تدریس
ها کهن بود و مانند اروپای پیش از جنگ کارها پیش می رفت. یکی از کارهایی که من
کردم، جزوه ها را پاره کردم، و از پنجره به دور انداختم. دانشگاه را هم به صورت دو
ترم درآوردم، و زمینه ایجاد درس های اختیاری و تخصصی را فراهم کردم. درس های
اختیاری را برای همه دانشگاه گذاشتم، تا فرهنگ ایران و زبان فارسی به صورت مختصری –نه
برای آنها که ادبیات می خواندند- آموزش داده شود. فکر می کنم آنها خدمت هایی بود
که به وطن و زادگاه خود کردم.
یعنی اصلاح برنامه های درسی؟
بله، اصلاح برنامه های درسی، و تنظیم درس های اختیاری.
مثلاً اگر کسی سه سال در دانشگاه، دندانپزشکی می خواند و در سال چهارم رد می شد
دیگر کاری نمی توانست بکند، برنامه ای که من دادم در عین حال می توانست از
دندانپزشکی به پزشکی و یا به نوعی به رشته ای دیگر برود و البته اعتبارهای لازم را
هم باید کسب می کرد. به این صورت، در بسته نبود، در باز بود، هر کسی اگر اشتباهی می
کرد می توانست به رشته ای دیگر برود، آن وقت درس های ناآزموده را می گرفت و می
گذراند. از آن اسبتدادی که می گفت کسی نباید کمتر از 18 بگیرد A B C D را جایگزین کردیم که در دنیا
معمول بود. خیلی از کارهایی که در این راه کردم بعد معمول شد. چون تحصیل کرده ها
عموماً در اروپا درس خوانده بودند و به خصوص فرانسه، بنابراین اگر کاری انجام می
شد که در فرانسه معمول نبود به اصطلاح شما در «عقلانیتِ» او شک می کردند. آن سد را
شکستم. البته بعد از آن سال ها که اقتصاد اروپا بهتر شد طبیعی است که دانشگاه های
بزرگ اروپا مانند؛ «آکسفورد»، «کمبریج»، «پاریس»، دانشگاه های سوئیس و... باز قد
برافراشتند و به سوابق قدیم خود بازگشتند اما از آن دورانِ میانه که جزوه و این
حرفها بود گذشتند و به این ترتیب آنها هم الان صاحب نام هستند و در برابر آمریکا،
آنها هم دانشگاه های معتبری دارند.
در سال های اخیر و در آثار ارجمندتان
می بینیم که به فرهنگ و ادبیات ایران توجه فراوانی ابراز می دارید، از پشتوانه های
علمی-فرهنگی محکمی هم برخوردارید، به نظرتان در دنیایی که به تعبیری «در هم تنیده
شده» و کوچک تر شده، چگونه بهتر است راه بپیماییم؟
بله، ما آن موقع بی خبر بودیم چون وسایل اش نبود. در
دانشگاه تهران، مثلاً چند سال می گذشت تا چند مجله علمی به دست ما برسد، کتاب خیلی
نادر پیدا می شد، و دانشگاه تهران یک دانشگاه خردسال بود. بنابراین نمی شد از آن
چندان توقع داشت. فقط در قسمت ادبیات و الهیات، عظمتِ دانشگاه تهران متصور و منعکس
می شد و این کم دیده می شد و من از آنهایی بودم که این را بیشتر می دیدم، و چند
بار در سخنانم گفتم که در هیچ کدام از دانشگاه های دنیا در قسمت ادبیات همتای ما وجود
ندارد. اشخاصی مانند؛ جلال الدین همایی، فروزانفر و... خیلی برجسته بودند. ولی در
قسمت های فنی و علمی دانشجویانی که به اروپا اعزام کرده بودند پس از دبیرستان 18
یا 19 سال داشتند و در سه چهار سال هم لیسانس می گرفتند و باز می گشتند. از جوان
های 23 یا 24 ساله که به وطن باز می گردند توقع زیادی نباید داشت. آنها آمدند درس
های مهندسی دادند و در میان آنها استثنائاً اشخاص مستعدی بودند که فراتر از درس
های کارشناسی پیش رفتند، معدودی هم دکترا گرفتند مانند مرحوم دکتر جناب. دکتر جناب
مرد فهمیده و بااستعدادی بود.
فکر می کنم ایشان از دوستان و
همفکرانِ زنده یاد مهندس مهدی بازرگان هم بود.
بله، از دوستان مهندس بازرگان بود. با مهندس بازرگان یک
شرکتِ تهویه درست کرده بودند. دکتر جناب مرد فهمیده ای بود و از اولین فارغ التحصیلانِ
ایرانی است که در آمریکا درس خوانده بود. مانند دکتر صدیق، دکتر بیژن و... بسیار
مرد فهمیده ای بود... عرض کنم که الان ایران مردمانِ فهمیده و مطلع زیادتری دارد و
به خصوص اینترنت را باید در نظر داشت، که دنیا را به هم وصل کرده است. بنابراین،
برای دانشجوی ایرانی آن عذرها که کتاب نداریم، معلم نداریم و... دیگر پذیرفتنی
نیست فقط باید بگوییم همت نداریم. زمان ما اطلاع از وضع جهان و وضع دانشگاه ها
بسیار کم بود، من حتی وقتی به آمریکا رفتم، چون از دولت کمک هزینه نمی گرفتم همیشه
برای هزینه ها نگرانی داشتم، سفارت ایران هم اطلاعی نداشت که افرادی مثل مرا
راهنمایی کند، که دانشجوی مستعد می تواند از دانشگاه کمک خرج دریافت کند... من در
آثارم سعی کردم عصاره ای از آنچه آموختم به جوان ها انتقال بدهم. یک مقدار هم جهان
بینی در آنها هست یعنی فرهنگ جهانی را هم نمایان می کند... به هر حال عرض کنم که
دانشجویان از من راهنمایی می خواهند که الان دبیرستان را تمام کرده ایم، یا لیسانس
گرفته ایم، حالا به کدام دانشگاه برویم؟ می گویم؛ به هر جا بروید و مستعد باشید،
خواهید آموخت. تحصیل و تهذیب بعد از درس های مکتبی و لیسانس و فوق لیسانس و دکترا
شروع می شود. معرفت از آن به بعد شروع می شود. بعد از درس و مدرسه باید چشم آدم
باز شود که ببیند باید چکار بکند. اینهایی که متأسفانه در 24 و 25 سالگی و با
پشتوانه مدال یا درجه ای که از دانشگاهی در جهان گرفته اند متوقف شده اند، قابل
ستایش نیستند. زیرا بعد از آن تازه انسان می تواند قدم بردارد و در کارهای علمی
آنچه اهمیت دارد، امتداد و استمرار است.