روزهای اختناق

20 خرداد 1391 روزنامه اعتماد

گفت و گو با دکتر محمد علی اسلامی ندوشن به مناسبت انتشار جلد چهارمِ «روزها»

روزهای اختناق

محمد صادقی

 

دکتر محمد علی اسلامی ندوشن در کتاب «روزها» که جلد چهارم آن به تازگی و از سوی انتشارات یزدان راهی بازار کتاب شده به روایت زندگی خود (سال های پس از کودتای 28 مرداد تا انقلاب ایران) پرداخته و فضای پس از کودتا را چنین وصف می کند:«چون برگشتم، تهران بعد از کودتا حالت بق داشت، در خود فرو رفته. بُهتی که بر کشور حکمفرما شده بود، مردم را به اطاعت و انضباط فرا می خواند، ولی پنهان نمی ماند که نوعی حالت کدورت و جِرم گرفتگی بر روح مردم حاکم است. حالت رضا به قضا. من چون در دوران مصدق از ایران دور بودم، تجربه دست اول از آن نداشتم، ولی می شنیدم که ایران سرزنده و پر هیجان بوده، ایرانی احساس می کرده که بازیافت شخصیت کرده...» و در مقدمه کتاب تصریح می دارد که حکومت پیشین، یعنی آخرین سلسله شاهی ایران، خود بزرگترین مسبّب سرنگونی خود گشت و مخاطبان را به اندیشیدن درباره زوال آن حکومت و فروپاشی اش فرا می خواند... در گفت و گویی که پیش رو دارید (و در فرصتی کوتاه به دلیل اینکه نویسنده کتاب راهی سفر به کانادا بود) پرسش هایی را درباره این اثر تازه انتشار یافته با وی در میان گذاشته ام.

 

جلدِ چهارمِ کتابِ «روزها» دورانی حساس در تاریخ معاصر ایران را در بردارد (از 28 مرداد 1332 تا 22 بهمن 1357) جنابعالی در بررسی این دوران نقش حکومت پهلوی را در سرنگونی اش بسیار برجسته می پندارید (مهندس مهدی بازرگان نیز در کتاب انقلاب ایران در دو حرکت، شاه را رهبر منفی انقلاب می خواند) می خواستم قدری در این باره بیشتر توضیح بدهید؟

 

چون در آستانۀ سفر هستم و فرصت کمی در پیش است، به اختصار می گویم؛ یک حکومت نادان خود موجب زوال خود را فراهم می کند. بعد از کودتای 28 مرداد، سه خاصیّت در حکومت بود که او را آرام آرام به نابودی کشاند: 1- بیش از حد بر تجدّد صنعتی تکیه کرد، و این برای ملّت ایران قابل جذب نبود. 2- بیش از حد دستخوش غرور شد و نارضایتی خاموش مردم را دست کم گرفت. 3- همۀ نیروی خود را متوجّه حفظ موجودیّت خود کرد و نیازهای اصلی ملّت را نادیده گرفت.

چو تیره شود مرد را روزگار                

همه آن کند کِش نیاید به کار

 

 

 

به تعبیری در این کتاب، و در نگاه به رخدادهای سیاسی و اجتماعی ایران، تندروی ها، افراط گرایی ها و چپ گرایی ها را خسارت بار ارزیابی کرده اید و می توان گفت اشاره ای هم به سایه سنگین گفتمان چپ بر فضای روشنفکری ایران در آن روزگار دارید... به نظرتان چه دلایلی به بروز چنین کنش ها و گرایش هایی می انجامد؟

 

اگر سؤال را درست متوجّه شده باشم باید بگویم که حکومت از اتّخاذ یک مشی مستقیم دور شد. هم می خواست قدری از چپ به کار اندازد و هم قدری از راست. به خیال خود دنیا به دو گرایش چپ و راست تقسیم شده بود، و او با خود می گفت ما از هر دو سهمی داریم، پس خیالمان راحت است. از این رو پشتیبانی همۀ طبقات را از دست داد، چون اصالت در کار نبود، نه طبقۀ سنّتی سرمایه دار، نه طبقۀ کارگر، نه طبقۀ روشنفکر و دانشجو، از او پشتیبانی داشتند.

 

در میان نشریه هایی که با آنها همکاری داشته اید، نوشته های خود را بیشتر به مجله «یغما» می سپرده اید. «یغما» از چه ویژگی هایی برخوردار بود که مایل بودید مطالب خود را در اختیار آن قرار دهید؟

 

مجلّۀ «یغما» یک نشریّۀ نجیب و بی ادّعا بود. تعدادی قلم­های وزین با آن همکاری داشتند و شخص مرحوم حبیب یغمائی، مدیر مجلّه هیچ قصد امتیازیابی از مجلّۀ خود نداشت و این قدری در میان مطبوعات آن زمان نادر بود. من در یغما، بیشتر از هر نشریۀ دیگری احساس آرامش خاطر داشتم.

 

سال های پس از کودتای 28 مرداد در فضای فرهنگی و ادبی ایران (بویژه در میان شاعران) دو جریان را پدید می آورد که دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی در بررسی درونمایه ها و تم های حاکم بر آن، مساله ستیزِ «امید» و «ناامیدی» را با پرچمداریِ شعرِ سیاوش کسرایی و مهدی اخوان ثالث، برجسته می سازد، که هر دو را می توان واکنش هایی به فضای جدید سیاسی و اجتماعی ایران در نظر آورد... جنابعالی آن وضعیت را چگونه ارزیابی می کنید؟ فضایی که اگر دقت کنیم، هر چه پیش می رود، وجه اعتراضی در آن نمایان تر می شود.

 

شعر معروف به «نو» بعد از کودتای 28 مرداد شروع به بالیدن کرد. چون فضای سیاسی بسته بود، سخن گفتن محتاج به کنایه و ایهام بود. و این همان روش بود که در شعر نو به کار گرفته شد. بطور کلّی در این نوع شعر، دو رگۀ اصلی است: یکی امید به آینده، که آبشخورش اندیشۀ چپ است، و دیگری دلزدگی از وضع موجود که فضای کودتای 28 مرداد ایجاد کرده بود. من این را در مقالۀ «چند نکتۀ گفتنی و ناگفتنی دربارۀ ادبیّات معاصر» تذکّر داده ام که سالها پیش چاپ شد. (در یکی از کتابهای من که الآن نظرم نیست کدام بود)

 

ورود جنابعالی به دانشگاه تهران و تدریس در آنجا، همزمان با قرارگرفتن پروفسور فضل الله رضا در مقام ریاست دانشگاه تهران و گشایشی که وی بوجود آورده بود، صورت می پذیرد، فضای دانشگاه در آن روزها چگونه بود و چرا حضور پروفسور رضا در آن مسئولیت تحمل نشد؟

 

دانشگاه در آن زمان در جوشش بود. تظاهرات به راه می افتاد و شعارهای تند داده می شد. پروفسور رضا با سوابق علمی ای که داشت فرا خوانده شد تا آرامشی برقرار گردد و نتیجه هم بخشید. ولی چندی بعد باز لازم شد که دست محکم تری به کار افتد. از این رو دوران پروفسور رضا که دوران به نسبت آرام دانشگاه بود، کوتاه بود و تشنّج از سر گرفته شد.

 

گویا پس از انقلاب دو نامه به مهندس مهدی بازرگان نوشته اید، این دو نامه را در چه زمانی نوشتید و موضوعی که با وی در میان گذاشتید و همچنین، پاسخ وی چه بود؟

 

در آستانۀ رفراندم سال 58، نامه ای به آقای مهندس بازرگان نوشتم، و به توضیح چند نکته پرداختم. چند سال بعد که آقای مهندس بازرگان کتاب «انقلاب در دو حرکت» را منتشر کردند، وجه شباهتی میان بعضی مطالب آن کتاب و آن نامه یافتم، و نامۀ دیگری خدمت ایشان، همراه کپی نامۀ قبلی ارسال داشتم. ایشان در پاسخ اظهار تأسّف کرده بودند که چرا آن نامۀ قبلی را منتشر نکردم، ولی من آن زمان موقعیّت را برای انتشار آن مناسب نمی دیدم.

 

در بخشی از کتاب «روزها-جلد چهارم» درباره محمد علی جمالزاده هم مطلبی نوشته اید. یکی از آثار بحث برانگیزِ جمالزاده کتاب «خلقیات ما ایرانیان» است که همچنان موافقان و مخالفانی دارد، زیرا در آن کتاب وی با نگرشی انتقادی به فرهنگ، اخلاق و روحیه مردم ایران می پردازد. نظر جنابعالی درباره آن کتاب چیست؟

شرح ملاقات های خود با آقای جمال زاده را در «روزها» آروده ام. ایشان به من محبّت داشتند، و نامه های چندی از ایشان در دست دارم. ولی البتّه در مورد کتاب «خلقیّات ما ایرانیان» و مقاله های دیگری که این جا و آنجا دربارۀ جامعۀ ایرانی منتشر کردند، اختلاف نظر بود، اختلاف از این جهت که من می گفتم باید به ریشه ها رفت و شرایط زندگی ایرانی را در نظر گرفت. در این باره مقاله ای هم نوشتم تحت عنوان «نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند» که در مجلّۀ ایرانشناسی چاپ واشنگتن و یکی از کتابهایم انتشار یافته است.

 

تاکنون دو جلد از «داستان های شاهنامه» با مقدمه های جنابعالی منتشر شده است، جلدهای دیگر این مجموعه، چه زمانی منتشر خواهد شد؟

 

در این سلسله کتابها که ده جلد است عرضۀ تازه ای از شاهنامه صورت می گیرد، بدین معنی که ده داستان اصلی شاهنامه با خوشنویسی و چاپ بسیار نفیس از جانب انتشارات کلهر به چاپ می رسد و تاکنون دو جلد آن که «بیژن و منیژه» و «رستم و سهراب» باشد، به بازار آمده است و بقیّه در راه است. تنظیم و توضیح و مقدّمۀ کتاب با من است. این چاپ با نفاستی که دارد آنگونه است که سزاوار کتابی چون شاهنامه باشد.



تماشای سینمای روشنفکری ایران

روزنامه شرق، 7 خرداد 1391

تماشایِ سینمای روشنفکری ایران

محمد صادقی

 

کسی سپیده دم حقیقت را به ما نوید نداده است. در این باره میثاق و پیمانی نیست. اما حقیقت را مانند عشق و هوشیاری باید ساخت. در حقیقت، هیچ چیز به بشر اعطا نشده و نوید داده نشده است. اما برای کسی که به ثمررساندن کار و خطر را بپذیرد، هر کار و هر چیزی امکان دارد...

                             برگرفته از گفت و گویی با آلبر کامو در کتاب «هنرمند و زمان او»

 

در این مجال قصد دارم به آنچه «سینمای روشنفکری» خوانده می شود، بپردازم، پس ابتدا اندیشیدن درباره این پرسش ضروری به نظر می رسد که سینمای روشنفکری چیست؟ و چرا برخی فیلم های سینمای ایران را فیلم های روشنفکری می خوانند؟ آیا حضور شخصیت ها یا نمادهای روشنفکری در یک فیلم کافی است تا آن را فیلم روشنفکری بخوانیم؟ و... به نظر می آید پاسخ گفتن به این پرسش ها بدون بررسی سیر تحول مفهوم روشنفکری و کار روشنفکری در ایران، امکان پذیر نباشد. پس ترجیح می دهم در این مجال به بخش مهمی از سینمایی که روشنفکری خوانده می شود یعنی «سینمای سیاسی-اجتماعی» بپردازم. شاید بتوان گفت؛ سینمای سیاسی-اجتماعی یا هنر سیاسی؛ جمعی میان وجه عریانی سیاست با وجه استعاری سینما است و بخشی از سینمای روشنفکری عهده دار چنین مساله ای است. برای روشنفکر که در حد فاصل مردم و سیاستمداران قرار می گیرد و اندیشه های فلسفی را به متن جامعه می بَرَد و با همه چیز برخورد انتقادی دارد، اگر بخواهد از هنر سینما سود ببرد، دانستن زبان سینما و فهم ساختار آن ضروری است. از سویی نیز بخشی از سینمای روشنفکری در حد فاصل دانش و سیاست قرار می گیرد و ترجمان تئوری های سیاسی و اجتماعی به زبان هنری است و با بیان تمثیلی و استعاری مفاهیم فرهنگی، سیاسی و اجتماعی پنجره ای برای نظاره کردن «آنچه هست» و «آنچه جریان دارد» به روی مخاطبان می گشاید... به نظرم از میان آثار سینمایی که در سال های اخیر و با چنین رویکردی پدید آمده است، می توان به فیلم های ارزشمندی همچون؛ زیر پوست شهر (ساخته رخشان بنی اعتماد) و نفس عمیق (ساخته پرویز شهبازی) اشاره داشت؛ اولی، در گنگی نظریه پردازی های سیاسی، و ناتوانی در فهماندن رابطه استقرار و استحکام دموکراسی با کاسته شدن از میزان فقر و بی عدالتی، فریاد شد و دومی، احساس بیهودگی، سردرگمی و آشفتگی نسلی را به شکلی هنرمندانه و باورپذیر در بُغضی ناگشوده و در زمستانی بی پایان آرام گریست...

اگر به پیشینه سینمای ایران نگاهی بیندازیم، فیلم قیصر (ساخته مسعود کیمیایی) نیز در زمره سینمای سیاسی-اجتماعی ایران قرار می گیرد و شاید نویددهنده آغاز راهی دیگر که می کوشید با گامی بلند از روند نامناسبِ حاکم بر سینمای روزگار خویش فراتر رود. سال ها قبل یکی از نویسندگان مجله وزین گزارش فیلم در یادداشتی و با اشاره به سکانس پایانی فیلم قیصر، آن را لبخندی به آینده جنبش چریکی ایران تعبیر کرد و این هنگامی که کارگردان فیلم قیصر از قول دکتر علی شریعتی ابراز می دارد (مجله شهروند امروز، شماره 71) بین دو فیلم قیصر و گاو، فیلم مورد نظر ما قیصر است، جدی تر می شود، زیرا قیصر بی تردید اعتراض به وضعیت موجود است. فضایی که در شعر آن زمان نیز به روشنی دیده می شود:«در خیابان های سرد شب/ جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست.» و سینمای متمایل به مسائل اجتماعی هم خارج از فضای ایدئولوژیکِ مسلط (گفتمان چپ) و سایه سنگین آن تنفس نمی کرده است. خیلی از موضوع ها و نگرش های این فیلم با مسائل درونی جریان های غیرمسالمت آمیز و چریکی آن دوران مشابهت دارد (برای نمونه وقتی قیصر می گوید در این دوره و زمانه کسی حوصله داستان گوش کردن ندارد، خان دایی کتابی که در دست دارد را می بندد. جوانان مبارز نیز که خیلی زود کتاب ها را بسته و اسلحه ها را برداشته بودند از چنین ادعاهایی برخوردار بودند و به تعبیر یکی از افراد قدیمی شان خود را نیز نوک پیکان اندیشگی جهان می پنداشتند!) قیصر فیلم زمانه خودش است و با فضای روشنفکری روزگار خود پیوند دارد. مگر نه اینکه آن دوره، دوره «تغییر» جهان بود، نه «تبیین» و «تفسیر» جهان؟ این را با بررسی وجه رمانتیک و شاعرانه روشنفکران دهه چهل و پنجاه بهتر می توان فهم کرد که می کوشیدند با تکیه بر ایده هنر متعهد (و نفی هنر برای هنر) آن را ابزاری برای طرح اندیشه های خود سازند. از دیدگاه آنان، شعر، هنر و ادبیاتی که؛ جدا از مبارزه بود، جنبه های تغزلی داشت، به طور مستقیم به رنج توده ها نمی پرداخت و... فاقد ارزش و پوچ انگاشته می شد، دیدگاهی که جز در متن همان سال ها و رویدادها فهم نمی شود و به قول شاملو، چون آن را مانند مَته نمی شد به کار زد در راه های رزم! به درد نمی خورد و به کار نمی آمد... فضایی که بخشی از ادبیات روشنفکری آن را به طور خلاصه می توان در «غربزدگی» جلال آل احمد دید که هنوز به منزلگاهی مطمئن در روند نوسازی نرسیدن بر طبل نفی آن کوبیده و بدفهمی خود از اندیشه ها و دستاوردهای دنیای جدید را ملاک نفی آن قرار می دادند!  هنگامی که روشنفکری را در آن دوره زمانی تعریف کنیم نسبت تنگاتنگی با عمل گرایی پیدا می کند و کنش سیاسی وجه بارزی می یابد، از این رو کار روشنفکری به معنای انقلاب اجتماعی و به حرکت درآوردن مردم در جهت تغییر یک شبه وضعیت موجود به وضعیت مطلوب پیش می رود... سینمای کیمیایی با «قیصر» می درخشد و در «خاک» رنگ می بازد زیرا کارگردان دیگر توان ایده پردازی ندارد و خلاقیت خود را به تمامی در قیصر جا می گذارد. چنانچه فهم اجتماعی اش در یک سیر تدریجی به پایین ترین سطح ممکن نزدیک شده و برداشت هایی ساده انگارانه ارائه می دهد. این را ابراهیم گلستان در نقدی خواندنی با نام «سیر سقوط یک امکان» که در کتاب «گفته ها» هم نشر یافته و در اشاره به فیلم «خاک» به خوبی واکاوی می کند که اگر امکان داشت همه متن را اینجا می آوردم:«هرگز مسائل دنیا تا این حدود سطحی نیست. این فیلم اجتماعی نیست. یک کار اجتماعی از فکر می زاید نه از جنجال. در این فیلم ادعایش هست دیدش نیست، اصلش نیست. این فیلم در حد حس و ذوق سهل انگار، یک ساده لوحیِ ممتدِ یک ندانم کار، در زیر پوشش اجتماعی بودن بود... سیر سقوط کار کیمیایی را من شک دارم که خود نمونه از اثر جیغ های سطحی مرسوم در نشریه های پرت نباشد. این فیلم در واقع برای همان حد فکری و دنباله همان نوشته ها و همان هفته نامه های پرت آماده گردیده ست...» جای شگفتی نیست اگر نگرش بسته فیلمساز موجب شود تا سال ها بعد بی مقدمه و عجولانه (ضیافت، 1374) پدیده روشنفکری را بی ریشه بخوانَد، که انگار فراتر از تنظیم قراردادهای ضدانسانی و کثیف عده ای دزد و تبکار، راه نمی پیماید! شخصیت بزدل، ترسو و گناهکارِ رامین (با بازی بهزاد خداویسی) را به گونه ای طراحی می کند که یک روشنفکر در نظر آید، و سپس از زبان همسرش ناسزاهایی نثارش می کند:«آدمی که حرفای قلمبه می زنه باید زندگی قلمبه هم بلد باشه... تو هم می خوای بهترین و گرون ترین وکیل دنیا باشی و ده نفر وقتت رو تنظیم کنن، از یه ور حق بیمه کارگران و چرا سندیکا نداریم و یکسان بودن و... فقط یه روشنفکر، از یه روشنفکر بر میاد همش طلبکار باشه، چقدر ما آدمای معمولی ممنون شما باشیم، تموم کن آقا... تو رو چه به اعتراض» و این نگرش بدبینانه و تهی از دلیل و معنا، که برخاسته از عصبیتی مبهم است در فاصله زمانیِ کوتاهی با رخدادهایی دردناک در متن و ذهن جامعه پرسش برانگیز می شود، که نمی توان به سادگی از آن چشم پوشید و آن چیزی نیست جز از نفس انداختنِ ذهن های پوینده ای که حماسه ها را در رمز و راز ملی بازخوانی کرده و می سرودند... سینمای کیمیایی، سینمای نوستالژیک و غمزده ای است که چون آینده ندارد در زمان گذشته متوقف مانده است. در ضرورت نقد، تردیدی نمی توان روا داشت، اما نقد، در گام نخست نیازمندِ شناخت است، و همین طور دانش. در غیر این صورت، نقد، تبدیل به یک بازی و به مرزهای فریبکاری نزدیک می شود. در زمانه ای که افرادی مانند کیمیایی، فیلمسازی را آغاز می کنند، چیزی به نام نقد به طور جدی وجود ندارد. زیرا سینمایی که قابلیت و ظرفیت نقد داشته باشد نیز وجود نداشته و این خود عاملی جدی در استقرار و تداوم ضعف هایی است که سینمایِ در حالِ فاصله گیری از فیلمفارسی آن دوران با آن مواجه بوده است. از سویی هم باید به فضای فرهنگی و اجتماعی آن دوران و میزان آگاهی عمومی هم نظر داشت که یکی از روشنفکران سرزمین مان، در گفت و گویی با نام «روشنفکران، ایدئولوژی و بحران هویت» که در خرداد 1371 در مجله ایران فردا منتشر شده بود به درستی روی این نکته ایستاد که:«مستمع هم باید از نظر فرهنگی مستعد شنیدن حرف حساب باشد نه حرف مفت»...

در سینمای قبل از انقلاب، آثاری از داریوش مهرجویی، بهرام بیضایی، ناصر تقوایی، ابراهیم گلستان و... می تواند تا اندازه ای سینمای روشنفکری ایران را تعریف پذیر سازد (و همچنین "خانه سیاه است" ساخته فروغ فرخزاد که برنده جایزه اول جشنواره اوبرهاوزن شد و کریس مارکر آن را با اثری از لوئیس لونوئل مقایسه کرد و ستود) اما وضعیت اقتصادی سینما نیز –که هنری پرهزینه است- بر دشواری های ایجاد یک سینمای فرهنگی و روشنفکرانه افزوده و مجال چندانی برای افراد خلاق و فهمیده فراهم نکرده است. در زمینه شعر نو رشد زبانی و محتوایی آسان تر شکل پذیرفته اما در سینما این امکان کمتر بروز یافته، فشاری که روی فیلمساز وجود داشته و دارد، روی شاعر چندان وجود نداشته است. برای شکل گیری و همخوانی ساختار هنری و محتوا فیلمسازان ما همواره به دلیل گرفتاری های اقتصادی چندان کامیاب نبوده اند به جز افرادی همچون ابراهیم گلستان. گلستان، هنرمندی نوآور در سینما است و به دلیل برخورداری از وضعیت مالی مناسب تر هم توانسته مستقل باشد، هم یک فیلمساز ایده پرداز به شمار می آید. اما شایستگی های اش در آن زمانه چندان مورد مداقه قرار نگرفت و سال ها گذشت تا ارزش آثار او فهم شود، و شاید به این دلیل ساده که، بالاتر از سقف سینمای ایران و اهالی آن در پرواز بود. بامزه است، به روایت گلستان، در هنگام نمایش فیلم «اسرار گنج دره جنی» در سینما مولن روژ، که از زیر دست سانسورچی ها در رفته بوده، عده ای از مقام های بلند پایه نظامی و امنیتی حکومت پهلوی هم حضور داشته و همراه با جمعیت حاضر از فیلم لذت می برده و قاه قاه می خندیده اند! تا سرانجام نگاه انتقادی و آسیب شناسانه فیلمساز به مناسبات تازه شکل یافته بر اثر بالا رفتن قیمت نفت، که از فهم تماشاچیان عالی رتبه حکومتی بر نیامده بود، کشف و فیلم توقیف می شود!... پس از انقلاب، سینما، دچار دگرگونی های مهم و محسوسی می شود... به تعبیری می توان گفت، شکست روشنفکری ایدئولوژیک، راه روشنفکری لیبرال را می گشاید، که خود نتیجه شکستِ روایت های کلان برای تغییر جهان است و این آهسته آهسته در عرصه سینما هم تأثیر خود را می گذارد که در مجالی دیگر به آن خواهم پرداخت... داریوش مهرجویی در «هامون» به مساله عشق و ایمان می پردازد و دغدغه های وجودی اش را روی پرده می بَرَد اما اکنون و در «نارنجی پوش» با یأس و سرخوردگی از فضایی که در آن تنفس می کند؛ نکته درستی را (نظافت و پاکیزگی) برای گریز از راه حل! مطرح می کند. شاید بتوانم بگویم، سرگیجه «هامون» به نوعی آزاردهنده تر در «نارنجی پوش» امتداد می یابد. هرچند هامون متعلق به دوره دیگری است و نارنجی پوش، نگاه امروزی فیلمساز به پیرامون اش است، اما این دو فیلم را جدا از هم نمی توان فهم کرد که هر دو در یک متن می گنجند و از یک بستر بر می خیزند؛ اندیشه هایی که فیلمساز دلبسته آن است. برخی از آنچه در هامون دیده بودیم، اکنون در نارنجی پوش هم می توانیم ببینیم، فقط این بار «فنگ شویی» جایگزینِ «آسیا در برابر غرب»، «ترس و لرز» و... می شود، این بار با چند کتاب و شاعر و... مواجه نیستیم، با یک کتاب سر و کار داریم؛ «فنگ شویی». فنگ شویی، پاسخ محکمی به همه پرسش ها است یا ساده سازی مسائل؟ همان طور که می دانیم، فنگ شویی، از یک جهان بینی تائوئیستی بر می آید و هدف آن ایجاد توافقی موزون میان انسان و پیرامون اش (محیط زندگی اش) است برای رسیدن به آرامش و آسایش تا با قرارگرفتن اشیاء در جای مناسب میان نیروهای مرموز آسمانی با ساکنان زمین، همسوئی پدیدار شود! و مشکلات از میان برود. به همین سادگی! فیلمساز از اندیشه ای سنتی که پایه ای خرافی و شهودی دارد بهره می گیرد؛ بلکه با هنر چیدمان تعادل شخصیتی بیافریند!... هامون در پی یافتن پاسخ هایی (پس از خواندن ترس و لرزِ کی یر کگارد و پرسش های گوناگونی که دارد) به کسی مراجعه می کند که به جای پاسخ گفتن به او یا می گوید «تو با این عقل معاشی که داری اصلاً نمی تونی ببینی»، یا بر تردیدهای او می افزاید و به جهان های دوردست و ناممکن (و ناموجود) رهنمون اش می سازد. چیزی مانند همه اندیشه هایی که از جهان سنت فهم می شوند. حامد آبان از «سرزمینی یخ زده» حرف می زند! چنین نگرش هایی به نوعی دیگر در هامون (در نفی تکنولوژی؛ در دیالوگی تند و تیز میان او و رئیس اداره اش) نیز دیده می شود... موضوع شاید ایجاد نظمی باشد که مطلوبِ فیلمساز است (هامون به مهشید می گفت: من میگم خونه باید یه نظمی داشته باشه) اما منظور فیلمساز نظمی کهن است نه نظم جدید، که اکنون، حامد با عصبانیتی برخاسته از جهالت به همسر ریاضی دان اش می گوید، برگرد به همان «سرزمین یخ زده». در نارنجی پوش گریزی عصبی از تمام دغدغه های وجودی فیلمساز در هامون رخ می نماید، همه چیز در بیرون جستجو می شود نه در درون... حمید هامون انسانی پردغدغه و در پیِ خروج از روزمرگی بود، مسائل جدی ای در سر داشت، می خواست مطابق با صرافت طبع خود رفتار کند، پریشان خاطر و آشفته حال بود و ملالی برخاسته از تردید بر زندگی اش سایه افکنده بود، اکنون در نارنجی پوش، قرار است آن وضعیت با نسخه ای تر و تمیز! سامان یابد... به گفته فیلمساز:«حامد آبان روشنفکر است ولی آن ادعاهای هامون را ندارد، نمی خواهد دنیا را تکان بدهد یا بداند در کُنه ایدئولوژی موجود چه نهفته است...» فیلمساز حامد آبان را شخصی عملگرا می داند که نمی خواهد در دنیای مجازی و انتزاعی اسیر بماند. اما می توان این گونه هم تعبیر کرد که او اسیر بندهایی است که خود به دست و پای خود بسته، در وضعیتی به مراتب بدتر از هامون بسر می بَرَد و با سپردن جارویی به دستش، مشکلی حل نخواهد شد! فیلمساز در گفت و گویی، از ثروتی در فلسفه های سنتی (ایرانی و شرقی) دم می زند که البته فیلسوفان شرقی و غربی هنوز نتوانسته اند دارویی شفابخش از آن ارائه دهند! اگر به نظر وی، دوران سنت دوران درخشانی بوده، این پرسش ایجاد می شود که آیا انسان ها دیوانه بوده اند که به دوران تجدد پا گذاشته اند؟ یا مسائل و مشکل هایی داشته اند که در جهان سنت حل نمی شده و ریشه در متن آن جهان داشته؟ البته مدرنیته را نمی توان یک پروژه تمام شده پنداشت و نقص هایی در آن می توان سراغ گرفت اما به نظر می رسد آنچه ضرورت دارد رفع نقص های تجدد است نه گذر از آن... همچنین نکته ای مهم را هم نباید از نظر دور داشت که، مدرنیته بر تفکر انتقادی استوار است و مانند جهان سنت، با طرح پرسش درهم نمی شکند و یا مقدماتِ درهم شکستن اش فراهم نمی شود.

...مهرجویی که در «درخت گلابی»، با بهره گیری از اثری ارزشمند (داستانی از کتاب "جایی دیگر" نوشته گلی ترقی) یک اتفاق را در سینمای ایران رقم زده بود، و ما را به اندیشیدن در ژرفای چند و چونِ زیست روشنفکری (یا برخی روشنفکران) فرا می خواند، اکنون تماشایِ نارنجی پوش را دشوار می سازد! و باورپذیری را نزدِ مخاطب به حداقل ممکن می رساند... «درخت گلابی» از آن رو که از پایان، آغاز می شود، به تعبیری می تواند مروری بر یک موقعیت مرزی به شمار رود. مخاطبان می توانند از وضعیتِ «اکنونیِ» شخصیت اصلی (راوی) به وضعیت های پیشین وی نگریسته و در حالتی «رفت و آمدی» در تجربه های وضعیتیِ وی و احوال اش بیندیشند. درختِ گلابی، تقابل عشق و سیاست؛ یا ایدئولوژیِ حزبی و عشق را می نمایاند که سرانجام عشق زیر پا می ماند. اگر بپنداریم ایدئولوژیِ حزبی آگاهیِ کاذب یا فریبنده است و با لایه های پنهانی حقیقت فاصله دارد، اینجا فریبندگیِ ایدئولوژی، جایگزین فریبندگیِ عشق می گردد و این به طور آشکار در متن فیلم می آید (حزب، فریبنده تر از کفش های کتانیِ «میم» او را در خود می کشد) از سویی، هجوم خالیِ پیرامون انسان، در چنین موقعیت هایی که، شکنندگی هم به نقطه اوج خود می رسد، کشف می شود. و این همان ناتوانی از تحمل واقعیت ها است، که در فیلم سینمایی «هامون» نیز به خوبی نمود می یابد...

 

 

 

گفت و گو با پروفسور فضل الله رضا

گفت و گو با پروفسور فضل الله رضا

با عشق و برای خدمت به ایران آمده بودم اما...

محمد صادقی

 

ذوق، شوق و ژرف نگریِ فرهنگی و ادبیِ پروفسور فضل الله رضا چنان است که نویسنده مشهور کشورمان محمد علی جمالزاده را در سال 1353 متأثر می سازد و او با اشاره به مقاله ای با نام «قاضی بُست» که یک نام محلی است، برای وی چنین می نویسد:«هشتاد سال از سن من می گذرد و پوستم مثل لاک پشت سخت شده، دیگر کمتر از چیزی متأثر می شوم مقاله شما را سه بار خواندم اگر شما در تمام مدت عمر، همین یک مقاله را نوشته بودید، قرضتان را به ایران ادا کرده بودید، چرا بیشتر نمی نویسید...»

پروفسور فضل الله رضا (رشت، 1293) یکی از معتبرترین دانشمندان ایرانی است که با در دست داشتن دکترای الکترونیک از دانشگاه پلی تکنیک نیویورک (1950) و تدریس در بهترین دانشگاه های جهان همچون؛ ام آی تی، سوربن، پلی تکنیک زوریخ، سیراکیوز، کلرادو، مک گیل و... و به انجام رساندن تحقیقاتی کم نظیر درباره نظریه اطلاعات (Information Theory)، نظریه سیستم ها و شبکه های مخابراتی و نوشتن مقاله هایی علمی که به زبان های فرانسوی، روسی، اسپانیایی و... ترجمه شده و دانش پژوهان را در سراسر جهان بهره مند ساخته، پژوهش های گسترده ای هم در زمینه فرهنگ، شعر و ادب فارسی داشته که در کتاب های «نگاهی به شاهنامه»، «مهجوری و مشتاقی»، «برگ بی برگی» و... و تازه ترین اثرش «نقدها را بُود آیا که عیاری گیرند» به خوبی می توان به آن پی بُرد. او که ایرانی بودنِ خود را به میراث فرهنگی و ادبی سرزمین اش پیوند زده و نه قدرت های سیاسی، و زیستِ خود را به سیر تاریخ فرهنگی ایران متصل کرده با نگاه محققانه اش به مفاهیم ارجمند، مداراجویانه و انسانیِ موجود در ادبیات ریشه دار ایران توانسته آثار ارزشمندی را پدید آورد و فضای فکری و فرهنگی ایران را طراوت بخشد... در گفت و گویی که پیش رو دارید با فصل هایی از زیستِ پربار و شریف وی آشناتر خواهیم شد.

 

 

اگر اجازه بدهید، این گفت و گو را از شهریور 1320 آغاز کنیم، و روایت جنابعالی را از اشغال ایران توسط متفقین بشنویم؟

 

خوشوقتم که تشریف آوردید و سوال می فرمایید. عرض کنم که در سال 1320 ایران را تقریباً تصرف کردند. زمان جنگ جهانی دوم بود و در ایران، قحطی، گرانی و بیماری هایی مانند حصبه، تیفوس و... دیده می شد. بیمارستان ها پُر بود و متفقین در رفاه بودند. سربازهای آنها با حقوق و غذای خوب (در قوطی ها و کنسروها) وضع خوبی داشتند و مردم کشور ما در سختی و مشقت بسر می بردند. علاوه بر آن، برای من که یک جوانِ ایرانی بودم و به اصطلاح صاحبِ روحی حساس، خیلی سخت بود. زیرا زمانی بود که اگر می خواستیم چند تا میوه بخریم –اگر دست مان می رسید- باید آن را مخفی می کردیم. شایسته نبود آن را نشان بدهیم زیرا مردم در قحطی بسر می بردند و اگر از دست آدم بر می آمد که برای بیمارستان ها چند تا میوه ببرد کار خیلی خوب و شایسته ای بود. طبیعی است که به سربازهای هیچ ملتی آدمیت و انسانیت آموزش نمی دهند و بیشتر مسئله آنها جهانگیری و فرمانروایی است. از این نظر من خیلی ناخشنود بودم و می خواستم سفری به اروپا بکنم اما میسر نمی شد چون ویزا نمی دادند. اصلاً گذرنامه نمی دادند و در آن زمان رضاشاه غدقن کرده بود و به دلیل دایر شدنِ دانشگاه تهران، اعزام محصلین به اروپا به استنباط او لزومی نداشت. به این ترتیب اولین سالی که اعزام محصل به اروپا قطع و محدود شد، سالی بود که من در 1313 دبیرستان را تمام کردم و در سال اولِ تأسیس دانشگاه، دانشکده فنی را انتخاب کردم. فکر می کردم علوم ریاضی و ادبیات را پیش خودم می توانم فرا بگیرم و به پزشکی هم چندان علاقه ای نداشتم به این ترتیب به دانشکده فنی رفتم که دوره اش چهار سال بود و در سال 1317 آن دوره را تمام کردم و بعد دو سال هم در نظام وظیفه گذشت، که شد 1319، آن وقت چون راه بسته بود چند نفر را در دانشکده فنی به عنوان معلم انتخاب کردند که من هم یکی از آنها بودم.

 

پس قبل از سفر به آمریکا به تدریس هم می پرداختید؟

 

بله، قبل از آنکه بتوانم گذرنامه بدست بیاورم، چهار سال تدریس کردم. ولی در آن چهار سال که در عین افسردگی و ناامیدی جوانی بود، من تقریباً پشتوانه ریاضی و ادبیات خودم را به اندازه ای که در حدود دکترا باشد تکمیل کردم و در برق هم درس می دادم. برای اینکه از عهده کار برآیم، مطالعاتی هم در این زمینه داشتم. می توانم بگویم در هر سه رشته، پشتوانه مناسبی پیدا کردم و آن موقعی بود که متفقین آمده بودند. از کارهایی که در آن زمان انجام دادم؛ نوشتن یک کتاب علمی و نوشتن یک کتاب فرهنگی و ادبی بود.

 

نام آن کتاب ها چه بود؟

 

کتاب علمی ام، «هندسه نو» نام داشت و بسیار کتاب معتبری بود. یادم می آید مرحوم پرویز شهریاری که چندی قبل درگذشت، از ستایشگرانِ آن کتاب بود. چون اولین کتابی بود که با هندسه هایِ سنتیِ فارسی در ایران تفاوت داشت. یعنی چیزهای تازه ای را در بر داشت. شایسته بود اگر من با دنیا آشنا بودم –آن موقع که نمی دانستیم در دنیا چه خبر است- آن کتاب را به انگلیسی می نوشتم که کتاب تازه و جدیدی بود. کتاب دیگری هم که نوشتم، «راز آفرینش» نام داشت. در حقیقت، اولین کتابی بود که به زبان فارسی، یک نفر در آن به کهکشان ها و مسائل روزِ کیهان شناسی نگاه می کرد.

 

یعنی منطبق با دانش جدید بود؟

 

بله، منطبق بود. در زبان فارسی من به خاطر ندارم قبل از آن کسی چنین کتابی نوشته باشد. می گفتند که نخست وزیر وقت –فروغی- که سبک خوبی در نوشتنِ فارسی داشت از این کتاب ستایش کرده بود.

 

گویا قبل از سفر به آمریکا با محمد علی فروغی ملاقاتی داشته اید؟

 

بله، آن موقع ایشان اجازه دادند که گذرنامه ای که برای من صادر شود و در برابر شغل دارنده گذرنامه نوشتند«منشی مخصوص سفیر ایران در آمریکا». و البته در همان ایام روزنامه ها بر عیله او چیزهایی می نوشتند و ظاهراً سکته کرد ولی من پیش از آن بود که ملاقات کردم و تشکر کردم از اینکه کتاب مرا پسندیده و تقدیر کرده بود. بنابراین او مرحوم شد و آن کار صورت نگرفت... من اولین فرصتی که یافتم در سال 1323 (سپتامبر 1944) از تهران و با وسایل نقلیه مانند اتوبوس به مشهد رفتم، و با سختی و به وسیله کامیون خودم را به زاهدان رساندم و سپس با ترنِ خیلی خراب و کُندی که کشور هندوستان داشت، سه روز و سه شب طول کشید تا خودم را به بمبئی برسانم. بعد از چند روز انتظار در بمبئی، اولین کشتی ای که جنگ زده های آمریکا را از جبهه برای مرخصی یا معالجه می بُرد، رسید. آن کشتی هم بسیار بزرگ بود. شاید مثلاً دو یا سه هزار نفر سرباز بودند و ما صد نفر مسافر و افسر بودیم. اما ما اجازه نداشتیم با آنها تماس بگیریم و یا آنها با ما. یک کوله پشتی داشتیم برای جلوگیری از خطرِ غرق شدن، چون ممکن بود بمبارانی از طرف ژاپنی ها و آلمانی ها رخ دهد که در این مواقع سوت خطر را به صدا در می آوردند. آژیر می زدند و ما می بایستی که آن را بر پشت می گذاشتیم که اگر اتفاقی افتاد غرق نشویم. به هر حال ما در  آن سفر 37 روز در دریا سرگردان بودیم و کشتی کج می رفت (مسیر عوض می کرد) برای اینکه از خطر حمله ها محفوظ بماند.

 

به نظرم خیلی سفر دلهره آمیزی بوده. وحشت نداشتید، آن هم در زمانی که جنگی بزرگ دنیا را به آشوب کشیده بود؟

 

خیلی، خیلی زیاد. خیلی وحشتناک بود. بعضی از ایرانی ها وحشت شان به درجه خطر رسیده بود و ناله و زاری می کردند که حاضر هستند تمام دارایی خود را بدهند اگر  به ساحل برگردند! در هر حال من خودم را آنجا مشغول کرده بودم، که شرح آن 37 روز را در کتاب «برگ بی برگی» خوانده اید که چگونه خود را مشغول ساخته بودم. کشتی از کنار استرالیا حرکت کرد و به غرب آمریکا رفت، و در «سن دیگو» بعد از سی و هفت روز رنگِ ساحل غرب آمریکا را دیدیم. سه شبانه روز با عجله -جهان را هم ندیده و نمی شناختیم- به نیویورک آمدم، چون کنسول آمریکا در تهران از من پرسیده بود که شما به کجا می روید؟ و من هم گفته بودم به «دانشگاه کلمبیا» می روم، حرفی که زده بودم به یاد داشتم و نمی خواستم خلاف قولِ خودم رفتار کنم. وقتی به نیویورک رسیدم برای نام نویسی اقدام کردم، اما گفتند یک ماهی از شروع سال تحصیلی گذشته، شما هم خارجی هستید، مدرک و اسمی هم از شما اینجا نیست، و باید تا ترم آینده یا سال آینده صبر کنید. من هم پس از صحبت با معاون دانشگاه، به ملاقاتِ رئیس دانشگاه مهندسی رفتم. او گفت ما نمی توانیم شما را بپذیریم. به هر حال با دستور معاون دانشگاه که وضعیت مرا ممتاز تشخیص داده بود، چند نفر از استادان نشستند و سوالاتی کردند که روی کاغذ نوشتند و به من دادند. من هم جواب ها را نوشتم و به آنها دادم. بلافاصله قبولم کردند. هیچ از دیپلم و مدرک دانشگاهی من –در دانشگاه تهران- نپرسیدند و به اصطلاح، نفوذِ کلام من کافی بود تا مرا بپذیرند. من با مفاهیم علمی (ریاضی و فیریک) آشنا بودم و به این دلیل کم کم جای خودم را پیدا کردم و همزمان در دو دانشگاه «کلمبیا» و «پلی تکنیک نیویورک» مشغول تحصیل شدم. آنجا و در توصیف رساله ای که نوشتم، استثنائاً نوشتند:«Extraordinary Scientific Contribution» این را جای دیگری به کار نبرده بودند. بعد دو تا نامه نوشتند، یکی به دانشگاه تهران و یکی هم به دانشگاه (M.I.T) و من هم می خواستم برگردم.

 

ولی اینجا استقبالی نکردند!

 

استقبال نکردند و آن یکی مدرسه ای که کمی از دانشگاه تهران معتبرتر بود (M.I.T) پذیرفت و استقبال کرد! به هر حال این شرح زندگی و ایام است.

 

مدتی هم برگشتید و ریاست دانشگاه صنعتی و دانشگاه تهران را برعهده گرفتید.

 

گمان می کنم سال های 1347 و 1348 بود. چند بار هم در سال های 1345 و 1346 از من دعوت کردند که برای ریاست دانشگاه شیراز به ایران بازگردم که با برنامه های آمریکایی پیش می رفت. اما من غرق در تحقیقات خودم بودم، و آنجا وقت من بیشتر در تحقیق می گذشت. کلاس درس و تدریس برای این بود که خودم بیشتر یاد بگیرم. بعد از دو سال که دعوت کردند کم کم با عشق به ایران و مردم ایران و برای اصلاح دانشگاه، بعد از پانزده شانزده سال که تدریس کرده بودم با خودم گفتم باید حتماً خدمتی به ایران بکنم.

 

وقتی در ریاست دانشگاه تهران قرار می گیرید، در روزنامه ها از قول جنابعالی می نویسند که از این به بعد درِ دانشگاه به روی دانشمندان باز است... و به تعبیری می توان گفت در پیِ گشایشی بودید و قصد داشتید فضایی مناسب را در دانشگاه ایجاد کنید که گویا چندان هم تحمل نمی شود! فکر می کنم با دلخوری هم از ایران می روید؟

 

بله، تحمل نمی کردند. برای اینکه اینجا، تشریفات بود، تدریس ها کهن بود و مانند اروپای پیش از جنگ کارها پیش می رفت. یکی از کارهایی که من کردم، جزوه ها را پاره کردم، و از پنجره به دور انداختم. دانشگاه را هم به صورت دو ترم درآوردم، و زمینه ایجاد درس های اختیاری و تخصصی را فراهم کردم. درس های اختیاری را برای همه دانشگاه گذاشتم، تا فرهنگ ایران و زبان فارسی به صورت مختصری –نه برای آنها که ادبیات می خواندند- آموزش داده شود. فکر می کنم آنها خدمت هایی بود که به وطن و زادگاه خود کردم.

 

یعنی اصلاح برنامه های درسی؟

 

بله، اصلاح برنامه های درسی، و تنظیم درس های اختیاری. مثلاً اگر کسی سه سال در دانشگاه، دندانپزشکی می خواند و در سال چهارم رد می شد دیگر کاری نمی توانست بکند، برنامه ای که من دادم در عین حال می توانست از دندانپزشکی به پزشکی و یا به نوعی به رشته ای دیگر برود و البته اعتبارهای لازم را هم باید کسب می کرد. به این صورت، در بسته نبود، در باز بود، هر کسی اگر اشتباهی می کرد می توانست به رشته ای دیگر برود، آن وقت درس های ناآزموده را می گرفت و می گذراند. از آن اسبتدادی که می گفت کسی نباید کمتر از 18 بگیرد A B C D  را جایگزین کردیم که در دنیا معمول بود. خیلی از کارهایی که در این راه کردم بعد معمول شد. چون تحصیل کرده ها عموماً در اروپا درس خوانده بودند و به خصوص فرانسه، بنابراین اگر کاری انجام می شد که در فرانسه معمول نبود به اصطلاح شما در «عقلانیتِ» او شک می کردند. آن سد را شکستم. البته بعد از آن سال ها که اقتصاد اروپا بهتر شد طبیعی است که دانشگاه های بزرگ اروپا مانند؛ «آکسفورد»، «کمبریج»، «پاریس»، دانشگاه های سوئیس و... باز قد برافراشتند و به سوابق قدیم خود بازگشتند اما از آن دورانِ میانه که جزوه و این حرفها بود گذشتند و به این ترتیب آنها هم الان صاحب نام هستند و در برابر آمریکا، آنها هم دانشگاه های معتبری دارند.

 

در سال های اخیر و در آثار ارجمندتان می بینیم که به فرهنگ و ادبیات ایران توجه فراوانی ابراز می دارید، از پشتوانه های علمی-فرهنگی محکمی هم برخوردارید، به نظرتان در دنیایی که به تعبیری «در هم تنیده شده» و کوچک تر شده، چگونه بهتر است راه بپیماییم؟

 

بله، ما آن موقع بی خبر بودیم چون وسایل اش نبود. در دانشگاه تهران، مثلاً چند سال می گذشت تا چند مجله علمی به دست ما برسد، کتاب خیلی نادر پیدا می شد، و دانشگاه تهران یک دانشگاه خردسال بود. بنابراین نمی شد از آن چندان توقع داشت. فقط در قسمت ادبیات و الهیات، عظمتِ دانشگاه تهران متصور و منعکس می شد و این کم دیده می شد و من از آنهایی بودم که این را بیشتر می دیدم، و چند بار در سخنانم گفتم که در هیچ کدام از دانشگاه های دنیا در قسمت ادبیات همتای ما وجود ندارد. اشخاصی مانند؛ جلال الدین همایی، فروزانفر و... خیلی برجسته بودند. ولی در قسمت های فنی و علمی دانشجویانی که به اروپا اعزام کرده بودند پس از دبیرستان 18 یا 19 سال داشتند و در سه چهار سال هم لیسانس می گرفتند و باز می گشتند. از جوان های 23 یا 24 ساله که به وطن باز می گردند توقع زیادی نباید داشت. آنها آمدند درس های مهندسی دادند و در میان آنها استثنائاً اشخاص مستعدی بودند که فراتر از درس های کارشناسی پیش رفتند، معدودی هم دکترا گرفتند مانند مرحوم دکتر جناب. دکتر جناب مرد فهمیده و بااستعدادی بود.

 

فکر می کنم ایشان از دوستان و همفکرانِ زنده یاد مهندس مهدی بازرگان هم بود.

 

بله، از دوستان مهندس بازرگان بود. با مهندس بازرگان یک شرکتِ تهویه درست کرده بودند. دکتر جناب مرد فهمیده ای بود و از اولین فارغ التحصیلانِ ایرانی است که در آمریکا درس خوانده بود. مانند دکتر صدیق، دکتر بیژن و... بسیار مرد فهمیده ای بود... عرض کنم که الان ایران مردمانِ فهمیده و مطلع زیادتری دارد و به خصوص اینترنت را باید در نظر داشت، که دنیا را به هم وصل کرده است. بنابراین، برای دانشجوی ایرانی آن عذرها که کتاب نداریم، معلم نداریم و... دیگر پذیرفتنی نیست فقط باید بگوییم همت نداریم. زمان ما اطلاع از وضع جهان و وضع دانشگاه ها بسیار کم بود، من حتی وقتی به آمریکا رفتم، چون از دولت کمک هزینه نمی گرفتم همیشه برای هزینه ها نگرانی داشتم، سفارت ایران هم اطلاعی نداشت که افرادی مثل مرا راهنمایی کند، که دانشجوی مستعد می تواند از دانشگاه کمک خرج دریافت کند... من در آثارم سعی کردم عصاره ای از آنچه آموختم به جوان ها انتقال بدهم. یک مقدار هم جهان بینی در آنها هست یعنی فرهنگ جهانی را هم نمایان می کند... به هر حال عرض کنم که دانشجویان از من راهنمایی می خواهند که الان دبیرستان را تمام کرده ایم، یا لیسانس گرفته ایم، حالا به کدام دانشگاه برویم؟ می گویم؛ به هر جا بروید و مستعد باشید، خواهید آموخت. تحصیل و تهذیب بعد از درس های مکتبی و لیسانس و فوق لیسانس و دکترا شروع می شود. معرفت از آن به بعد شروع می شود. بعد از درس و مدرسه باید چشم آدم باز شود که ببیند باید چکار بکند. اینهایی که متأسفانه در 24 و 25 سالگی و با پشتوانه مدال یا درجه ای که از دانشگاهی در جهان گرفته اند متوقف شده اند، قابل ستایش نیستند. زیرا بعد از آن تازه انسان می تواند قدم بردارد و در کارهای علمی آنچه اهمیت دارد، امتداد و استمرار است.