روزنامه شرق 20 مرداد 1392

هذیان در هذیان

محمد صادقی

 

در درون من چیزی نیست، مگر یک تُهی بزرگ.

آنا مولتنی

 «دیروز امروز فردا» به کارگردانی «ویتوریو دسیکا»

 

1 پرسشِ «معنای‌زندگی» از آن پرسش‌هایی است که همواره ذهن انسان‌ها و بویژه فیلسوفان را به خود مشغول کرده و در دوره مدرن، که می‌توان آن را دوره «پرسش» نامید، بحث و نقد و نظر درباره «زندگی» و معنای آن، بر اساس دانش جدید، عقل و فهم انسان، گسترده‌تر شده، پرسش‌های دیگری را نیز پدید آورده و تصور ضروری‌پنداشتن پاسخ به آن نیز به تأخیر افتاده است. تری ایگلتون هم در کتاب «معنای‌زندگی» از دشواری پرسش‌ها سخن می‌گوید، و جستجوگرانه بر حجم پرسش‌ها می‌افزاید نه بر حجم پاسخ‌ها؛ چرا به جای آن‌که چیزی وجود نداشته باشد، چیزی وجود دارد؟ هستی چگونه به‌وجود آمد؟ اگر این تکه از زندگی معنادار است و آن تکه هم همین‌طور، در این صورت مجموع این تکه‌ها چه معنایی دارند؟ و... به تعبیر ایگلتون:«معنای زندگی در جستجو برای معنای زندگی نهفته است.» او با اشاره به آرای نیچه (زایش تراژدی) می‌گوید که معنای حقیقی زندگی وحشتناک‌تر از آن است که ما بتوانیم با آن روبرو شویم و به همین دلیل است که برای تحمل آن به توهمات آرام بخش نیاز داریم. به نظر می‌‌رسد، ماهیتِ تراژیک و «سیزیف»وارِ زندگی و پرسشی دیگر (یافتن معنای زندگی چه نسبتی با زندگی بهتر خواهد داشت؟) است که موجب می‌شود او داوری غم‌انگیز گروه همسرایان در «اودیپ‌شاهِ» سوفوکل را با خود زمزمه کند:«هیچ انسانی مادام که نمرده و از قید رنج رها نشده است خوشبخت نخواهد بود.» وقتی وجه تراژیک زندگی (تراژدی در قدرتمندترین شکل آن پرسشی بدون پاسخ است) فرصت و مهلتی برای بازسازی ساخته‌های تخیل باقی نمی گذارد. این چگونه وضعیتی است؟ «اگر معنای زندگی چیزی باشد که ما به هیچ قیمت نمی‌توانیم آن را کشف کنیم» درگیرشدن با این پرسش و اندیشیدن به آرای نویسندگان و فیلسوفان، شاید «چه باید کرد؟» را در درون‌های تکه‌تکه شده‌، به اندازه‌ای در تعلیق نگه ‌دارد تا سرانجام سخنِ تامس نیگل (فلسفه و معنای زندگی، نگاه معاصر، 1390) به خوبی فهم شود:«بی‌معنایی زندگی نه شایسته این اندازه اضطراب و نه شایسته این اندازه مقاومت است.» و تلاشی بیهوده برای جان‌بخشیدن به جهانِ بی‌قلب، متوقف شود... وقتی هر حقیقتی می‌تواند هذیانی باشد برای گریز از واقعیت‌ (رنج) و به تعبیر شارل بودلر؛ جایی شبیه به یک بیمارستان، که افراد با تغییردادن محل تختخواب خود -به قصد شفا و کاهش درد- در این سو و آن سو، و در یک جابه‌جایی مستمر (تغییرمکان) دست و پا می‌زنند... و آنجا که نیستند خود را خوشبخت می‌دانند.

2 بی‌مقصدی، بی‌هدفی و بی‌جهتی با «بی‌معنایی» تفاوت دارد بنابراین آنکه احساس می‌کند دچار بی‌معنایی شده، می‌تواند در این وضعیت قرار نداشته باشد! وقتی:«کلماتی مثل تهی‌بودن، تنهایی، غریب‌بودن، درد و بی‌پناهی معنای خود را از دست داده‌اند.» سخن گفتن از چنین وضعیتی دشوار به نظر می‌رسد. این وضعیت در فیلم سینمایی «پرسونا» به خوبی نشان داده‌ می‌شود. الیزابت وگلر هنگام اجرای نقش خود در یک نمایش، قدرت سخن‌گفتن را از دست داده و سکوت اختیار می‌کند. سپس بستری شده و وظیفه مراقبت از او برعهده پرستاری قرار می‌گیرد. تختخوابِ الیزابت از بیمارستان به یک نقطه آرام و ساحلی منتقل می‌شود بلکه با این تغییر، امکان تغییر وضعیتِ پیش آمده از مساوی با صفر خارج شود... الیزابت در درون نمایشی (تئاتری) و در مواجهه با نمایشی بزرگتر (زندگی) در سکوت فرو رفته، هرچند آن نمایش بزرگتر نیز سرانجام در برابر دوربین فیلمبرداری، «نمایش در نمایشی» را پیش روی ما می‌گذارد تا شاید دایره‌وار بودنِ این وضعیتِ پیچیده بهتر شناسانده‌شود. در این فیلم با دو شخصیت روبرو هستیم، هنرپیشه‌ای به نام الیزابت و پرستاری به نام آلما و نیم‌رخ‌هایی که (به کمک گریم) تا اندازه‌ای شبیه به یکدیگر به نظر می‌رسند و سرانجام، سیاهیِ نیم‌رخِ الیزابت با نیم‌رخ آلما کامل می‌شود! تفاوت میان این دو، تفاوت میان بی معنایی و بی هدفی است و تکمیلِ تدریجیِ دو نیم‌رخ در یکی از چهره‌ها، نقاب‌برداشتن از حقیقت است و بیان حقیقتِ زندگی در وضعیتی که الیزابت را به سکوت وا‌می‌دارد. در سکانسی که آلما خاطره و تجربه‌اش در یک ساحل (به همراه کاترینا) را برای الیزابت بازگو می‌کند، آنچه بیان می‌شود چنان قدرتمند و برانگیزاننده است که نیاز به تماشای تصاویر تکمیلی (در یک فلاش بک) برای توضیح بیشتر را منتفی ساخته و تنها واکنشی که از الیزابت می‌بینیم سکوت و لبخندی آرام است که تا پایان گریه-هق‌هق‌های آلما ادامه می یا‌بد. وقتی هر کلمه می‌تواند باری از دروغ را منتقل کند، وقتی امتداد بازی تنها به کتمان بیهودگی منجر شود و بازیگری در وجه کاملی از نمایش-زندگی در یک مکث کوتاه، فرد را با لحظه انهدام خویش روبرو سازد، سکوت الیزابت چیزی نیست جز واکنشی به یک لحظه‌ مانده به فروپاشی کامل، درست یک لحظه... پرسونا، توصیفِ زیستی تجربه‌شده را پیش روی ما نمی‌گذارد، بلکه کوششی هنرمندانه از نزدیک شدن به وضعیتی است که بازگشت‌ناپذیر به نظر می‌رسد، شاید تجربه‌ای شبیه به مرگ. وسواس فیلمساز در برداشت‌های دوباره (به دلیل نارضایتی از راش‌هایی که گرفته شده بوده) نشانه دشواریِ نزدیک‌شدن به این احساس (بی‌معنایی) است، برگمان می‌نویسد:«هدف این است که جهانی را به خود و مخاطبان آشفته‌تر از خود نشان دهد... خانم وگلر در تمنای حقیقت می‌سوزد. همه جا به دنبال آن بوده و گاهی به نظر می‌رسد که حقیقتی، حقیقت پایداری را برای تکیه‌زدن یافته است. اما ناگهان زمین زیر پای او سست می‌شود. حقیقت فرو می‌پاشد و ناپدید می‌گردد یا در بدترین حالت دروغ از کار در می‌آید.»