روزنامه شرق 6 شهریور 1392

نگاهی به تازه‌ترین اثر جوزپه تورناتوره

محمد صادقی

 

همیشه آرزو داشتم تمام زیبایی‌ پیرامونم را به چنگ آورم، و دست آخر به آرزویم رسیدم.

جولیا مارگرت کمرون



تنهایی و انزواگزینی «ویرژیل» از ابتدای فیلم (The Best Offer) بویژه هنگامی که وارد رستوران شده، شام می‌خورد و خیره به شمع کیک تولدش می‌ماند، بارز است و به همین ترتیب، دستکش‌هایی که تأکیدی است بر فاصله او با دیگران. برای خودش و رویاهایش مکان امن و مطلوبی از تصاویری (پرتره‌هایی) زیبا ساخته، نظم پولادین و زیست یکنواختی را برگزیده و هرچند فردی عاقل و تیزهوش به نظر می‌رسد اما به تعبیر آرتور شوپنهاور وقتی عشق با تمام خزعبلاتش از راه برسد، نمایش خنده‌آورِ زیست مضحک و زودگذر بشری، در وضعیتِ بیداری از خوابی خوش واقعیت خود را به تمامی آشکار می‌کند، که در حقیقت، زندگی همچون آونگی میان رنج و کسالت در حرکت است... البته نقشه و دسیسه‌ای هم در کار است تا گنجینه ویرژیل (پرتره‌هایی که در طول سال‌ها جمع‌آوری کرده) از چنگ او خارج شود. برای کسی که کمتر پا از دورن خود بیرون می‌گذارد، و در درون خود خزیده است شاید گستراندن چنین دامی قدری دشوار به نظر برسد ولی غیرممکن نیست. همچنین در غیاب تجربه‌هایی مبتنی بر آرای بوسکاگلیا زمینه برای اینکه ویرژیل در یک رابطه احساسی به نقطه اوج برسد، مساعد می‌شود. طراوتِ «کلر» نیز (که مانند ویرژیل جداافتاده و بریده است اما از نوع تقلبی‌اش!) خود‌به‌خود برانگیزاننده است... پس کروکی دقیق جهنم، در جیب ویرژیل قرار ‌می‌گیرد تا به سوی ماتم و آوارگی و به عبارتی یک سوگواری ممتد رهسپار شود، تا رستورانی به نام «شب‌وروز»، تا آنجا که زمان می‌تواند بر عمق فاجعه بیفزاید... این «باهم‌بودن» اصالتی ندارد، در متن یک توطئه معنا می‌شود هرچند سخنی از «کلر» مرتب در ذهن «ویرژیل» مرور می‌شود تا شاید بتواند این باهم‌بودن را (در امتداد دیگر تجربه‌هایی که اصیل خوانده می‌شوند) معنایی ببخشد ولی این ساده‌انگاری با درنظرداشتنِ آنچه شاندل پس از مواجهه‌ای دیگر با شاپل زمزمه کرد:«پس از باهم‌بودن هیچ آبادی‌ای نیست» خود تبدیل به یک مسأله جدی می‌شود. به این ترتیب ماندگاری و لذت باهم‌بودن در دو‌سه ‌شبانه‌روز (The Bridges of Madison County) پذیرفتنی‌تر و قابل فهم‌تر است، در حالی که زندگی دو‌سه شبانه‌روز نیست! و طبع و خوی بشر چیزی نیست که با فلسفه‌بافی و شعرخوانی ذره‌ای واقعیتش تغییر یابد. روایت‌ها و درام‌های رمانتیک هم در داستان‌ها، فیلم‌ها و تجربه‌های شخصی چیزی جز این را به ما نمی‌فهماند که طبیعتی (سرشتی) در کار است و خلق و خو و ذائقه کار خودش را می‌کند و انتخاب‌ها بر مبنای موقعیت‌های مختلف سمت و جهت می‌یابند... تورناتوره با ساختن این فیلم احساس و وضعیت تهوع‌آوری را نشان داده که می‌تواند گریزی هم به پایان‌بندی‌های دیگر آثارش بزند! که دنیاهای خیالی وقتی قدری شکل واقعی به خود می‌گیرند شادی مجال بیشتری می‌یابد یا ملال؟... خیلی از انسان‌ها در زندگی روزمره به گونه‌ای با مسأله تنهایی دست به گریبان هستند، هر کس به روش خود، و بر اساس باور و توانایی‌ و نگرش خود می‌کوشد، تا جایی که از عهده‌اش بر می‌آید، از حجم سنگین این تنهایی و غربت رها شود، یا خود را در هیاهوهای روزمره جا می‌گذارد، یا در پیوند با «دیگری» سعی در آرام ساختن خود می‌کند و سرانجام، اگر از هر دو راه پیش رو، که یکی وادادگی است و دیگری، قرصی مُسکن (اگر رنجی دیگر برای‌اش نیافریند) به ستوه آمد و مأیوس گشت، در درون خود خواهد خزید. در درون تنهاییِ خویش... نه پیوستن و نه گسستن، رنج‌بشری، مجالی برای فروغلتیدن در چرایی برخی واقعیت‌ها باقی نمی‌گذارد، هر مسیری «ناگهان به لبه هیچ ختم می‌شود» تا توقف در مرزهای دیگری و همین‌طور زندگی «در دالان‌های بی‌پایان خاطره»؛

 

ای زندگی که باید ترا زیست، که ترا زیسته‌اند،

زمانی که دوباره و دوباره چون دریا می‌شکنی

و به دوردست می‌افتی بی‌آنکه سربگردانی،

لحظه‌ای که گذشت هیچ لحظه‌ای نبود؛

اکنون آن لحظه فرامی‌رسد، به آرامی می‌آماسد،

به درون لحظه دیگر می‌ترکد و آن لحظه بیدرنگ ناپدید می‌شود.

برگرفته از «سنگ آفتاب» سروده‌های اوکتاویو پاز

ترجمه احمد میرعلایی