تبليغاتX
گفت و گو

گفت و گو

نمی رفتند تا به جایی برسند، می رفتند تا با هم باشند.

کار روشنفکری، زبان روشنفکری

روزنامه شرق 22 دی 1390


کار روشنفکری

 زبان روشنفکری

 

محمد صادقی

 

در ايران هر درس خوانده يي طبعاً درباره نيوتن و پوانکاره و اينشتاين قلمفرسايي نمي کند ولي تقريباً هر درس خوانده يي ممکن است درباره علومي که محمل آن زبان است اظهارنظر کند، حال آنکه بحث درباره هگل و هوسرل اگر از نيوتن و اينشتاين مشکل تر نباشد آسان تر نيست. نکته ديگر اينکه اگر کسي واقعاً حرفي براي گفتن داشته باشد، يعني آنچه را بيان مي کند خوب بداند، مي تواند آن را به ساده ترين شکلي بيان کند...

محمد علی همایون کاتوزیان-برگفته از گفت و گوی نگارنده با وی

 

ده سال قبل دو نوشته بسیار خواندنی درباره موضوع و کار روشنفکری منتشر شد؛ یکی به قلم مصطفی ملکیان و دیگری به قلم مرتضی مردیها. مصطفی ملکیان با تأکید بر این که میان کشف حقیقت و رساندن آن به ساحت ذهن و ضمیر شهروندان فاصله ای هست و این فاصله و شکاف را باید روشنفکران کوتاه و پر کنند، در مقاله ای با نام «تقریر حقیقت و تقلیل مرارت» 1 کار روشنفکری را با دو کارکرد شناساند و با تکیه بر آن، مهمترین آداب روشنفکری را عقلانیت، شک ورزی، نقادی، عدم تعلق به یک ایدئولوژی، سعی در جهت کاستن از آثار و نتایج منفی تخصص گرایی، استفاده از گفتار عاری از ابهام، ایهام و غموض، تمیز مسائل از مسأله نماها، توجه به سلسله مراتب نیازها، علت یابی و ریشه شناسی درد و رنج ها، سیر تدریجی و پرهیز از هرگونه محافظه کاری و انقلابی گری، صداقت، انصاف در مقام نقد و داوری و آمادگی برای تحمل هرگونه محرومیت و درد و رنج، دانست و به تعبیر خودش وجه اخلاقی و تراژیک زندگی روشنفکری را تبیین کرد. مرتضی مردیها نیز در کتاب «در دفاع از عقلانیت» و در بخشی با نام «عقلانیت گوهر گمشده فرهنگ بومی» درنگی بر مفهوم روشنفکری و اینکه روشنفکری به لحاظ کلاسیک یک معنا و امروز، معنایی دیگر یافته، داشت و بویژه در تعریف خویش از کار روشنفکری آن را به «عمل» محدود نساخت:«روشنفکر کسی است که اولا، فکر می کند، فکر به معنی برتر، یعنی با اتکا به اطلاعات تجربی بیشتر، عمیق تر و پیچیده تر می اندیشد، ثانیا، فکر روشنی دارد یعنی نظام فکری خود را از بندهایی که معمولا بر پای فکر است رها کرده است. از قید تعلقات حزبی، شغلی، سلیقه ای و حتی بن بست های جغرافیایی و تاریخی تا جایی که رهایی از اینها اساسا ممکن است، رها شده است... روشنفکر می کوشد این بندها را از فکر خود باز کند. پس روشنفکر، کسی است که اهل فکر است و از قید تعلقات و وابستگی هایی از این دست رها شده است. به نظر من برای چنین فردی، توجه به عمل چندان محوری و مرکزی نیست... از طرف دیگر من روشنفکر را از عمل نهی نمی کنم، بحث بر سر این است که روشنفکر را در عمل خلاصه نکنیم.» 2 اهمیت این دو مبحث زمانی بیشتر مشخص می شود که ما درنگی بر جریان های روشنفکری در چند دهه گذشته (بویژه از دهه چهل به این سو) داشته باشیم، راه ها و بی راهه ها را نقد کنیم و در جستجوی راهی به رهایی باشیم. تعریف پذیر ساختن کار روشنفکری بسیار اهمیت دارد زیرا این نوشته ها به خوبی آنچه امروز از کار روشنفکری فهم می شود را از کار روشنفکران انقلابی (کسانی که روزگاری نه چندان دور خیالپردازی های خود را مساوی با ایده پردازی می پنداشتند، به تغییرهای یک شبه دل بسته، کار روشنفکری را جز در عملگرایی جستجو نکرده و شوربختانه بسیاری از مخاطبان شان هم با خواندن چند کتاب و گوش سپردن به چند سخنرانی خود را در زمره دانایان زمین شمرده و صمیمانه در راه اصلاح گام بر می داشتند! و سرانجام هم به دلیل ناکامی های زودهنگام افسرده و نالان می شدند!) جدا می سازد... اما در این مجال آنچه می خواهم با این مقدمه کوتاه به آن بپردازم، مهمترین بخش از کار روشنفکری، یعنی زبان روشنفکری است. مگر نه اینکه «زبان خانه وجود است» و اندیشه از پنجره زبان خود را نمایان می سازد؟ در حقیقت می توان گفت، زبان، زیست گاه روشنفکر است...

دکتر علی فردوسی از نویسندگان و روشنفکرانی است که از پیچیده گویی و مبهم گویی پرهیز دارد، ساده سخن می گوید، نه اینکه از عمق مطلب بکاهد بلکه آن را طوری بیان می کند که همگان فهم کنند. کار روشنفکری نیز چیزی جز این نیست. زیرا مخاطب روشنفکران، فقط آکادمیسین ها و متخصصان علوم نیستند بلکه توده مردم هستند، مردمی که شاید چندان از اصطلاحات تخصصی و مفاهیم دشوار فلسفی و... سر در نیاورند. پس هنر روشنفکر این است که بتواند با ساده ترین و آسان ترین لحن و زبان سخن خود را ارائه دهد و علی فردوسی، از چنین هنری برخوردار است. من در ملاقات هایی که با او داشتم و در گفت و گوهایی که با او انجام داده ام، هم بسیار او آموخته ام، هم توانایی هنرمندانه اش را در انتقال مفاهیم و تحلیل و بررسی موضوع طرح شده، دیده و همواره از خود پرسیده ام او که سال هاست از ایران دور بوده و با زبان دیگری سر و کار داشته (و تدریس می کرده) چگونه است که این چنین با مهارت و بدون به رخ کشیدن دانش اش از طریق به کاربردن اصطلاحات علمی و دشوار (که برخی روشنفکران ما بیشتر از هر چیز در این باره دقت دارند و گویا قرار نیست جز با بهره گیری از آن اصطلاحات و تعبیرهای دشوار سخن گفته و بنویسند) حرف خود را می زند؟ من به این موضوع همواره اندیشیده، و هوشمندی و آگاهی وی را ستوده ام... در حقیقت، بهتر است بگویم چنین افرادی حرفی برای گفتن دارند که به پیچیدگی های زبانی پناه نبرده و از واژه ها آویزان نمی شوند. آرتور شوپنهاور (1788-1860) بر این اساس است که در مقاله ای با نام «در باب نویسندگی و سبک» تأکید می کند، نویسنده ای که ایده هایی در سر دارد، رازآلود سخن نمی گوید، زیرا مایل است مخاطبان خود را نیز در آن ایده ها سهیم سازد و نه در هیچ چیز دیگر! شوپنهاور در ادامه آن نوشتار می گوید:«این چنین نویسنده ای از آنجا که واقعا چیزی در سر دارد همواره نظرات خود را به ساده ترین و صریح ترین شکل بیان می کند.» 3 یکی از علت هایی که موجب می شود، روشنفکران از متن جامعه دور بمانند و به آن راه پیدا نکنند را می توان در زبان آنها سراغ گرفت و اگر به تعبیر مصطفی رحیمی «به روی روشنفکر تنها یک راه درست، و فقط یک راه درست باز است؛ راهی که به میان می رود» 4 این راه با بهره مندی از زبانی به دور از ابهام، ایهام و پیچیدگی هموار می شود.

از هنگامی که قرار شد یادداشتی درباره شخصیت علمی و فرهنگی دوست ارجمندم دکتر علی فردوسی بنویسم، موضوع های مختلفی در ذهنم جاری شد. اما به نظرم یکی از مهمترین ویژگی های وی در کار روشنفکری، زبانی است که او از آن بهره می برد، یعنی از هنر ساده سخن گفتن برخوردار است. هنگامی که به سراغ موضوع های تاریخی، فکری و فرهنگی می رود، با دقت، ظرافت و نگرشی منتقدانه و محققانه به واکاوی مسائل می پردازد و هنرمندانه مخاطبان خویش را به مواجهه با خویش فرا می خواند، و در طرح مسأله، همچون مقاله ای که با نگاه به خاطرات حاج سیاح نگاشته است، دریچه های تازه ای را گشوده و هر خواننده ای را مشعوف می سازد...

گاهی که فرصت دست می دهد و با دکتر فردوسی درباره دوران تحصیل وی صحبت می کنم، همیشه با احترام و عشق از استادان اش و کسانی که او را در مسیر فرهنگ و دانش یاری کرده اند، یاد می کند. کسی را هم از قلم نمی اندازد اما من همیشه با خودم فکر می کنم این دوستِ وارسته و فرهیخته، بیش از هر کس از استادی «آداب دان» همچون دکتر محمد علی همایون کاتوزیان تأثیر پذیرفته باشد و شاید این پندار به دلیل دانش گسترده او در زمینه های مختلف و نیز به دلیل خاطره هایی که چند سال قبل از وی شنیده بودم در ذهنم پدید آمده باشد، خاطره هایی بسیار شیرین و لذت بخش از دورانی که وی در دانشگاه شیراز بسر می برده:«آشنایی من با دکتر محمد علی همایون کاتوزیان بر می‌ گردد به اوائل دهه‌ پنجاه خودمان، وقتی من دانشجوی دانشگاه پهلوی شیراز بودم. در چارچوب نوعی واگشایی فضای سیاسی دکتر را که سابقه فعالیّت سیاسی داشت برای یک ترم دعوت کرده بودند ایران. استاد دیگر ما، که با اینکه من هرگز با او کلاس برنداشتم بیشترین حق استادی را به گردن من دارد، دکتر حمید محامدی بود، که دکترایش در تاریخ زبان‌ های ایران باستان از هاروارد بود. او هم  مثل دکتر همایون کاتوزیان سابقه سیاسی داشت از نیروی سوّم تا جبهه‌ ملّی تا پایه‌ گذاری کنفدراسیون، و مدّتی هم زندان و شکنجه دیده بود. او هم به لطف دکتر فرهنگ مهر، که جای امنی برای اندیشمندان در دانشگاه درست کرده بود و به استادان سابقه‌ دار که حق استخدام نداشتند، به گفته دکتر محامدی (حقوق زیر میزی) می ‌داد در دانشگاه ما تاریخ درس می‌ داد. من چون دستیار دکتر محامدی بودم در مجلّه‌ دانشگاه با عنوان (خرد و کوشش) نوعی نوچه‌ دکتر محامدی بودم و همیشه دور و بر او می‌ پلکیدم. دکتر محامدی که پیش از رفتن به هاروارد دانشجوی اکسفورد بود با دکتر کاتوزیان در انگلستان دوست و هم ‌اتاقی شده بودند، علاوه بر همرزم بودن در نیروی سوّم. بیشتر از این وارد جزییات نمی ‌شوم. دوستی این دو استاد، و ارادت من به دکتر محامدی، اجازه داد که من رابطه‌ ویژه ‌ای با دکتر کاتوزیان پیدا کنم که از استاد و شاگردی صرف در سر کلاس خیلی بیشتر بود. بعد هم چون دکتر کاتوزیان درس تئوری ‌های توسعه اقتصادی را می ‌داد من آن کلاس را برداشتم. آن کلاس صبح زود برگزار می‌ شد. تا آن وقت استادی به خوشپوشی دکتر کاتوزیان ندیده بودیم. همیشه بلیزر شش دگمه می‌ پوشید و پاپیون، و دستمال گردن می ‌زد، ریشش همیشه دوتیغه تراشیده بود، و بوی ادکلن ‌اش تمیزترین بویی بود که من تا آن وقت استشمام کرده بودم. آدم حظ می ‌کرد به او نگاه کند. درس دادن ‌اش هم که حرف نداشت. سخت ‌ترین تئوری‌ ها را، با آن فورمول‌ ها و منحنی ‌های رایج علم اقتصاد، به زبانی بازگو می ‌کرد که دانشجو درک عمیقی از آن‌ ها پیدا می ‌کرد. چیزی که همان وقت جلب توجّه مرا کرد این بود که دکتر بر خلاف اغلب استادان دیگر که فقط مطلب را مطرح می ‌کردند، همیشه به پسِ پشت روش‌شناسی مطالب هم سرک می ‌کشید. فکر کنم این شیفتگی ‌ای که من به روش‌ شناسی پیدا کرده ‌ام از همان جا شروع شد، یا حداقل این یکی از خاستگاه‌ های آن بود. امّا چیزی که برایم، و برای اغلب بچّه‌ ها تا حدّ شوک تعجّب ‌آور بود، این بود که دکتر طوری از کسانی که در علم اقتصاد معروف بودند و جایزه برده بودند صحبت می‌ کرد که انگار او هم یکی از آن ‌ها است. مثلاً می‌گفت اشکال تئوری فلانی در این است که به فلان نکته توجّه نکرده است، و من این را به او گفتم، و جوابش هم این بود. این بار اوّلی بود در عمر دانشجویی ما، که ما حرفی را در مورد یک دانشمند یا تئوری جهانی دست اوّل می ‌شنیدیم. من اینقدر از این حکایت‌ های استاد کیف می‌کردم که حال و هوای تذکرة‌ الاولیایی بهم دست می ‌داد.»

...دکتر علی فردوسی هر جا باشد، چشم از البرز زیبا و باشکوه بر نمی دارد و قلبش برای ایران می تپد. آرزو دارم او و دیگر اندیشمندانی که سهمی در بالابردن سطح علمی و فرهنگی جامعه ایران (بویژه جامعه روشنفکری ایران) دارند، مجال یافته و دانش سرشار و تجربه های ارزشمند خود را به فرزندان این سرزمین انتقال دهند... با آرزوی روزهایی که نشاط و سپیدیِ بهار، غبار و اندوه از دل البرز بزداید.

 

 

 

پی نوشت ها:

1.ملکیان، مصطفی، راهی به رهایی، تهران، موسسه نگاه معاصر، 1380، صص 32 - 9

2.مردیها، مرتضی، در دفاع از عقلانیت، تهران، نقش و نگار، 1380، صص244 - 243

3.شوپنهاور، آرتور، جهان و تأملات فیلسوف، ترجمه رضا ولی یاری، تهران، نشر مرکز، 1386، ص 152

4.رحیمی، مصطفی، نگاه: مجموعه مقالات، تهران، نشر زمان، 1357 (چاپ پنجم)، ص 211

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

گفت و گو با دکتر اصغر دادبه و دکتر صفر عبدالله

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

ویژه نامه مولانا، به مناسبت همایش جهانی از بلخ تا قونیه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

درنگی بر زندگی علمی و سیاسی دکتر غلامحسین صدیقی

مجله مهرنامه، شماره 17، آذر 1390


درنگی بر زندگی علمی و سیاسی دکتر غلامحسین صدیقی

ناخدای پیر*

محمد صادقی

 

غلامحسین صدیقی در آذر 1284 در شهر تهران و در بازارچه سرچشمه (خیابان سیروس) به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و بخشی از تحصیلات متوسطه را در مدرسه اقدسیه انجام داد و سپس در مدرسه آلیانس به تحصیل زبان فرانسه پرداخت، دیپلم خود را گرفت و وارد مدرسه دارالفنون شد. وی در شهریور 1308 برای ادامه تحصیل راهی فرانسه و در طول پنج سال، از 1311 تا 1315 پنج دیپلم عالی (روانشناسی - روانشناسی کودک و آموزش و پرورش – اخلاق و جامعه شناسی – جمال شناسی – تاریخ ادیان) در رشته فلسفه دریافت کرد و در اول فروردین 1317 با در دست داشتن درجه دکترا از دانشگاه پاریس به تهران بازگشت. از شانزدهم فروردین 1317 در دانشگاه تهران با سمت دانشیاری استخدام شد و از آن زمان به تدریس جامعه شناسی و تاریخ فلسفه در دانشگاه پرداخت.

اگر نگاهی به زندگی علمی و فرهنگی دکتر غلامحسین صدیقی نگاهی داشته باشیم، با کارنامه ای پربار روبرو خواهیم شد.

-در سال 1314 از طرف دولت ایران در هیأت نمایندگی ایران برای کنفرانس موسسه بین المللی تعلیم و تربیت (که در شهر ژنو تشکیل می شده است) انتخاب می شود.

-در سال 1316 از طرف وزارت فرهنگ مأموریت می یابد تا در باب نژادشناسی (در موسسات علمی و موزه های پاریس و وین) مطالعاتی انجام داده و دستور کار و گزارشی برای تشکیل موزه مردمشناسی تهران تهیه کند که این کار را در تابستان 1316 انجام می دهد.

-سال 1319، عضویت در کمیسیون جغرافیایی و اصطلاحات فرهنگی فرهنگستان ایران

-سال 1323، عضویت در هیأت موسس انجمن آثار ملی

-در سال 1324 از طرف دولت ایران به عضویت در هیأت نمایندگی ایران برای شرکت در کنفرانس اساسی سازمان بین المللی تربیتی و علمی و فرهنگی انتخاب شده و به لندن می رود.

-در سال 1325 از طرف دانشگاه تهران برای شرکت در کنفرانس ملتهای آسیایی و عضویت در هیأت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی که از طرف دولت ایران به هندوستان می رفت، انتخاب شده و در دهلی بنا به تصمیم علی اصغر حکمت ریاست نمایندگی ایران در کنفرانس ملتهای آسیایی را بر عهده می گیرد.

-سال 1326، همکاری در تالیف لغتنامه دهخدا

-در سال 1327 از طرف دولت ایران به ریاست هیأت نمایندگی ایران در سومین کنفرانس تربیتی و علمی و فرهنگی (یونسکو) که در بیروت برگزار می گردید، انتخاب می شود.

-سال 1329، عضویت در انجمن اصطلاحات علمی دانشگاه تهران

-سال 1334، عضویت در «انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی» وابسته به کمیسیون ملی یونسکو در ایران

-در سال 1337 موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی را پایه گذاری کرد و ریاست آن را بر عهده گرفت. این موسسه از سال 1351 به دانشکده علوم اجتماعی تبدیل شد.

-سال 1345، همکاری در تألیف دایرة المعارف فارسی به سرپرستی مصاحب

-در سال 1352 نیز عنوان «استاد ممتاز» را از دانشگاه تهران دریافت کرد...

خدمات علمی و فرهنگی دکتر صدیقی چنان درخشان است که دکتر محمد علی اسلامی ندوشن ترجمه مقاله ای از چارل فاینمن (Charle Faynman) را با نام «ارزش علم در چیست؟» 1 به پاس تکیه صدیقی بر موازین علمی، به او تقدیم می کند... اما برای فهم زندگی سیاسی دکتر صدیقی شاید بیش از هر گفته و نوشته ای، دو مقاله؛ یکی با نام «همگامیهای پیوسته» نوشته مهندس مهدی بازرگان و دیگری، با نام «دکتر صدیقی و اخلاق سیاسی» نوشته دکتر مصطفی رحیمی، می تواند نقش او را در تاریخ پرفراز و نشیب معاصر ایران به مخاطبان بشناساند. این دو مقاله در کتاب «یادنامه دکتر غلامحسین صدیقی» آمده است.

صدیقی در کابینه اول دکتر محمد مصدق، وزارت پست و تلگراف و تلفن را بر عهده می گیرد و در کابینه دوم، وزارت کشور به او سپرده می شود. اگر در زندگی سیاسی صدیقی بیندیشیم، مهمترین و حساس ترین روزهای زندگی او را می توان و باید، در دو زمان جستجو کرد؛ زمانی که در دولت دکتر مصدق، وزارت کشور را بر عهده می گیرد و زمانی که محمدرضاشاه برای گریز از وضعیت دشواری که خود در پدیدآوردنش سهم فراوانی داشت، او را برای پذیرش سمت نخست وزیری فراخواند.

مصدق پس از 30 تیر 1331 هرچند در دو جبهه (داخلی و خارجی) پیروز شده بود اما روزهای سختی را پیش رو داشت. ماجرای 9 اسفند 1331 و قتل افشارطوس در اردیبهشت 1332 تنها نشانه هایی برای فهم آن وضعیت پیچیده اند ولی بررسی فاصله زمانی 30 تیر 1331 تا 28 مرداد 1332 همچنان جای اندیشیدن دارد و به نظر می رسد، با ساده سازی مسأله نمی توان به عمق آن پی بُرد... مصدق در مرداد 1332 مجلس را با برگزاری یک رفراندوم منحل کرد تا مگر از کارشکنی ها و ستیز با دولت بکاهد و این درحالی بود که به گفته همایون کاتوزیان:«مصدق هنوز در مجلس اکثریت مطلق داشت، گواهش اینکه وقتی تصمیم به برگزاری رفراندوم را رسما اعلام کرد، قریب دو سوم نمایندگان به ابتکار خود و در حمایت از تصمیم دولت از نمایندگی مجلس استعفا کردند، با آنکه برخی از آنها و بسیاری از نمایندگان متعهد به نهضت ملی در عاقلانه بودن این تصمیم تردید داشتند. بسیاری از نزدیکترین یاران و یاوران مصدق از قبیل دکتر غلامحسین صدیقی، خلیل ملکی، دکتر علی شایگان و دکتر کریم سنجابی بارها و بارها با دلیل و برهان نادرستی این تصمیم را برایش تشریح کردند. همگی آنان از این بیم داشتند که دشمن از این موقعیت برای اقدام به کودتایی استفاده کند که واقعا هر روز همه منتظرش بودند. وقتی صدیقی به انحای گوناگون به مصدق گفت که شاه ممکن است در غیاب مجلس او را از نخست وزیری عزل کند، وی با اطمینان تمام پاسخ داد که شاه جرأت این کار را ندارد...» 2 و البته خود مصدق نیز بهتر از هر کس می دانست که در نبرد نهایی، زمانی که کاربرد زور (militancy) در میان باشد او دیگر توانایی ادامه کار را نخواهد داشت، از این رو به نصرت الله خازنی که از شکست کودتای 25 مرداد ذوق زده شده بود، هشدار داده بود که:«فکر نکن تمام شده، آن ها کارشان را می کنند، 25 مرداد نشد، سی ام، نشد سی و پنجم!» 3 از سوی دیگر، به حرف کسانی چون خلیل ملکی که اصرار داشتند باید مردم را به خیابان ها فراخواند نیز اعتنایی نکرد؛ که نه در پی برانداختن نظام شاهنشاهی بود و نه خشونت و خونریزی را بر می تابید. تحلیل صدیقی از شکست کودتای 25 مرداد را باید با دقت بیشتری خواند؛ وی باور دارد، پس از میتینگ عصر روز 25 مرداد در میدان بهارستان، و آن سخنرانی های تند، نباید مردم به حال خودشان رها می شدند، زیرا از این موقعیت، تنها تشکیلات منسجم آن سال ها (حزب توده) می توانسته بهره ببرد. از این رو، او در اتاق دکتر مصدق، بر سر دکتر علی شایگان و مهندس رضوی فریاد می زند که مردم را رها کرده اید و آمده اید اینجا؟ در نظر داشته باشیم، این واکنش زمانی رخ می دهد که توده ای ها شعار سر داده، از میدان بهارستان به حرکت درآمده و شهربانی هم در پی کسب تکلیف بوده که چه واکنشی نشان بدهد... مصدق هم اشتباه هایی انجام می دهد که عجیب به نظر می رسد، آنهم پس از کودتای اول و زنگ خطری که به صدا در می آید. صدیقی هنگامی که به روایت کودتای 28 مرداد می پردازد، چنین می نویسد:«آقای نخست وزیر با تلفن به من گفتند با مطالعاتی که کرده ام مقتضی است دستور بدهید ریاست شهربانی کل را به سرتیپ دفتری بدهند و فرمانداری نظامی هم به عهده او واگذار شده است و او فعلا در شهربانی است. من با اینکه از تغییر فوری تصمیم قبلی راجع به سرتیپ شاهنده و انتخاب سرتیپ دفتری و صدور این دستورهای متناقض، در چنان اوضاع و احوال متعجب و متوحش شدم، ناچار به ملاحظاتی که در چنین اوقات رعایت آن واجب است، به رئیس کارگزینی دستور دادم ابلاغ را تهیه کند...» 4 و دفتری نیز کمترین کاری که از دستش برآمد این بود که به استقبال نیروهای سرتیپ کیانی رفت، و با ماچ و بوسه! جلو استفاده موثر از این نیرو را که می توانست کودتاچیان را ناکام سازد، گرفت و از کمترین زمانی که در اختیار داشت، بهترین بهره را بُرد. جالب است، روز بعد (29 مرداد) صدیقی از مصدق می پرسد که آیا به این افسر اعتماد داشتید؟ مصدق پاسخ می دهد:«آقا، کاش بودید و می دیدید. این افسر که با ما نسبت دارد، صبح روز 28 مرداد آمد و با گریه گفت: به من خدمتی رجوع کنید. من چه موقع مناسب تر از حال می توانم به شما خدمت کنم!» 5

چند سال پس از کودتای 28 مرداد، سرانجام در جلسه ای (23 تیر 1339) و در منزل صدیقی، فعالان ملی گرا به این نتیجه رسیدند تا بار دیگر جبهه ملی را فعال سازند. بنابراین، فعالیت جبهه ملی دوم یک هفته بعد، در سالروز قیام ملی 30 تیر، با انتشار بیانیه ای آغاز شد. در 10 بهمن 1339 چهارده نفر از رهبران جبهه ملی همچون؛ مهدی بازرگان، باقر کاظمی، غلامحسین صدیقی، علی اصغر پارسا، عبدالعلی ادیب برومند و... به دلیل آزاد نبودن انتخابات به مجلس سنا رفته، به نشانه اعتراض آنجا مانده و بیرون نیامدند که یادآور حرکت های سیاسی رهبر نهضت ملی ایران در دوره های پیشین مجلس بود. اما اوج نمایش قدرت جبهه ملی در میتینگ 28 اردیبهشت 1340 در میدان جلالیه (پارک لاله) رقم خورد. کریم سنجابی، غلامحسین صدیقی و شاپور بختیار در آن روز سخنرانی کردند، و بختیار که بسیار احساساتی شده بود، نام مصدق را نیز گرامی داشت و تندتر از دیگران سخن گفت... اما این آغاز چندان هم با قدرت پیش نرفت، زیرا اختلاف های درونی جبهه ملی بسیار عمیق بود، و اگر به دقت متن صورتجلسه های کنگره جبهه ملی را بخوانیم در می یابیم که برای ترمیم شکاف ها، نه اراده ای دیده می شود و نه شاید امکانی! برای فهم دلایل ناکامی جبهه ملی، به نظر می آید بهتر است در مفهوم حرکت جبهه ای اندکی بیندیشیم تا موضوع روشن تر شود.

هنگامی که مصدق عهده دار نخست وزیری می شود تشکیلاتی منسجم و قوی (حزب توده) نیز در ایران وجود دارد و هرچند این سخن طنزآلود به نظر آید، ولی به عبارتی گویای واقعیتی در آن دوره می باشد که؛ اگر در مسکو باران می آمد، چترهای رهبران حزب توده در ایران گشوده می شد! مصدق مجبور بود در مواجهه با این تشکیلات منسجم، یا تابع باشد، یا بایستد یا راه تعادل را در پیش بگیرد. وی روش سوم را برگزید ولی نتوانست از گزند آنان رهایی یابد. دیگر اینکه؛ با وجود درخشش نهضت ملی و شوری که از ملی شدن نفت پدید آمده بود، آگاهی ها نیز گسترش یافته بود اما چندان عمقی نداشت و این نقص، نقطه ای بود که انگلیسی ها و آمریکایی ها بسیار از آن سوء استفاده کردند. نهضت ملی از آن رو که پشتیبانی اصلی اش را مردم بر عهده داشتند و آگاهی مردم بود که آن را نگه می داشت، از سویی، شکننده و آسیب پذیر شد و به تعبیری، فقدان آگاهی، موتور حرکت نهضت ملی را از کار انداخت. مصدق نیز آنچنان بر ارتش و تشکیلات نظامی و امنیتی احاطه نداشت، با وجودی که در مبارزه برای آوردن وزارت جنگ به زیرمجموعه دولت پیروز شده بود جریان کلی قدرت نظامی در دست وی نبود و سرانجام، همین نیروهای نظامی در نقش یکی از بازوهای کودتا عمل کردند. نکته اساسی اینکه، مصدق با یک حرکت جبهه ای (جبهه ملی با تحصن برخی از شخصیت ها در دربار و برای ابراز اعتراض به دلیل آزاد نبودن انتخابات دور شانزدهم مجلس شورای ملی شکل گرفته و نقطه آغازین حرکت مصدق و نوزده تن از همراهانش در برابر استبداد داخلی بود) قدرت یافته بود. حرکتی که در موارد خاص اتفاق نظر ندارد و خواستی کلی و مشخص دارد. بعدها این شکاف ها را در جبهه ملی دوم و سوم می بینیم، اما مصدق توان حرکت غیرجبهه ای را هم نداشت. چنین خیزشی (با تشکیل یک جبهه) درست بود و به نتیجه هم رسید اما برای اداره کشور بر اساس شیوه های دموکراتیک پاسخ نگرفت و این چندان هم جای تعجب ندارد. جبهه، دولت ساز شد اما نتوانست آن را نگه دارد...

 وقتی جبهه ملی دوم آغاز به کار کرد، همچنان از ضعف تحلیل رنج می برد و تضادها نیز نه کمتر، بلکه بیشتر شده بود. برای نمونه، خلیل ملکی را کنار گذاشتند، با عضویت نهضت آزادی در جبهه ملی مخالفت کردند و... اکنون در خاطرات مهندس عزت الله سحابی می خوانیم که در کنگره جبهه ملی دوم، هم بر روی اعضای نهضت آزادی، هم اعضای حزب ملت ایران، جامعه سوسیالیستها و حزب مردم ایران حساسیت وجود داشته است. 6 همایون کاتوزیان ضعف تحلیل، قضاوت های نادرست سیاسی، فقدان رهبری قاطع، عدم دموکراسی درونی و آشفتگی تشکیلاتی را دلایل شکست جبهه ملی دوم می داند، که درباره هر کدام می توان به تفصیل سخن گفت. جبهه ملی سوم نیز به تعبیر دکتر سنجابی «طفل از مادر نازاده ای بیش نشد» ولی به نظر می رسد فضای تازه را بتوان در موضوع اختلاف نهضت آزادی و جبهه ملی (دوم) بهتر فهم و بررسی کرد؛ که اختلاف بر سر «شاه» بود. اگر مهندس مهدی بازرگان در کتاب «انقلاب ایران در دو حرکت» و در تحلیلی که درباره چگونگی شکل گیری انقلاب در ایران ارائه می دهد، محمدرضا شاه را «رهبر منفی انقلاب» می خواند، از حقیقتی سخن می گوید که در عملکرد شاه از کودتای 28 مرداد تا انقلاب 1357 به روشنی نمایان و قابل بررسی است. شاه بر خلاف قانون اساسی مشروطه، حکومت را در دست گرفته، بر سرنوشت ملت مسلط گردیده، و چنان عمل کرد که به مرور زمان، همه را بر علیه خود شوراند و مخالفان را بر ضد خود یکپارچه ساخت، و می توان گفت، خودش، در سقوط و سرنگونی اش نقش برجسته ای را ایفا کرد، او که می پنداشت (در گفت و گو با گاردین، 19 ژانویه 1974) همه با جان و دل پشت سرش هستند!

...آخرین کشاکش درونی قدرت در زمان پهلوی دوم، با استعفای نخست وزیر وقت، دکتر علی امینی (27 تیر 1341) سرآغاز فصلی دیگر را در نظام شاهنشاهی ایران رقم زد، فصلی که با سرکوب مخالفان و تکیه بر نهاد امنیتی ساواک، و افزایش اختناق شناخته می شود و در حالی که استمرار فضای امنیتی و بستن پنجره ها و دریچه های سیاسی و اکتفا به پنجره های کاخ نیاوران، در نیمه اول دهه چهل، احساس کاذب ایمن بودن و اطمینان بخشی را در ذهن شاه و اطرافیان اش بوجود آورده بود، در نیمه دوم دهه چهل، با برآمدن گروه های چریکی فضا به گونه ای رقم خورد که خواب خوش از چشمان محافظان استبداد برای همیشه ربوده شد، و در ادامه، و با گسترش موج اعتراض ها و نارضایتی ها، به انهدام آن نظام انجامید...

به هر ترتیب، شاه، که با مصدقی ها میانه ای نداشت، در آخرین روزها و آخرین تلاش ها، کسی را شایسته تر از مصدقی ها برای اداره مملکت نیافت و مجبور شد دست به سوی آنان دراز کند؛ نخست صدیقی و سپس بختیار. به تعبیر همایون کاتوزیان، با پذیرش پیشنهاد تشکیل دولت از سوی دکتر صدیقی «ممکن بود تاریخ به مسیری دیگر بیفتد» اما صدیقی، این پیشنهاد را سرانجام و پس از رفت و آمدها و گفت و گوهایی با شاه و اطرافیان اش، رد کرد و نپذیرفت. البته بار دیگر موضوع جبهه ملی نیز دردسرساز شد و زمزمه ملاقات های صدیقی، موجب شد جبهه ملی که در 14 آبان و 23 آذر 1357 با انتشار اطلاعیه هایی تأکید کرده بود در هیچ ترکیب حکومتی شرکت نخواهد کرد، جدایی صدیقی از جبهه ملی را خاطرنشان سازد (در تاریخ 29 آذر 1357) که این اقدام و پیام سنجابی با پاسخ تند صدیقی همراه شد و به ناصر تکمیل همایون (آورنده نامه) گفت:«به آقای دکتر سنجابی بگویید که در مقام و موقعیتی نیست که به خود اجازه دهد چنین نامه ای به من بنویسد»... هرچند زندگی سیاسی صدیقی را در این مجال اندک نمی توان به خوبی بررسی کرد اما می توان دریافت که او همواره می کوشید؛ عقلانیت را با سیاست پیوند بزند و به هر بها و بهانه ای در جاده های ناهموار سیاست حرکت نکند، و به این خاطر در زمره آداب دانانی قرار می گیرد که در مسیر اعتدال گام برداشتند و ریشه همه گرفتاری ها را در مسائل سیاسی جستجو نکردند...

اما دوست دارم این نوشتار را با بخشی از مقاله «دکتر صدیقی و اخلاق سیاسی» به قلم دکتر مصطفی رحیمی به پایان برسانم، و البته نه تحلیل های وی درباره خدمت صدیقی به دانش جامعه شناسی، انتخاب راه درست او در سیاست و بحث درباره شخصیتش، بلکه خاطره ای شیرین و خواندنی:«در سال 1344 بود که دوستم دکتر محمد علی اسلامی ندوشن مرا به محضر او برد تا درباره تحقیقی که در زمینه دموکراسی داشتم از کتابخانه دکتر صدیقی استفاده کنم. میزبان مرا با گشاده رویی فراوان پذیرفت و گفت که کتابخانه او در اختیارم است. چند کتاب آورد. یکی سخت نظرم را جلب کرد. کتابی بود چاپ سنگی به این مضمون که دردا و دریغا که ایران مستعمره انگلیس نشد. چه اگر شده بود چون هند به سعادت رسیده بود! برای خواندن و یادداشت برداری از کتاب خواهش کردم آن را به امانت ببرم. باز هم با چهره گشاده قبول شد. بیرون آمدیم. (ملاقات در محل موسسه تحقیقات اجتماعی بود که زیر نظر استاد اداره می شد) چند روز بعد برای مسترد داشتن کتاب به موسسه رفتم، استاد نبود. بار دوم هم نبود. دفعه سوم منی که اگر به گفته اخوان خون شاهی یا امیری در رگهایم نیست، مقدار معتنابهی از خون ملانصرالدین مشهور است، کتاب را به یکی از روشنفکران دادم که در آنجا کار می کرد تا به استاد بدهد... نشان به آن نشانی که کتاب یا ماه شد و به آسمان رفت یا ماهی در قعر دریا... و استاد هرگز به رویم نیاورد. البته همین امر موجب شد که تا سالها به دیدنش نرفتم. شرم زده بودم و دستم از هرگونه جبرانی کوتاه بود... سالها گذشت و چند بار نوروزها را به محضر استاد می رفتم. این ادب سرشار که هر دیدارکننده ای را تا دم در حیاط بدرقه می کرد، به شدت مرا تحت تأثیر می گرفت. به یاد می آوردم که ما این ادب و هر ادب دیگری را فراموش کرده ایم و از تجدد خشونتش را یاد گرفته ایم و خود گرفتن را و بی اعتنایی به خلق خدا را... در آخرین نوروز هنگامی که برای آخرین بار دست استاد را فشردم به یاد مصدق افتادم و این شعر:

خیز تا خاطر بدان آزاده ایرانی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

کسانی که –به طور مرتب یا نامرتب- هر نوروز به دیدار استاد می شتافتیم هر کدام در جستجوی چیزی بودیم: یکی در جستجوی ملیت، دیگری در جستجوی آزادی، سومی به دنبال اخلاق و معنویت و شاید کسانی در پی همه اینها.»

 

 

*نام سروده ای از زنده یاد پروانه اسکندری است. وی این شعر را در مراسم چهلمین شب درگذشت دکتر صدیقی برای حاضران خواند.

پی نوشت ها:

1.برای مطالعه بیشتر نگاه کنید به:

اسلامی ندوشن، محمد علی، نوشته های بی سرنوشت، تهران، یزدا، 1387، صص 247-237

2.کاتوزیان، محمد علی، مصدق و مبارزه برای قدرت در ایران، ترجمه فرزانه طاهری، تهران، نشر مرکز، 1372، ص230

3.بنی جمالی، احمد، آشوب، تهران، نشر نی، 1386، ص 332

4.ورجاوند، پرویز، یادنامه دکتر غلامحسین صدیقی، تهران، شرکت انتشارات چاپخش، 1372، ص 123

5.برگرفته از مصاحبه اختصاصی سرهنگ غلامرضا نجاتی با دکتر غلامحسین صدیقی در تاریخ 25 بهمن 1365 (این بخش از مصاحبه در جلد دوم از کتاب مصدق؛ سالهای مبارزه و مقاومت نیز آمده است)

6.سحابی، عزت الله، نیم قرن خاطره و تجربه، جلد اول، تهران، نشر فرهنگ صبا، 1386، ص 248

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

شریعتی در باغ آبسرواتوآر

روزنامه شرق، 2 آذر 1390

به مناسبت سالروز تولد دکتر علی شریعتی

شریعتی در باغ آبسرواتوآر

محمد صادقی

 

...آیا در کویر می توان دعوتی به آبادی دید و یا آن آبادی های امیدواری که او را پیام آورش می دانند، به یمن پشت کردن به کویر ساخته شد؟ شریعتی، ساکن دنیاهای متداخل است، دنیاهایی که خود خالق آن ها است و کویر دعوتی است به این هزارتویی که جهان او، تاریخ او، میهن او و دل اوست.

سوسن شریعتی

 

اگر دکتر علی شریعتی را در سخنرانی مشهورش در مسجد نارمک «پس از شهادت» و ترجیع ارغوانی واژه هایی که به باد سحرگاهان می سپارد تا پیغام آشنا را به آشنا برساند، بررسی کنیم؛ زمانی که «موج موجِ خزر، از سوک، سیه پوشان اند»، او را این گونه خواهیم شناخت که قصد دارد، به تعبیر شاعر، مبارزان را به ساکنان «شهر خفته» بشناساند. سپس، روایت های خوانده و شنیده را هم بهتر فهم خواهیم کرد؛ آنجا که می خوانیم پس از وارد شدن به دفتر شرکت سمرقند، و شنیدن خبر اعدام گروهی از چریک ها، بسیار متأثر شده، در خود فرو رفته و هنگامی که دفتر را ترک می کند به اندازه دو پاکت سیگار، ته سیگار در جاسیگاری اش جا می گذارد، و چون زمین را تهی از رندان می بیند، ناگزیر خود را همچون فریادی بر سر شهر خاموش آوار می کند. محمد مهدی جعفری با صراحت می گوید (مجله چشم انداز ایران، شماره 24) که او خود را موظف به تبلیغ مسلحانه می دانسته، و باز هنگامی که کارگردان فیلم قیصر از قول وی ابراز می دارد (مجله شهروند امروز، شماره 71) بین دو فیلم قیصر و گاو، فیلم مورد نظر ما قیصر است، نمی توان تردید روا داشت که او نسبت به فضای حاکم بر جامعه اش (و انسداد سیاسی موجود) اعتراض داشت و آن را بر نمی تابید. با این وجود، شریعتی را تنها با چنین نگرشی نمی توان شناخت، زیرا وقتی «کویر» چاپ می شود، برای برخی پذیرفتنی به نظر نمی آید. برای نمونه، صادق قطب زاده و دوستانش در جمعی چنین زمزمه می کنند که:«شریعتی هم برید»... شریعتی، نیک می دانست که یک دگرگونی بزرگ اجتماعی، بدون ایجاد یک تغییر فکری پدید نخواهد آمد (سامان یافته بر اساس تیپ فرهنگی مردم) و برای همین بر ضرورت آگاهی بخشی به جامعه تأکید داشت و هر دگرگونی بزرگ را قبل از ایجاد آگاهی، فاجعه بار می خواند. او ایده پردازی را بر کنشگری مقدم می شمارد، مگر نه اینکه در مقایسه جنبش مشروطه و انقلاب فرانسه می گوید:«...مشروطه با چند تا فرمان و فتوا شروع می شود. در صورتی که انقلاب کبیر فرانسه با یک قرن اندیشیدن، تفکر، بینش تازه و حرکت مترقی و آگاه و روشنگرانه.» اما از سوی دیگر، شتابزدگی اش را نیز نمی توان نادیده انگاشت. در حالی که هواداران جنبش مسلحانه او را به لالایی خواندن برای جوانان (و همسویی با رژیم شاه) و بی عملی متهم می ساختند، و ساواک نیز چندان نسبت به کارهای فرهنگی وی حساسیت نداشت، سرانجام، اثرگذاری او، هم هواداران جنبش مسلحانه (و چریک ها) و هم ساواک را غافلگیر کرد، اندیشه های وی به متن جامعه راه یافته بود و دیگر کار از کار گذشته بود... البته اینکه بخواهیم آثار وی را در جهت اقدام های غیرمسالمت آمیز و خشونت بار بپنداریم که نبرد مسلحانه را یگانه راه رهایی می پنداشت، چندان درست به نظر نمی رسد، آن هم زمانی که اسلحه ها به سرعت جایگزین کتاب می شوند، این را در هیچ کجای آثار شریعتی نمی توان فهم کرد که همواره بر خواندن و دانستن تکیه داشت (در شرایطی که، برخی از چریک ها با خواندن چند کتاب و جزوه خود را در نوک پیکان اندیشگی جهان تصور می کردند) هرچند متأثر از فضای روشنفکری جهانی، عملگرایی را بخش مهمی از کار روشنفکری تعریف می کرد، که در آن روزگار، راه میانه، میان مایگی تعبیر می شد و او در آن روزگار که تولید اندیشه –بویژه در صف مذهبی ها- از رمق افتاده بود، فهمید که باید بار این کم کاری را به دوش بکشد، فضای منجمد را بشکند و موجی تازه در جریان نواندیشی دینی راه اندازد. به تعبیر مصطفی رحیمی، به روی روشنفکر تنها یک راه درست باز است، راهی که به میان مردم می رود و شریعتی این راه را گشود...

اما اگر در جستجوی زیستِ اصلی شریعتی باشیم، آن را در دغدغه های وجودی اش (و در کویریات) می توان فهم کرد آنجا که ادبیات اگزیستانسیالیستی اش غوغا می کند و مخاطبان را به مواجهه ای بی امان با خود فرا می خواند. چند سال قبل، فاطمه صدرعاملی، برایم تعریف می کرد؛ زمانی که همراه با امام موسی صدر در پاریس بسر می برده، امام موسی صدر چند بار به «باغ آبسرواتوآر» می رود. وقتی علت را جویا می شود، امام موسی صدر در پاسخ می گوید که؛ من خیلی پیگیر بودم احساسی را که دکتر شریعتی در آن باغ تعریف می کند، داشته باشم و در باغ آبسرواتوآر به دنبال آن احساس می گشتم...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

دغدغه معنویت؟

روزنامه شرق، 19 آبان 1390

دغدغه معنویت منهای آزادی؟

محمد صادقی

1 مجله ای پربار و خواندنی را ورق می زنم، پرونده علوم اجتماعی اش با نام «چه بر سر غربزدگی آمد؟» به تاریخ روشنفکری ایران می پردازد. در آخرین بخش از این پرونده، یکی از منتقدان با ژستی فیلسوف مآبانه در نفی مدرنیته مدعی شده که با ظهور مدرنیته و تحولات ممتد ابزاری و تکنیکی -که آن را پیشرفت نام گذاشته اند- چیزی جز نابودی بشریت و طبیعت به ارمغان نیامده است. از نظر وی، بشر جدید به هیچ وجه سعادتمندتر از بشر ماقبل مدرن نیست و... به طور کلی وی، در نفی مدرنیته، عقلانیت و بحرانی بودن دوران تجدد، تردید روا نمی دارد. هرچند به نظرم این گونه ادعاها بیش از هر چیز از آرزواندیشی و خیالبافی بر می آید، این پرسش را می توان طرح کرد، بحرانی که از آن سخن می گویند چیست؟ وقتی از وجود بحران در دوره مدرنیته سخن گفته می شود، اگر به این معنا باشد که یک دگرگونی اساسی در متن مدرنیته در راه است (چنانچه اندیشمندان سنتگرا بارها درباره رو به زوال بودن فرهنگ و تمدن نوین جهانی سخن گفته اند و اتفاقی هم نیفتاده است!) و این دوران سپری خواهد شد، چنین ادعایی با ابهام فراوان روبرو بوده و پنداری بیهوده است، اما اگر بحران مورد ادعا وضعی باشد که در آن الگوها و ارزش های فکری و فرهنگی با نقد و پرسش مواجه شده، که این با متن جهان مدرن و آموزه های جدید در تضاد نیست و در درون مدرنیته فهم و تعریف می شود و نه در بیرون و مقابل آن. البته مدرنیته را نمی توان یک پروژه تمام شده پنداشت و نقص هایی در آن می توان سراغ گرفت اما به نظر می رسد آنچه ضرورت دارد رفع نقص های تجدد است نه گذر از آن. همچنین، زندگی و اندیشه سنتی ممکن نیست چون انسان به دلیل وجود تاریکی، جهل و غفلت از دنیای قدیم رها شده و بازگشت به آن عاقلانه به نظر نمی آید. مطلوب هم نیست، زیرا در سنت  و اندیشه های سنتی نقص های زیاد و  غیرقابل کتمانی وجود دارد. اینکه وضعیت مدرن ترین جوامع را نیز وضعیتی ناخوشایند می خوانند و از فقدان معنویت در آن جوامع سخن می گویند (چون بر این اساس معنویت را در سویی دیگر پررنگ دیده اند) باز ادعایی سست به نظر می رسد، چون ملاک درستی برای آن ارائه نشده است. از یاد نبریم که معنوی زیستن و اخلاقی زیستن با زور استقرار نمی یابد و معنویت جز از مسیر آزادی تحقق نخواهد یافت و کسی که دغدغه زیست اخلاقی و معنوی برای انسان دارد، نمی تواند دغدغه آزادی نداشته باشد. یکی از مولفه هایی که دنیای جدید بر آن استوار گردیده، آزادی است و به نظر می رسد، بحران معنویت را در جایی که از آزادی کمتر نشانه ای باشد بیشتر می توان سراغ گرفت... بنابراین، وقتی چشم بر واقعیت ها فرو بندیم، حتی اگر به صلاح انسان و جامعه بیندیشیم، کارمان بیشتر به سرمه کشیدن بر چشمانی کور شبیه خواهد بود.

2 چندی پیش دوستی، کتابی – حافظان نشر نوشته لیلی فرهادپور- را برای معرفی به دستم سپرد، ناخودآگاه وقتی کتاب را می خواندم، وضعیت کنونی بازار نشر در ذهنم پدیدار شد. آیا می توان «موسیقی مکرر و یکریز برف را» در عرصه فرهنگ و اندیشه نادیده انگاشت؟ مگر برای قرار گرفتن در مسیر توسعه می توان بدون پشتوانه فکری (بخوانید تولید اندیشه) راه به جایی برد؟ مگر می توان به قله های دانش و اندیشه چشم داشت، و چشم بر وضعیت کنونی (که یکی از نشانه های بارز زایش فکری و ایده پردازی، برخورداری از بازار کتابی پویا و زنده است) بست؟... ندیدن این واقعیت ها، هنگامی که با توهم و ساده انگاری گره بخورد، چنین می شود که خوش باورانه می انگاریم، با نردبانی شکسته می توان به اوج آسمان ها دست یافت.



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

روزها همچون ساندویچ، یادداشتی از سوسن شریعتی


 

روزها  همچون ساندویچ

سوسن شریعتی

 

سحر خیزی و خروج صبحگاهی از خانه، گیرم از سر بدبختی و یا وظیفه، درست است که خوابیدن تا دم-دمای ظهر را بدل می سازد به حسرت اما محاسن بسیاری دارد به غیر از کامروایی. «حُسن خوبی» اش مثلاً می تواند گوش کردن به رادیو پیام باشد. همان پیام هایی که به تعبیر ژنریک رادیو «مثل سایه پا به پا تِه» در تمامی مسیر رانندگی در ترافیک سر صبحی و در طی روز نیز. نه اینکه صدا اعتماد برانگیزتر از سیما باشد، شباهتش با روزمرگی های من و ما اما بی تردید است: یک ساندویچ تمام عیار، ساندویچی از خبر، بد و خوب، ورزشی-علمی، سیاسی-اجتماعی، لابلای موسیقی از جیپسی کینگ گرفته تا تصنیفهای قدیمی غیر مجازی که توسط خواننده های مجاز خوانده می شوند. طی روز آن هم در سر خط ها. همزیستی خطوط و در هم آمیختگی آنها، بی اولویت بندی و در نتیجه بی امکان استقرار در یک موقعیت. پرتاب شدگی از این بر به آن سو. دست به دست شدن توسط اخبار که خود یک نوع ورزش صبحگاهی است. کوکتلی که همان سر صبحی می نوشی و حال و هوایی میدهد تا شب. در نتیجه می شود گفت که بالاخره پس از سالها و در میانسالگی ورزش صبحگاهی دارد بدل می شود به نوعی عادت، عادتی که تازه پژوهشگران رادیو پیام هم مرتب برضرورتش تاکید می کنند: مفید برای قلب، برای دل، برای دماغ و به خصوص برای پرهیز از پوکی استخوان. در کنار اخباری مثل «قذافی کشته شد، صادرات بالا رفت، اختلاس پی گیری می شود، تیم پرسپولیس زد، در یخچال مواد داغ نگذارید، مصرف بهینه برق و»...ناگهان و بی مقدمه این اخبار سلامتی و نتایج تحقیقات پژوهشگران است که با تو در میان گذاشته می شود:«پژوهشگران معتقدند» و یا اینکه «پژوهشگران می گویند». گوش کردن به این آخرین دستاوردهای پژوهشی هم یکی دیگر از عادتهای صبحگاهی من است. اگرچه غالباً ذکر نمی شود کدام پژوهشگران و یا پژوهشگران کدام خطه و مهمتر از همه نتایج این پژوهشها در بسیاری اوقات با هم ضد و نقیض است  و اصلاً ذکر یک سری بدیهیات می تواند باشد از جنس «کرامات شیخ ما» اما در ادامه همان سنت نیکوی آیروبیکی، بالاخره جایی جوری موجب سلامت می شود:«پژوهشگران می گویند ورود به خانه با کفش، میکربها را به داخل خانه منتقل می سازد. از این رو بهتر آن است که کفشها را در آستانه در در آوریم»... و یا اینکه:«پژوهشگران معتقدند که دلیل اصلی افسردگی پایین آمدن نمی دانم کدام ماده در خون است و از این رو خوردن دانه های روغنی به خصوص کنجد و بادام می تواند درمان این کمبود و در نتیجه افسردگی باشد». سر صبحی گوش کردن به این آخرین پژوهش ها حس خوب «به روز بودن» را به همراه می آورد. دیروز نرسیده به مقصد، کلی کنجد خریدم. خواص کنجد را می دانیم اما همینکه پژوهشگران گفته باشند و بدان عمل شود، نامش را باید یک اقدام علمی  گذاشت. از جمله، پژوهشگران مرکز سلامت توکیو در نتیجه تحقیقات بسیار همین تازگی ها به این نتیجه رسیده اند:«توجه بیشتر از حد به امور سیاسی، ورزشی و اقتصادی برای سلامت روان مضر بوده و در درازمدت به علت عدم امکان تسلط بر کنترل آنها، باعث اختلالات روانی می گردد.» در بسیاری اوقات گوش کردن و اجرای این پیامهای صبحگاهی است که «روز» را از «مّرِگی» در می آورد. نه خیلی پیش پا افتاده، نه خیلی منتخب و منحصر به فرد. و این همه بی عذاب وجدان. طبق این پژوهش دیگر لازم نیست همواره و در هر ساعت «عقل و دل و نگاه» متمرکز بر این یا آن حوزه باشد: سیاست یا اقتصاد یا ورزش. نه بر اندوه متمرکز می شوی نه دل خوش می کنی به شادی. نه سوگواری ات طولانی نه سرخوشی ات ادامه دار. به همه چیز مدت المعلوم اختصاص داده می شود. گناهش هم به گردن پژوهشگران. نه خیلی از کشته شدن قذافی ذوق می کنی، نه خیلی از ماندگاری اسد غصه می خوری. چنین نبوده و چنین نیز نخواهد ماند. درست است که  پژوهشگران نمی گویند  انسان باید چند بعدی باشد (این گونه توصیه ها به پژوهشگران مربوط نیست) اما نتیجه اش همان است: دادن ابعاد و اضلاع به یک دستی روز و روزها. سرک کشیدن  به همه جا و همه حوزه ها، برقرار کردن نسبت با همه نوع زمان: زمان پیش پا افتاده روز مره (از جمعه بازار تا هایپر استار و خرید سر میدان) زمان سریع سیاست (بالا و پایین کردن سایتهای خبری و کانال به کانال کردن شبکه ها و تورق روزنامه ها) زمان کُندِ فرهنگ (خواندن پژوهشها و انجام پژوهش) و بی زمانیِ هنر (سر زدن به گالری نقاشی و سالن سینما و دیدن تئاتر). قرار گرفتن در موقعیتهای متناقض در آن واحد و در یک روز شاید: عروسی و عزا. تا اطلاع ثانوی برای پرهیز از ملال، به جز خوردن کنجد، همین حالی به حالی شدن، جا به جایی مدام و بی وقفه پادزهر خوبی است. در برابر این «به من چه» ی منتشرِ موذی، یک «همه چیز به من مربوط است» غلو آمیز لازم است. حتی اگر در حد سر خط باشد و یا در سطح خبر. ساندویچی باشد و بی الویت بندی، شبیه پرسه زنی باشد و غیر حرفه ای. مفید که هست. مختل نمی شوی. بماند که دیدن هر چیزی با نوعی  قصد و غرض خودش یک نوع مرض می تواند تلقی شود. کاش می شد لحظاتی را پیدا کرد که بی هیچ قصد و غرضی، کاملاً غیر مفید و معطوف به یک هیچی ِمعلق زمان را گذراند. احتمالاً برای  چنین تجربه ای  باید یا خیلی جوان باشی یا خیلی کهنسال. در میانسالگی و با میانسالگی و اضطرار کمبود وقت، تقریباً ناممکن است. یک نه این و نه آنی نمی گذارد تن دهی به یله گی. چه بر منبر وعظ و خطابه قرار گرفته باشی چه مشغول خرید باشی ، چه وسط گالری عقب و جلو بروی برای فهم معضلی به نام اثر هنری، چه در تاریکی سالن سینما. همه جا به دنبال امر مفیدی و راضی از اینکه داری لحظاتی خاص را در شأن انسان متعهد بودن می گذرانی. بر اساس همین پژوهش ژاپنی و روش «عدم تمرکزبرای حفظ تعادل» است که پرسه زنی های سرخطی با رویکردی ساندویچی روز و هفته و ماه ام را زمانبندی می کند. همه حوزه ها و جلوه های متعدد هر حوزه. از خرید گرفته تا هنر. از سیاست تا فرهنگ. از دین تا... از شهر تا روستا. همه جا را باید دو به دو رفت و دید و خواند. فایده اش اینکه یکسره رودست می خوری. از خودت. از روزگار. از آدمها و حرف ها. متواضع می شوی. شاید نومید اما قابل اعتماد. مثلاً خرید کردن: از جمعه بازار تا هایپر استار (مطمئنم دیر یا زود پژوهشگران نشان خواهند داد که خرید کردن هم تاثیرات درمانی بسیاری دارد.) هر از چندی سری به جمعه بازار زدن که هم صفای دیروز را دارد و برانگیختن خاطرات را و هم وسوسه دیدن خلاقیتهای جدیدِ هنرمندان جوان که به یمن بساطهای آزاد، فرصتی پیدا می کنند برای عرضه محصولاتشان. شیر مرغ باشد یا جان آدمیزاد. از عتیقه تا مدرن. بشقابهای گل-سرخی و پلاکهای فلزی تاجدار سابق و قفلهای قدیمی درهای قدیمی که حالا تبدیل شده اند به اشیاء دکوراتیو خانه های آرتیستی. دیروزی که شده است اگزوتیک و قرار است بیاید و خانه های امروزی بی بته را ریشه دار بنمایاند و یا دست دومی که تو را از متحدالشکلی به در می آورد و می کند دست اول و اوریژینال. و بعد هر از چندی هایپر استار که بر خلاف آن یکی، از نظمِ غربیِ عرضه و تقاضا الگوبرداری شده است و البته میدانهای تره بار تا بفهمی فصل عوض شده و این بار پاییز در راه است. مثلاً فیلم دیدن: همین روش دو به دو  جواب می دهد. هم جدایی نادر از سیمین و هم یه حبه قند. یکی برای اینکه  اعتراف کنی، بی توهم و بی افسانه سازی، همینیم که هستیم و لازم نیست سر خودمان را شیره بمالیم با توهماتی به نام شرق پر معنا و چماقی کنیم بر سر غرب دیوانه دیوانه. و دیگری برای اینکه امیدوار باشیم که واقعیت در آستانه تلخی نمی ماند و می تواند جور دیگری دیده شود (حال اسمش نوستالژی باشد و  بازگشت به خویش و یا امید اتوپیک). مثلاً سر زدن به گالری ها. نقاشی باشد، مجسمه سازی یا عکاسی. هم عکاسی های حجت سپهوند در خانه خورشید در دروازه غار و هم مواجهه با آثار هومن مرتضوی در گالری هما. اولی برای اینکه با دیدن عکسهای او قدر زندگی را بدانی درست وسط جهنم و دومی برای اینکه وحشت کنی از زندگی همینجایی و هم اکنونی. دیدن پرنده نازنینی نشسته بر شاخه درختی که بر تن اش پشم روئیده است و یا میمونی که چهره اش را کرده  طبل و بر آن می کوبد. دیدن هنرمندی که خودش را و سخنش را بدل ساخته است به اثر هنری، قاب شده و آویخته بر دیوار گالری و تو را مجبور می کند به سخنانش گوش دهی وقتی می گوید:«ماجرای  پشمهای روییده بر تن این پرنده یا آن سرو، اشارتی است به این تجربه پانصد ساله تراشیدن پشم و باز رویش دوباره آن. هر بار امیدوار به سر زدن انسان و هر بار سر برآوردن دوباره گوریل درون». کودک درون را شنیده بودم و همه آنهایی که امیدوار به شنیدن صدای اویند اما گوریل پنهان...! مثلاً گوش دادن به موسیقی. سهیل نفیسی را تا آشتی کنی با نیما و امیدوار باشی به ترکیب فرهیخته میان شعر و ملودی و تجربه لحظاتی سبک و بالدار. و ابراهیم منصفی تا این بار سبکی بالدار لحظه ها بشود بختک، سوگوار زمانی که بی دوست می گذرد و... خواندن اشعار مهرگان  که بی رودربایستی از پیروزی رقیب می سراید و دیدن ایوانف ِکوهستانی: نیمه کاره، حسرت به دل. بی انگیزه و... مثلاً سر زدن به کافی شاپها تا ببینی بسیاری از مشتریانش را همین عصری در امامزاده صالح دیده ای. یا رفتن به همین ولایت خودمان مزینان تا ببینی شهر آمده است و رقص «واگِفته»زنانش و رقص «چوبـ» مردانش را بدل ساخته است به قرهای کمر خردادیان. و بعد جای ابوی را خالی کنی که خبر پایان آن دنیا را دیروز داده بود. با حسرت، اما آگاه به محتومیتش... و خوب فارسی وان را برای اینکه  اخبار هشت و سی به گوش ات نخورد. تا از آمریکای لاتین پرتاپ شوی به کره و بر عکس و همینجور به پینگ پونگ ادامه دهی تا بیایند و ماهواره ات را بردارند... و همه اینها برای اینکه به روی خودت نیاورده باشی مرگي را، حبسي را، سفري را و باقی قضایا را (باخ را و بتهوون را) بس است. «روزمرّه، هفته-مرّه و ماه-مرّه» پر و پیمانی است. کور از خدا مگر چه می خواهد؟ پر از غیر مترقبه. آدم چند بعدی و کادری همه جانبه و غیر مختل. گیرم سرخطی. گیرم ساندویچی. اینها همه نتیجه گوش کردن به پیامهای صبحگاهی رادیو پیام است. پژوهش ها را باید جدی گرفت

 

منبع: مجله مهرنامه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

آزادی گروگان ها؛ به ضرر کارتر و به نفع ریگان

روزنامه شرق، 14 آبان 1390

گفت و گو با داود هرمیداس باوند

آزادی گروگان ها؛ به ضرر کارتر و به نفع ریگان

محمد صادقی

ما در بررسی این موضوع با یک اتفاق، یک روند (و پیامدهایی) و یک پایان روبرو هستیم، که به طور جداگانه هر کدام را می توان واکاوی کرد. برای آنکه به آن رخداد بپردازیم، بد نیست به آنچه در ذهن دانشجویانی که سفارت آمریکا را اشغال کردند می گذشت، هم نگاهی داشته باشیم. از آنچه تاکنون بیان کرده اند این طور می توان برداشت کرد که، به عبارتی در ذهن خود رخدادهای مرداد ماه 1332 را در آن شرایط بازسازی کرده و از دخالت آمریکا هراسان بودند. اینکه شاه از ایران رفته و امکان بازگرداندن شاه به ایران (و دخالت مستقیم آمریکا) را خطری می پنداشته اند و از یک سوی دیگر، و با توجه به اظهارنظرهایشان در آن زمان و پس از آن، می توان چنین فهم کرد که، نسبت به روش و رویه مهندس مهدی بازرگان و دولت موقت اعتراض داشته و آن را بر نمی تابیده اند. می شود خیلی کوتاه به آنها اشاره کرد. برای نمونه، آقای عباس عبدی، در اظهارنظری دولت موقت را با آن اقدام همراه می داند (گویا به گفته ای از دکتر ابراهیم یزدی نظر داشته) اما آنچه مهم است، نظر صریح مهندس بازرگان و دولت موقت در این باره است که جای ابهام باقی نمی گذارد. مهندس بازرگان در کتاب «انقلاب ایران در دو حرکت» می گوید که بنا بر تعهدات بین المللی وظیفه حفظ حقوق نمایندگان و اتباع خارجی بر عهده دولت بوده، پس نمی توانسته مخالف این عمل نباشد و آن را نقض قوانین بین المللی می دانسته و درباره اینکه گروه های چپ گرا اصرار داشتند که استعفای دولت موقت را سقوط دولت موقت بخوانند (و معلول گروگان گیری و افشاگری) تصریح می دارد که استعفای دولت موقت روز قبل از آن اتفاق، در هیأت دولت مطرح و تصویب شده بوده، آنهم به دلیل مزاحمت ها و تعدد مراکز تصمیم گیری. به یاد دارم، علی اردلان، وزیر دارائی دولت موقت نیز در گفت و گویی که سال ها قبل با مجله ایران فردا داشت، به همین موضوع پرداخته بود... اما پس از اشغال سفارت آمریکا باز می بینیم که بحث ادامه دارد. آقای موسوی خوئینی ها که دانشجویان را همراهی می کرد در 9 دی 1358 (به نقل از روزنامه اطلاعات) می گوید:«سیاست گام به گام، جریان انحرافی آمریکا در انقلاب ایران بود.» خانم معصومه ابتکار دولت موقت را در مواجهه با آمریکا خوش بین خوانده و می افزاید:«دانشجويان تحليل سياسی داشتند هم نسبت به شرايط داخلی و هم نسبت به شرايط بين المللی» و جالب است که، با وجود گذر سال ها همچنان آن تحلیل ها را غلط نمی پندارد (گفت و گوی وی با روزنامه اعتماد، 13 آبان 1386) البته جا دارد به سن و سال دانشجوها و میزان دانش و تجربه شان در آن زمان نیز دقت داشته باشیم. مقابل چنین دیدگاه هایی برای نمونه آقای مهدوی کنی را می توان نام برد که از موافقان آن اتفاق نبوده و ادامه آن را به نفع کشور نمی پنداشته است. اما در میان دانشجویان نگاه های متفاوتی وجود دارد، آقای محمد نعیمی پور، سال گذشته در میزگردی (سایت جماران) صحبت هایی دارد که برایتان می خوانم، وی می گوید:«انسانها دچار اشتباه می شوند و اگر کسی ادعا کند اشتباه نکرده و یا اشتباه نمی کند، پذیرفتنی نیست. همه جریان ها و گروها اشتباه می کنند در مورد  تسخیر سفارت از نظر من کلیت کار در آن فضای انقلابی و احساسی خطا نبود اما در جریان کارها اشتباهاتی هم صورت گرفته است مثلا در مورد افشای اسناد خطاهائی صورت گرفته و به کسانی ظلم شد مثل آقای امیر انتظام و مهندس بازرگان»... اکنون و با این مقدمه، می خواهم به سراغ آن اتفاق برویم و نظر شما را درباره آن جویا شوم، همین طور درباره روند و پیامدهایی که داشت؟

موضع آمریکایی ها نسبت به انقلاب ایران را در اجلاسی که در گوآدلوپ داشتند می توان بررسی کرد، آنجا نظر مشترک این بود که شاه باید ایران را ترک بکند. نسبت به انقلاب هم موضع مخالفتی اتخاذ نشد و یک همسویی وجود داشت. نکته مهم تر فرستادن هایزر است، آنهم در شرایطی که دولت بختیار تمام اتکایش به ارتش بود. هایزر افسران بلند پایه ارتش را در جلساتی که داشت قانع کرد که به نوعی اعلام بی طرفی بکنند چون جو اجتماعی ملتهب بود و اکثریت مردم در آن فضا خواهان تغییر وضع موجود و رفتن رژیم پهلوی بودند و به همین خاطر هم بختیار مجبور شد ایران را ترک کند.

البته موضوع آمدن ژنرال هایزر به عبارتی نشان دهنده اختلاف میان وزارت دفاع و وزارت خارجه آمریکا هم بوده؟

مهم نیست، مهم فرایندی است که طی می شود. ارتش می توانست نقش ایفا بکند، فرایندش این بود که ارتش بی طرف ماند. حالا در جریان آن اگر به فرض اختلاف هم بوده باشد فرایند مهم است و قضاوتی که در تاریخ می شود و نتیجه و پیامدهایی که ملحوظ می شود و اثرگذار است. موضع آمریکایی ها موضع خلاف انقلاب نبود بلکه همسویی با وضع موجود داشت دیگر اینکه آمریکایی ها با شخصیت هایی مانند آقای بهشتی و... ملاقات هایی داشتند و مساله به این صورت نبود. منتها خود هایزر در کتاب خاطراتش می نویسد، قبل از اینکه گزارش من راجع به ملاقاتی که با افسران ارتش انجام می دادم ارسال شود، محتوای ملاقات ما، در «ایزوستیا» و «پراودا» منتشر می شد و بعد ما متوجه شدیم که تیمسار فردوست که فعلا در زندان جمهوری اسلامی است یک رابطه نزدیکی با شوروی ها داشته است و دوگانه عمل می کرده است. ظاهرا با MI6  انگلیس از قبل ارتباط داشته و در عین حال با شوروی ها هم در ارتباط بوده است و بعد هم که یکی از افراد ارشد کا گ ب آمد به غرب، مرگ فردوست هم معمایی شد. آمریکایی ها موضع مخالفی با انقلاب ایران نداشتند و اینکه می خواستند مثل 28 مرداد شاه را برگردانند، درست نیست، فضا چنین فضایی نبود.

پس شما این را رد می کنید که آمریکایی ها در فکر بازگرداندن شاه به ایران بودند؟

شدیدا"، حتی یکی از کسانی که در واشنگتن برای بازگشت شاه فعالیت می کرد، آقای علی اکبر طباطبایی بود. بسیاری از ایرانیانی که رفته بودند، ارتشی و غیرارتشی، بر این باور بودند که امکان بازگشت شاه هست. آمریکایی ها این شخص را از بین بردند، چون فضا را به هیچ وجه مناسب نمی دیدند که اجازه بدهند چنین تبلیغاتی در واشنگتن شکل بگیرد. کسی بعنوان اینکه نامه سفارشی دارد آمد و او را ترور کرد. علی اکبر طباطبایی مدتی در بخش مطبوعاتی سفارت در واشنگتن کار می کرد و خواست فضا را برای بازگشت شاه ایجاد بکند. اصلا" آن وضعیت گویا بود که نظام موجود باید تغییر پیدا بکند و این خیلی روشن بود ولی خب بعضی هم این گونه فکر می کردند که شاه ممکن است برگردد و اگر خاطرتان باشد دانشجویان هم در ابتدا خواسته شان استرداد شاه بود. چون من خودم رئیس دفتر حقوقی در وزارت خارجه بودم یادم هست آقای کریمی از وزارت دادگستری و معاون او آمدند که پرونده هایی را بگیرند برای ارائه دلایلی برای استرداد شاه، پرونده ای جمع آوری شد برای استرداد شاه و قرار شد این پرونده به زبان اسپانیولی ترجمه و فرستاده شود، قطب زاده هم دو نفر را آورده بود، یک آرژانتینی الاصل و یک فرانسوی که ظاهرا" بعنوان وکیل یا مشاور حقوقی آمده بودند. بعد این اسناد را ترجمه کردند، خانم سهیلا شاهکار که زبان فرانسه را بسیار خوب می دانست، با یک نفر دیگر در آمریکا پیگیر این قضیه بودند. یادم هست وقتی قطب زاده آمد، ما از قبل همدیگر را می شناختیم، در واشنگتن معاون من بود و من رئیس سازمان دانشجویان بودم و رابطه مان هم حسنه نبود چون اخراجش کرده بودم، به من گفت بیار آنچه داری ز مردی و زور! من همکاران را در دفتر حقوقی جمع کردم و گفتم که من الان تشخیص می دهم یعنی استنباطم این است که از نظر سیاسی استرداد شاه عملی نیست و همین طور از نظر حقوقی، یعنی بعید می دانم. اینکه شاه را بیاورید در تلویزیون و تحقیرش کنید و... را به نفع مملکت نمی بینم (با وجودی که خاندان پهلوی با خانواده ما رفتار خصمانه ای کرده بود، پدر مرا تحت نظر سیاسی قرار داده و عموهای مرا از بین برده بود) بد یا خوب فکر نمی کنم به نفع مملکت باشد. آن کاری که ناصر کرد بهتر بود، ملک فاروق را سوار کشتی کرد، کشتاری هم رخ نداد، الان مساله احساسات و مسائل خانوادگی من نیست، مساله آینده مملکت است، گفتم من موافق نیستم اما شماها هر طور می دانید، بعد خانم سهیلا شاهکار، که دختر دکتر شاهکار بود، رفت و وقتی از آمریکا برگشت –آن زمان شاه در پاناما بود- گفت، مرغ از قفس پرید. بعد دولت پاناما یک تلکس زد که شاه در قلمرو ماست، قطب زاده هم چون نزدیک به انتخابات ریاست جمهوری بود این را طوری به روزنامه ها داد که موافقت با استرداد شاه تلقی شود. چون چهار روز هم بیشتر به انتخابات نمانده بود و قطب زاده هم یکی از کاندیداها بود. کاندیداها آقایان بنی صدر، حسن حبیبی، داریوش فروهر، دکتر سامی، دریادار مدنی و قطب زاده بودند، آقای مکری هم بود که سفیر در مسکو بود. قطب زاده که چهار روز به انتخابات مانده بود این را به روزنامه ها داد و روزنامه ها هم داد می زدند: استرداد شاه، فکر می کرد در این چهار روز این اثرگذار خواهد بود ولی ایشان بیشتر از چهل هزار رای در تمام ایران نیاورد. تلکسی که از پاناما زده بودند این بود که شاه در قلمرو ماست، تحت صلاحیت ماست ولی قطب زاده این را چنین منتقل کرد که دولت پاناما برای استرداد شاه موافقت کرده است... بنابراین مساله استرداد شاه، با مرگ او منتفی شد و آن کار از منظر منافع ملی اشتباه بزرگی بود، و هنوز و هنوز گریبانگیر جامعه ایران است، جنگ هشت ساله، تحریم ها و فراتر از همه نقض تعهدات بین المللی. به همین دلیل وقتی این مساله به دیوان بین المللی دادگستری ارجاع می شود، دیوان این را نقض فاحش تعهدات بین المللی قلمداد می کند و حتی ابتدا اعلام می کند از آن جایی که مساله گروگان گیری و اشغال سفارت بوسیله دانشجویان که خارج از دولت هستند انجام گرفته، دولت را مسئول نمی داند ولی بعد که دولت ایران عمل دانشجویان را تایید می کند از نظر دیوان، دانشجویان در حقیقت به منزله ایجنت دولت ایران بودند.

شورای انقلاب که آن زمان و در ابتدای اشغال سفارت، موضع صریحی در دفاع از دانشجویان نداشت؟



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی 

بررسی آرای تقی ارانی و احسان طبری در گفت و گو با دکتر علی فردوسی

مجله مهرنامه، شماره 16، آبان 1390

بررسی آرای تقی ارانی و احسان طبری در گفت و گو با دکتر علی فردوسی، مدیر گروه تاریخ و علوم سیاسی دانشگاه نتردام (کالیفرنیا)

محمد صادقی

تقی ارانی (متولد: ۱۳ شهریور ۱۲۸۲ در تبریز، درگذشت: 14 بهمن 1318 در زندان) از افراد برجسته گروهی بود که از اواخر سال ۱۳۱۵ تا اوایل سال ۱۳۱۶ به تدریج دستگیر و در زندان موقت تهران و قصر زندانی شده، به گروه ۵۳ نفر شهرت یافته و متهم بودند که به مرام اشتراکی و کمونیستی گرایش دارند. افراد این گروه تا پیش از دستگیری ارتباط چندانی با هم نداشتند و پس از دستگیری به این نام خوانده شدند. آنها زیر شکنجه‌ های مأموران اداره تأمینات شهربانی رضاشاه قرار گرفته و با پرونده‌ هایی که برایشان ساخته شد به زندان ‌های درازمدت محکوم و راهی زندان قصر شدند... احسان‌ طبری (متولد ۱۲۹۵ در ساری، درگذشت: ۹ اردیبهشت ۱۳۶۸ در تهران) نظریه‌ پرداز مارکسیست و عضو کمیته مرکزی حزب توده ایران بود و در سال ۱۳۱۶ در دوران رضاشاه به خاطر ارتباط با تقی ارانی به زندان افتاد. پس از آزادی از زندان در سال ۱۳۲۰ در پایه گذاری حزب توده ایران شرکت داشت و مقاله های متعددی از او در نشریه مردم -ارگان حزب توده ایران- منتشر شد. در سال ۱۳۲۷ پس از سوء قصدی که به محمد رضا شاه شد، حزب توده ایران منحل و اعضا و هوادارانش تحت تعقیب قرار گرفتند و عده‌ای از رهبران حزب از جمله طبری به طور غیابی محاکمه و محکوم شدند. طبری در سال ۱۳۲۸ بنا به تصمیم حزب ناگزیر از ایران خارج شد، ابتدا به شوروی و سپس به آلمان شرقی مهاجرت کرد و در آنجا دکترای فلسفه خود را گرفت. از آثار او می توان به؛ شناخت و سنجش مارکسیسم، زایش و تکامل تئوری انقلابی، درباره منطق عمل و... (و دفتر شعرهایی مانند؛ ترانه خوابگونه، از میان ریگ ها و الماس ها و...) اشاره داشت... اگر نگاهی به جریان های چپ در ایران داشته باشیم، نام این دو تن، در ذهن و ضمیر مردم و بویژه روشنفکران ایرانی در شمار نظریه پردازان چپ قرار می گیرد (در کنار چهره هایی همچون؛ بیژن جزنی و مصطفی شعاعیان) کسانی که نه فقط به عمل سیاسی، که به ایده پردازی نیز توجه فراوانی ابراز داشته و کوشش های فکری آنها  را، بدون اینکه بخواهیم درباره اش داوری یا ارزشگذاری کنیم، در آثارشان می توان جستجو کرد. بر این اساس به نظر می رسد، بررسی آرا و اندیشه هایشان می تواند، مخاطبان را با بخشی از آنچه در سال های نه چندان دور، در جریان چپ می گذشت، آشناتر سازد. در این مجال، و در ادامه، گفت و گویی را که با دکتر علی فردوسی، مدیر گروه تاریخ و علوم سیاسی دانشگاه نتردام (کالیفرنیا) و از شاگردان محمد علی همایون کاتوزیان، انجام شده است را می خوانید. علی فردوسی، سال ها در دانشگاه های معتبری همچون؛ پنسیلوانیا، برکلی و توکیو به کارهای علمی و پژوهشی مشغول بوده و هست. وی دکترای خود را در سال 1985 از دانشگاه پنسیلوانیا دریافت کرده و مقاله هایی از وی در مجلات معتبر دانشگاهی و کنفرانس های علمی ارائه شده و همواره یکی از دلمشغولی های او در این سال ها مسائل روشنفکری در ایران بوده و به تازگی نیز کتاب «گفتمان و حقیقت» اثر میشل فوکو با ترجمه وی راهی بازار کتاب شده است. شایسته است، همین جا از دوست ارجمندم –علی فردوسی- که با وجود وقت اندک ما برای انجام این گفت و گو، صمیمانه همراهی کرد، سپاسگزاری کنم.

 

 

 

ترویانوسکی (Troianowsky) با اشاره به موقعیت و اهمیت جعرافیایی ایران در کتابی با نام «انقلاب و شرق» در سال 1918 می نویسد:«این کلید حیاتی انقلاب شرق باید در دست ما باشد، ایران باید به هر قیمتی که شده نصیب ما شود، ایران باید متعلق به انقلاب کمونیستی باشد» اگر نگاهی به تاریخ جریان چپ و جنبش های چپ در ایران داشته باشیم، تحرکاتی را از سوی سوسیالیست های باکو (و افرادی مانند حیدر عمو اوقلی)، احسان الله خان و پیشه وری در نهضت جنگل (که متاثر از سلطان زاده بودند)، سوسیالیست های زیر پرچم سلیمان میرزا اسکندری (که در زمان قدرت گیری رضاشاه از او پشتیبانی کرده و به انقراض قاجاریه رای موافق دادند) بر می خوریم و سپس با گروه دکتر تقی ارانی مواجه می شویم. می خواستم بدانم به نظر شما، علل شکل گیری گروه ارانی چیست، و این گروه چه اهدافی را دنبال می کرده است، و آیا می توان از ارانی به عنوان شخصی نام برد، که بر ضرورت کار تئوریک و فکری عمیق تاکید می داشته است، این را از آن رو می گویم که وی سردبیری مجله «دنیا» را برعهده داشته و به نظر می رسد می کوشیده است اصول اساسی مارکسیسم-لنینیسم را به زبان ساده بیان کند و نظریات مارکسیستی را در شاخه های مختلف علوم و به صورت ارائه کتاب های آموزشی ارائه دهد و به عبارتی بکوشد اصول مارکس و لنین را در پیوند با مشکلات داخلی ایران تبیین سازد؟

 

بگذارید در سرآغاز اعتراف کنم که دانش و شناخت من در زمینه‌ پرسشی که مطرح فرمودید، تخصصی نیست، و با توجه به فرصت کمی هم که در اختیارمان هست ناچارم که با اتکا به یادمانده‌ها و در سطحی کلّی‌تر از منظور پرسشتان به آن جواب بدهم.  با این مقدمه اجازه بدهید که پاسخ به پرسشتان را از جایی کمی دورتر شروع کنم.  اگر خاطرتان باشد مدّتی پیش در گفت‌و‌گویی که در باب فُوکو با هم داشتیم، گفتم که خاصّه تاریخی، یا اگر ترجیح می‌دهید، یکی از ویژگی‌های وضعیّت کشورهایی مثل ایران عبور همزمان از یک رشته مسیرهای ناهمزمان است. حتما یادتان هست که این‌گونه کشورها تا همین چندی پیش به صراحت «عقب‌مانده» خوانده می‌شدند و بعد با کمی تعارف «در حال پیشرفت»، و این اواخر «جنوب» نسبت به جایی از نظر گیتاشناسی برین‌تر که «شمال»  خوانده می‌شود، که یعنی نسبت آن‌ها  به پدیده‌ای موسوم به «پیشرفت»، حالا هر محتوا و یا نامی که می‌خواهید به آن بدهید، نسبتی است دوگانه. پدیده‌ای در گذار استحاله. اگر منصف باشیم این تبیین خالی از حقیقتی نیست،‌ گرچه در اساس مثل هر نیمه حقیقتی اشتباه است. خب تا جایی که این داوری عنصری از حقیقت در خودش دارد معنی آن این است که نسبت این کشورها با اصل حاکم بر زمان دیالکتیک خاص خودش را دارد، نسبتی است که همزمان هم بیرونی است و هم درونی. این کشورها از یک طرف در درون صورتبندی جهان قرار دارند، مثلا در چرخش سرمایه، و از طرف دیگر در بیرون آن، مثلا در نسبت به تمامی آنچه ذیل «مدرن» ثبت می‌شود.  دیالکتیک درونی تاریخ در این کشورها، پس، ویژگی خودش را دارد. اینکه چه نسبتی هست بین دو تاریخ،  که بگذارید عجالتا آن‌ها را «بومی» و «جهانی»، بنامیم؛ که از منظر فلسفی نسبتشان نسبت جزیی است به کلی. این دو تاریخ که باید همزمان طی شوند ساختارهای انگیزه و رانشي دارند که به سادگی روی هم قرار نمی‌گیرند، و می‌شود حتی گفت در اساس رویشان به دو جهت متضاد است. اصل در تاریخ بومی «حفظ» است، ولی نسبت ما به آن تاریخ دیگر تعویض، یکی استمرار می‌طلبد و یکی بُرش. مسئله این است: چگونه می‌شود هم «خود» ماند و هم «دیگری» شد؟ بگذارید با اغماضی نام مردم‌شناختی اوّلی را بگذاریم جلال آل‌احمد و دوّمی را سید حسن تقی‌زاده. من فکر می‌کنم که این دیالکتیک و این تضاد، حالا به هر اسمی و عنوانی که باشد، مثلاُ «سنّت»  در مقابل«تجدد»، بودنِ «شرقي» در مقابل «غربزدگی»، آن محور مختصّاتی است که هر موضع‌گیری و حرکتی در اندیشه، و سیاست -- تا جایی که هم‌دوخت با اندیشه است –  و فرهنگ در ایران را باید در درون آن رصد و بررسی کرد.

این محور مختصات همان دستگاهی است که من مایلم از درون آن به پرسش شما در مورد دکتر تقی ارانی جواب بدهم. به‌خصوص که تا جایی که می‌دانم بر سر جزئیّات زندگی دکتر ارانی توافقی وجود ندارد. در اساس می‌خواهم بگویم که ویژگی  ارانی و اطرافیانش در قرار دادن خودشان است بر روی این محور مختصات، آن هم با آگاهی از وجود آن، و در کوششی برای مدیریت دیالکتیک آن. فکر می‌کنم برای بار اوّل است در تاریخ ایران که در آن یک حرکت گروهی برای هدایت ایران به سمت یک موقعیّت جدیدی که در آن بومیّت، مدرنیّت، پیشرفت و ملیّت‌گرایی زیر یک خرد علمی که اوج فلسفی و جامعه‌شناختی آن اندیشه‌ مارکس است شکل می‌گیرد. این حادثه تا پیش از ارانی اتفاق نیفتاده بود، تا پیش از آن سه‌گانه‌ تاریخ ایران، تاریخ علم و تاریخ مارکسیسم با هم تلاقی نکرده بودند. یعنی برای ارانی هم نسبت تاریخ ایران و هم نسبت مدرنیسم با مارکسیسم برای بار اوّل به معنایی فُوکویی این ترم، «پرسمانی» می‌شود. این کوشش حائز اهمیّت تاریخی ویژه‌ای است برای آنکه این پروژه را بعدها حزب توده، بعد از یک آغاز شاید امیدبخش، رها کرد؛ و متأسفانه از آنجا که به درستی به جوهر آن پی‌برده نشده بود، اغلب دنبالچه‌های آن، و من نیروی سوّم خلیل ملکی را از این داوری مستثنی می‌کنم، آن را، حداقل به شکل سازمانی، پیگیری نکردند. به نظر من در اساس در حزب توده پس از مدّتی، و در اغلب نیروهای چپ، نوعی دگماتیسم، نوعی تکرار ملالت‌بار ابتدایی‌ترین و عوامانه‌ترین کلیشه‌های مارکسیستی، خلاصه در بهترین صورت نوعی اسکلاستیسیزم نابالغ و سیاست‌زده جای جهان‌بینی موسّع و کنجکاو «گروه ارانی» را گرفت. بعد از ارانی باری دیگر تاریخ علم، تاریخ ایران و تاریخ مارکسیسم از هم جدا شدند. اهمیّت گروه ارانی بیشتر از آنکه سیاسی باشد در آن است که الگوی خاصی را به جامعه ما معرفی کرده است؛ الگوی آموزشی، به جای الگوی حزبی، تعلیم به جای تحزّب. الگویی که به حیات خود، گیرم در وجه مغلوب، ادامه داده است و بعید نیست که در آینده صورت غالب سازماندهی فکری در ایران بشود. 

توضیحی بدهم. همانطور که در پرسشتان هم به آن اشاره کردید، ارانی از نسل اوّل سوسیالیست‌های ایران نیست. آنچه در مورد او می‌شود گفت، امّا، این است که او از نسل اوّل «روشنفکران» چپ ایران است، یعنی کسی که از مسیر دانشگاهی و دانشجویی به مارکسیسم رسیده بود، و به آن هم وفادار ماند، به این معنی که کار ترویجی خودش را بر مبنایی استوار کرد که با کار حیدر عمواغلی، مثلا، تفاوت اساسی داشت.  ارانی بیشتر سیمای یک آموزگار یا یک روشن‌فکر را داشت، و کارش بیشتر یک کار آموزشی-مطبوعاتی بود، تا سیمای یک کادر حزبی را در یک تشکل حزبی. البته بی‌آنکه پای حرفش کمتر از یک سیمای سیاسی و حزبی پایمردی کند. شما به سردبیری مجله دنیا اشاره کردید، کاری که ظاهرا به ابتکار خود او صورت گرفته بود. طیف موضوعی نوشته‌هایش، اصولا برداشتش از کارکرد یک مجله، واقعا حیرت‌آورست. هنر، علوم، تلویزیوون با «الوان طبیعی». کافی است نگاهی به کارهای علمی دیگر او بیندازید. او وقتی دانشجو بود، و این قبل از آن است که مارکسیست بشود، در مجلّه ایرانشهر کاظم‌زاده مقاله چاپ می‌کرد. نمی‌دانم آن مقاله‌ها را دیده‌اید یا نه؟ از زبان‌شناسی یا به قول خودش «تدقیقات لسانی» – آن هم در مورد زبان فارسی – مقاله دارد تا مسأله زن تا راه‌آهن‌های برقی مسافرتی. آثار دیگرش هم که معرف حضورتان هست. اصول علم شیمی، بیولوژی و پسیکولوژی عمومی و خصوصی، اصول مادی و منطقی علم، تئوری‌های علم، جبر و اختیار، ماشینیسم، هنر و ماتریالیسم. می‌دانید که وقتی در برلین بود کتاب بدایع سعدی، ناصر خسرو و رباعیات خیام را به چاپ رسانده بود. شاید از همه حیرت‌آورتر این باشد که شخصی که فیزیک ‌و شیمی خوانده است بنشیند و شرح ما اشکل فی مصادرات کتاب اقلیدس را بر اساس یک نسخه خطی منتشر کند.

خب این وسعت کار چه به ما می‌گوید؟ من فکر کنم درست همان چیزی که من خواستم زیر عنوان شعور به محور مختصات تاریخ ما به آن اشاره کنم. در همّت او ما هم توجه به هنر را می‌بینیم، هم توجه به آخرین دستآوردهای علمی و فنّی را (من از طریق یک واسطه از خانم شوکت، خواهر دکتر ارانی شنیده‌ام که او و انیشتین در یک آزمایشگاه و زیرنظر یک استاد کار کرده‌اند) و هم کوششی برای فهمیدن و اشاعه فرهنگ ایرانی را.

دکتر ارانی بیش از مارکسیست‌های نسل پیشترش دغدغه ایران به مثابه ایران را دارد. در دستگاه فکری او ایران به عنوان یک پدیده قائم به ذات، به عنوان یکی از اقالیم هر نوع فکر علمی‌ای که بخواهد کلیّت زمانه‌اش را فراچنگ آورد وجود دارد. پیکربندی اینترناسیونالیسم او قابل فروکاست به «یکِ» اتحاد جماهیر شوروی نیست. ملیّت برایش یک شبه‌پدیده نیست، چیزی که در  یک سوسیالیسم مضمحل شود. دکتر کاتوزیان به درستی خلیل ملکی را بنیان‌گذار «سوسیالیسم ایرانی» می‌داند، و به این حساب می‌توان گفت که نوع مارکسیسم دکتر ارانی بیشتر در این مسیر است تا مارکسیسم کامبخش که در روسیه درس خوانده بود و شور شوروی داشت. علم هم برای ارانی نه قابل فروکاست به ملیّت است، و نه مارکسیسم. اگر شما خطی بکشید از انقلاب علمی عصر روشنگری به امروز، بازهم کمتر مارکسیستی در ایران داریم که مثل دکتر ارانی  روی آن خط قرار بگیرد. مارکسیسم برای او یک ایدئولوژی نیست که یکبار و برای همیشه نازل شده باشد. این را می‌شود به  آسانی در کارهایش روی روانشناسی یا به قول خودش پسیکولوژی دید، یا در اینکه حوزه اندیشه‌اش هرگز به اندازه مارکسیست-لنینیست‌های حزبی گروهک‌هایی که بعد از حزب توده آمدند محدود نشد.

بنابراین به نظرم آن قسمت از سوال شما که پای «پیوند با مشکلات داخلی» را پیش می‌کشد انگشت روی واقعیّتی می‌گذارد. امّا با توجه به وسعت همّت و اندیشه‌ دکتر تقی ارانی و اطرافیانش به نظرم اشتباه خواهد بود اگر ما فکر کنیم که آموزش مارکسیسم-لنینیسم به زبان ساده حدّ نهایی آرمان‌خواهی  آن‌ها است. البته تا جایی که می‌دانم جلسات هفتگی ارانی در منزلش درباره مارکس بود و نه لنینیسم.  وقف خود به ترویج مارکسیسم-لنینیسم (و نه مارکسیسم) مستلزم قبول کردن ایده تحزب است به عنوان غایت کار مارکسیستی. منظورم انکار چنین کوششی نیست، چون واقعا نمی‌دانم، بلکه طرح این ادّعا است که اگر دکتر ارانی در آن سلول نمور آلوده  در نگذشته بود، آن وقت چون روی پویایی اندیشه مستقر بود، مثل بسیاری از همتایان اروپایی‌اش (چون مایه‌ مارکسیسم او اروپایی بود نه روسی) از لنینیسم عبور می‌کرد، و نه اینکه مثل توده‌ای‌ها، و آن خیل پراکنده‌ای که در کشمش با آن حزب و در تلاش برای ایجاد حزبی دیگر به درون گودال آن افتادند،  یعنی آن‌ها که حقیقت برایشان فاقد تاریخ بود، چون تاریخ‌اش با لنین به خاتمیّت رسیده بود، درجا بزند و همچنان آموزش مارکسیسم-لنینیسم به زبان شیرفهم را جوهر حرکتی بداند که هدفش طلایه‌داری تاریخ است.  البته این ادّعایی است که نمی‌شود آن را ثابت کرد. من فکر می‌کنم این پویایی که مشخصه دکتر ارانی بود، به اطرافیانش قابل تعمیم است، البته نه لزوما به تک تک آن‌ها و به یک اندازه. هدف آن‌ها، تا جایی که بشود آن را مشخص کرد، یک تحوّل بزرگ و عمومی بود در جوهر تاریخ ایران، و نه کسب قدرت سیاسی در تفریق از چنین تحوّلی. به این حساب، دکتر ارانی به نظر من بیش از آنکه به تاریخ مارکسیسم-لنینیسم در ایران تعلق داشته باشد، به تاریخ بازگشت خرد فلسفی به شهر، به تاریخ بازقبولی مسئولیّت علم در تاریخ، تعلق دارد. این شاید گزاف در تعبیر باشد ولی فکر می‌کنم ما دکتر ارانی را بهتر خواهیم فهمید اگر او را در مسیر تاریخ روشنفکری غیر متحزب، که سمت تشکیلاتی‌اش «کانون نویسندگان»، به عنوان الگویی غیرحزبی در مقابل الگوی حزب توده بود، ببینیم. جالب است که طبری در رده‌بندی تاریخی‌ای که از سه مرحله جنبش کمونیستی در ایران به دست می‌دهد از روی «گروه ارانی» می‌پرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

دلهره های پاییزی

روزنامه شرق، 4 آبان 1390


دلهره های پاییزی

محمد صادقی

 

اولین قطار را سوار شو/ خورشید پشت برگ های پاییزی می لغزد/ و همه چیز در انتظار توست/ باران خواهد بارید/ و دل من/ تگرگ می خواهد/ برف می خواهد/ از قطار که پیاده می شوی/ مواظب باش روی یخ ها سُر نخوری/ و من بخار منجمد شده ی صدایم را/ برای گونه های تو می فرستم/"این اولین قطاراست."... مريم پاليزبان

پاییز گرچه فصل اندوه است اما به قول اخوان ثالث پادشاه فصل هاست که «با اسب یال افشان زردش» در باغ های خاموش جهان می خرامد. فصلِ خش خش برگ ها، که از زوال آدمی حکایت می کند. فصلِ غروب های دلگیر، عمر کوتاه خورشید، قار قار کلاغ ها، آفتاب بی رمق، و فصلی که درد جاودانگی به سراغ خیلی از ما می آید. ما که از مواجهه با نیستی همواره گریزانیم، در پاییز، آگاهانه یا ناآگاهانه تبسم های افسرده و ترانه های محنت بار را در سرودی خاموش و خیال انگیز با هم قسمت می کنیم، ما که به تعبیر فرناندو در هر پاييزی كه از راه می رسد، به آخرين پاييزی كه تجربه خواهيم كرد، نزدیک می شویم، به تعبیر شاعران با فرارسیدن پاییز «در ازدحام این همه تصویر» و «این جلوه های حسرت و ماتم» ازدحام تنهایان، را به تماشا می نشینیم، وقتی «بر برکه غروب نشستن/ و اضطرابِ بودن را دیدن» شراری در جان های فسرده می افکند... این روزها از خواندن بررسی اندیشه های علمی-فلسفی خیام در کتاب «خیام کیست» نوشته استاد فرزانه دکتر شیرین بیانی، بسیار لذت برده و چنین فهم می کنم که شاعری که مخاطبان را به اغتنام وقت فراخوانده و به موضوع گذرا بودن عمر می پردازد، در زمستان وجودی انسان به سر نبرده و زیستِ او در پاییز قرار دارد و اگر زندگی را بی باده گلرنگ روا نمی داند از آن روست که چون در کار دوختن خیمه های حکمت بود در بوته غم جانش سوخت و پژمرد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی