تبليغاتX
گفت و گو

گفت و گو

نمی رفتند تا به جایی برسند، می رفتند تا با هم باشند.

نگاهی به فیلم «سوت پایان» ساخته نیکی کریمی

روزنامه شرق 19 اردیبهشت 1390


نگاهی به فیلم «سوت پایان» ساخته نیکی کریمی

نسبتِ میان بازی و زندگی

محمد صادقی

 

می خواهم خودم را جمع و جور کنم: احساسی تند و تیز نجاتم خواهد داد. با دست چپم به گونه ام سیلی می زنم، پوستش را می کشم؛ برای خودم شکلک در می آورم. تمام نیمه چهره ام تسلیم می شود...

ژان پل سارتر – تهوع

 

آنچه در این مجال قصد دارم به آن بپردازم، درباره ایده ای است (اشاره کارگردان به بازی پایانیِ مسابقات جام جهانی فوتبال، همزمان با آخرین شبِ زندگی مادر) که با تأمل و تعمق در آن می توان به گونه ای دیگر فیلم «سوت پایان» را فهم و ارزیابی کرد؛ سوتِ پایان یک بازی و سوت پایان زندگیِ یک انسان. ایده بسیار جالبی است که می توان گفت چندان هم ناخودآگاه به ذهن فیلمساز نرسیده و در متن فیلم جاری است، تا جایی که سحرِ «رمیده دل» را در سماعی جانکاه میانِ دوزخ های زمینی تنها می گذارد تا نسبت میان «بازی» و «زندگی» را بسنجد، زندگی کند و بخشی از خود را در جهان به خواب رفته بی وقفه باز جوید و در «لبه جهان» سوگواری خویش را در سکوتی سرگیجه آور فریاد کند.

فیلم «سوت پایان» از آن رو که نمونه ای از زندگی روزمره را در خاطر زنده می کند، رئالیستی است. اما نه چندان رئالیستی! نگرشی اگزیستانسیالیستی نیز بر آن حاکم است. به نظر اگزیستانسیالیست ها در زندگی روزمره سه ویژگی بارز وجود دارد (1.نوعی همرنگی با جماعت 2.نوعی رضایت خاطر 3. نوعی خودفریبی) که می تواند انسان را در مرزهای «میان مایگی» متوقف سازد. آنها برای خروج از این وضعیت، قرار دادن «خود» در وضعیت های مرزی را پیشنهاد می دهند. اما موقعیت های مرزی چیست؟

 

موقعیت های مرزی

اگزیستانسیالیست ها می گویند ما در «موقعیت های مرزی» خودمان را خوب می شناسیم، به عبارتی زندگی عادی و روزمره مجالی برای شناخت از «خود» فراهم نمی آورد. در موقعیت های مرزی راه فراری وجود ندارد، گریزی ممکن نیست (مانند زمانی که فرد به یک بیماری مبتلا می شود که درمانی برای اش پیدا نشده) ما در زندگی «عادی» و «روزمره» کمتر با خودمان صداقت داریم و خودمان هستیم. ولی در لحظه مرگ یا در لحظه عاشق شدن (عاشقی) یا... دیگر با خودِ خودمان مواجه می شویم، آنجا مرز است، «لبه» است، و نمی توانیم خود را فریب داده یا به خودمان دروغ بگوییم. تصمیم گیری در چنین موقعیت هایی، شناخت از «خود» را ممکن می سازد و واکاویِ خود در این موقعیت ها، شدنی تر به نظر می رسد، و این همان «تجربه وضعیتی» است که اگزیستانسیالیست ها در قالب رمان، نمایشنامه و... به آن می پردازند. به باور اگزیستانسیالیست ها، انسان هیچ لحظه ای در زندگی اش از انتخاب و گزینش گریزی ندارد. حتی اگر بین دو یا چند گزینه، هیچ کدام را هم انتخاب نکند، باز انتخاب کرده است، یعنی انتخاب نکردن هم یک انتخاب است. ولی در نظر آنها، انتخاب و گزینش انسان می تواند از وجه عقلانی هم برخوردار نباشد. به این معنا که اگر کسی در شرایطی کاری انجام دهد و از او پرسیده شود که چرا این کار را انجام داده، ممکن است دلیلی ارائه دهد که به نظر خودش توجیه کننده انتخاب اش باشد ولی اگزیستانسیالیست ها می گویند اگر پس از بیان آن دلیل، مداقه ای صورت پذیرد، در می یابیم این دلیل به گزینش دیگری وابسته است و خود آن گزینش دیگر هم، به گزینش های دیگر وابسته است، و توقف زیاد بر دریافت وجه عقلانی می تواند ما را به مقصود نرساند. تأملی در گفتار آرتور شوپنهاور (1788-1860) فیلسوف مشهور آلمانی در این باره شاید بتواند ما را بیشتر به عمق این نگرش رهنمون سازد:«اگر ما چیزی را می خواهیم برای آن نیست که دلیلی برای آن پیدا کرده ایم بلکه چون آن را می خواهیم برایش دلیل پیدا می کنیم.» در رویکرد اگزیستانسیالیستی، توجیه اینکه ما به چیزی تمایل داشته و به آن نزدیک می شویم، یا اینکه از چیزی خوشمان نمی آید و از آن دور می شویم، در درون ما جستجو می گردد. به این معنا که انسان همیشه در درون خویش ماندگار است و پا از خودش بیرون نمی گذارد. از دیدگاه آلبر کامو، انسان ها می خواهند طراوت جهان برای شان از دست نرود، ولی به نظر می آید به هر چیزی که می رسند و دست می یابند، اندک اندک، برای شان به یک موضوع عادی و کسالت بار تبدیل می شود. به خاطر اینکه، ساخت طبیعت با نیازها و خواسته های او موافقت ندارد. به تعبیری (و در رابطه با دیگران) خودخواهی و دیگرخواهی یک مسأله جدی در زندگی انسان ها است. انسان ها، هم خودشان را دوست دارند، هم از رنج دیگران، رنج می برند، و در چنین وضعیت هایی که باید دست به انتخاب هم بزنند، این انتخاب، دردناک ترین انتخاب برایشان خواهد بود. با این مقدمه می توان گفت «موقعیت های مرزی» نقطه اوج انتخاب در زندگی انسان ها می باشد. در فلسفه، آرا و دیدگاه ها با روش های استدلالی و قیاسی رخ می نمایند ولی اگزیستانسیالیست ها بیشتر در قالب رمان، داستان، نمایشنامه و فیلم اندیشه های خود را بیان می دارند، نه اینکه داستان سرایی کنند، بلکه مقصودشان این است که سخن خود را در این قالب ارائه دهند. هرچند می دانیم، انتخاب و گزینش، در اندیشه آنها وجه عقلانی هم می تواند نداشته باشد (در واقع می تواند بر رویکردی روانشناختی است نیز مبتنی باشد) این روش را به کار می گیرند و وقتی مخاطب (خواننده) در کنار یا به جای شخصیت اصلی داستان ها و نمایشنامه های (و فیلم های) آنها قرار می گیرد، مجال می یابد به جای او بنشیند، بیندیشد و در ژرفای انتخاب های او تأمل کند و گاهی غرق شود، البته این را در اندیشه آنها نمی توان گذر از ارائه دلیل و استدلال گرایی پنداشت. این گونه از انتقال پیام و ارتباط، تأثیر نفسانی فراوانی دارد، چنانکه یک داستان یا یک فیلم، می تواند به تغییری در فرد (یا اندیشیدن ژرف به مسائل انسانی) بینجامد که شاید از ساعت ها حضور در کلاس های فلسفه و گوش سپردن به استدلال های گوناگون بر نیاید...

 

اختلاطِ نگرش های رئالیستی (رئالیسم عریان) و اگزیستانسیالیستی

نشان دادن برای دگرگون کردن؛ این شیوه اگزیستانسیالیست ها است تا بدی ها، پلشتی ها، وضعیت های ناخوشایند و... نمایان و برجسته شود (نه به دلیل محکوم دانستنِ بشر در وضعیتی که در آن بسر می بَرَد) بلکه برای زمینه سازی «تغییر» و قرارگرفتن در وضعیتِ مطلوب. اما تنها این نگرش بر فیلم «سوت پایان» مسلط نیست. به نظرم فیلم «سوت پایان» برآمده از نگرش های رئالیستی و اگزیستانسیالیستیِ فیلمساز به هستی است اما به شدت در نوسان! و این شاید بیش از هر چیز به ذهن آشفته فیلمساز برگردد، که در پشتِ ظاهر آرام فیلم، با ذهنی ناآرام و پر مسأله می کوشد سردرگمی هایش را به هم بچسباند و به تصویر بکشاند. نگرشی اگزیستانسیالیستی در نبردی تراژیک با رئالیسمی عریان، در لحظه لحظه فیلم در چالش است. از یک سو و با رخ نمودن ماجرای زندگی «ملیحه» از زبان سحر می شنویم که:«بالاخره یک کاری باید کرد» و از سویی، آوار شدنِ عریانیِ واقعیت، راه ها و راه حل ها را یکی پس از دیگری مسدود می سازد. در نتیجه، رئالیسمی عریان چنان بر فیلم سایه می افکند که هر کنشی را بی تأثیر و بی ثمر جلوه می دهد. فیلمساز می کوشد از واقعیت فاصله نگیرد و به عبارتی مستندنمایی را اصل قرار دهد و همین طور، نمی خواهد خود را به واقعیت بسپارد. نگاه اتوپیک هم به هستی ندارد، برای همین فیلم ساده است، چیزی را به رخ نمی کشد، پرمدعا نیست و رویکردی «مسأله محور» دارد. زیرا موقعیت های مرزی شکننده و تکان دهنده است. مساله ساز است. هنر فیلم «سوت پایان» نشان دادن صحنه های کم نظیر یا خیره کننده نیست، هنر فیلم بازتاب رنجی است برآمده از واقعیت های تلخ، از گسستن مفهوم بشریت، از «بشریتی» که پیوندهای خود را با «بشریت» از دست داده، و مهمتر اینکه، فیلمساز تلاش نمی کند با بدجلوه دادن یک یا چند شخص مساله را حل کند، موقعیت را به خوبی می نمایاند و می شناساند و این به نظرم ستودنی است. انتخابِ مرگ یا زندگی «دیگری»، و حق انتخاب میان «انتقام» و «بخشش» مفاهیمی هستند که در متن فیلم مرتب ذهن مخاطبان را مشغول می سازند. تلاش سحر و ساختن فیلمی برای متأثر ساختن خانواده مقتول اگر به جایی نمی رسد به این خاطر است که همه به «تیغ تیز» می اندیشند نه انسانی «زیر تیغ»... گشودن راز قتل هم در اصل قضیه تغییری بوجود نمی آورد! قرار است یک نفر اعدام شود؛ مساله این است. قاتل قصاص نمی شود، شخصی بی گناه اعدام می گردد، هیچ شفقت و عدالتی در کار نیست. بشر مانند آنچه در افسانه سیزیف بیان می شود محکوم است. اما آیا این تضادها در اجتماع هرگونه کوششی را بیهوده می سازد؟ بشر اگر بخواهد هم نمی تواند خود را نجات بدهد؟ سحر در نبردی تراژیک در «جهانِ رنج»، می کوشد در مرزهای اضطراب جایی برای امید بگشاید، واقع گرایی فیلم نکته ممتاز آن است، سحر منفعل نیست، می خواهد کاری بکند، کاری هم از دستش ساخته نیست، جز اینکه رنج می بَرَد و در رنج دیگری سهیم می شود و این تا اوج کوشش های او استمرار می یابد، ملالی پابرجا! سحر در بازی شرکت نمی کند، تن به بازی نمی دهد، به تعبیر سوزان سانتاگ:«فهمیدن با نپذیرفتن جهان به شکلی که هست آغاز می شود امکان فهم ریشه در توانایی ما در نپذیرفتن دارد.» سحر در وضعیتی دشواری است که قرار است از زیر سایه واقع گرایی رنج آلودی که فیلمساز مقدر ساخته! خارج نشود، گاهی فیلمساز از فرطِ اینکه می خواهد شعار ندهد، شعار می دهد! و به همه حق می دهد. به نظرم، فیلمساز هر چه می گذرد به تقدیرگرایی جبرآمیزی که ذهن اش را می آزارد هم مجال رخ نمایی می دهد و گاه تا مرز تسلیم پیش می رود. برای نمونه، هر چه پیش می رویم سحر به رئالیسم عریان نزدیک تر می شود و شاید این نزدیکی بتواند اساس و بنیان استواری برای یک اثر هنری باشد، پس فیلمساز عکس ها و تصاویری که در ذهن دارد را بازسازی می کند و گستره ای می آفریند تا امکان خوانش های دیگری هم از فیلم وجود داشته باشد. به تعبیر کامو:«هنر، به یک معنی، طغیان در برابر جهان است» و «اگر می خواهیم اندیشه ای را که از زندگی می سازیم، نجات دهیم باید به نجات بشر برخیزیم» و اینها همه در ذهن فیلمساز هست و نیست! افتان و خیزان پیش می رود، ولی به هر حال نجات بشر را در «دادن امکان عدالت به او» سراغ می گیرد. لوئی آراگون در نوشته ای با نام «مقدمه ای بر رئالیسم بی مرز» به نکته ای اساسی اشاره می کند که در امتداد همین بحث می توان به آن نظر داشت:«هنرمند رئالیست در بازی ای شرکت می کند که داور بازی جز خود او نیست، اما در بازی فقط خود او شرکت دارد. کسی که دارای چنین قریحه ای است اگر ببازد همه چیز را باخته است، از او هیچ چیز باقی نمی ماند» تا بر اساس چنین نگاهی، پایان بندی فیلم و چشمان بهت زده سحر به «ناکجا» و شاید، نسیم بی حواس مرگ که در مقصد همه شتاب ها حضور دارد، بهتر فهم گردد. زندگی یک انسان رو به پایان است و خانه ای در حالِ ساخت! سامان (همسر سحر) در موقعیتی که سحر در آن است، قرار ندارد، نمی خواهد هم قرار داشته باشد! موقعیت های مرزی انتخابی است، اجباری وجود ندارد، برای همین هم در پاسخ به اصرار سحر برای فروش خانه شان که هنوز ساخته نشده، نمی خواهد «ثمره دوتا دوتا تله فیلم ساختن» اش هدر رود! «بازی» و «زندگی» ایده های خوبی هستند و نشانه تیزهوشی فیلمنامه نویس اما در مرحله بعدی یعنی کارگردانی، چندان که باید رخ نمی نمایند یعنی قدرت ایده پردازی در فیلمنامه وجود دارد و روی کاغذ چشم نواز است ولی وقتی در متن داستان جلوی دوربین می رود دچار نوعی گنگی هم می شود زیرا وقتی کشمکش (Confilict) درونی می شود و نه میان شخصیت ها، و در درون شخصیت ها بیشتر موج می زد، ظرافت های دیگری را طلب می کند که در سوت پایان چندان دیده نمی شود. وقتی سحر به سامان می گوید:«تو همانی که من در دانشکده می شناختم؟» حکایت از تردیدی می کند که حجم انبوه دلتنگی هایش را درنوردیده اما آغاز این تردید و فاصله، در ادامه گم می شود! تردیدی که نتیجه یک مواجهه پیوسته و مستمر با «خود» است، و گویا سحر تقدیری جز این ندارد که نظاره گر «درهم شکستگی جهان» باشد و انهدام «خود» و دنیاها و رویاهای خود را در سحرگاهی نه چندان دور به تماشا بنشیند! اما نقدی دیگر؛ اگر هیچکاکی به سینما نگاه کنیم فیلم «سوت پایان» همچون قطاری که در حال حرکت سرعت می گیرد، نیست و بیشتر به واگن های از هم جدا شده ای می ماند که در فاصله های کم و زیاد از هم با ضرباهنگی نه چندان مناسب در حرکت هستند. انگار فیلمساز مرتب از ما می خواهد در اندیشه ها و رویاپردازی های او سهیم شویم، اما این بیشتر از عهده ادبیات ساخته است تا سینما. شاید بهتر باشد از سینما، سینما انتظار داشته باشیم و از ادبیات، ادبیات. ژان کلود کاریر، فیلمنامه نویس مشهور فرانسوی می گوید:«هر صحنه یا باید پاسخگوی پرسش های دیگری که از پیش از این طرح شده اند باشد و یا پرسش های دیگری را مطرح کند» و این پس از سکانسی که اشاره کردم (آنجا که سحر به سامان می گوید تو همانی که من در دانشکده می شناختم؟) روند سست تری می یابد و به همین خاطر ریتم فیلم را دچار اشکال می کند، در نتیجه به این می انجامد که ایده هایی داغ در دست هایی یخ، آب شوند! در حقیقت، ایده های خوب فیلمساز-فیلمنامه نویس، قربانی ضعف های تکنیکی می شود و به نظر می رسد لحظه های حساس فیلم طراحی نشده و بر مبنای همان ایده نخست پیش رفته است... پایان فیلم بسیار خوب درآمده است بویژه که «بسته» تمام می شود، نه «باز» و «رازآلود»، که اگر جز این بود منطقی نبود و با کلیت اثر همخوانی نداشت و این بسته بودن، دلیلی برای مدعای فیلمساز است در به تصویر کشیدنِ پیامدهای نوعی «بیهودگی» و «بی معنایی» در جهان... و مرگ بشریت

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

تسلط افسانه و اسطوره بر جامعه کوتاه مدت؛ گفت و گو با دکتر همایون کاتوزیان

ماهنامه مهرنامه، شماره 21، اردیبهشت 1391


گفت و گو با محمد علی همایون کاتوزیان

تسلط افسانه و اسطوره بر جامعه کوتاه مدت

محمد صادقی

 

 

دكتر محمد علی همایون کاتوزیان در مقدمه اش بر نشر دوم کتاب «اقتصاد سیاسی ایران» و در بخشی با نام «الگوی اصلی کتاب: نظریه استبداد ایرانی» به نکته هایی درباره تفاوت های جامعه ایرانی با جوامع اروپایی و نسبت طبقات مختلف با دولت و... اشاره داشت که اکنون در کتاب «ایران، جامعه کوتاه مدت و سه مقاله دیگر» آن را بیشتر می گشاید و مهمترین ویژگی‌های جامعه کوتاه مدت (1.مشکل مشروعیت و جانشینی و قربانی شدن بسیاری از فرمانروایان، سایر اعضای خاندان سلطنتی و نیز وزرا و فرماندهان نظامی در پای این مشکل، 2.بی اعتبار بودن مال و جان، 3.مشکلات انباشت و توسعه) را در آنچه به تعبیر وی، تاریخ آن تبدیل به رشته ای از دوره های کوتاه مدتِ به هم پیوسته شده، واکاوی کرده، و مخاطبان را برای فهم گره های تاریخی، فکری، سیاسی و اقتصادی به اندیشیدن درباره فقدان «انباشت تغییرات درازمدت» از جمله انباشت درازمدت مالکیت، ثروت، سرمایه و نهادهای اجتماعی و خصوصی (و آموزشی) فرا می خوانَد...

 

* آیا فکر نمی‌کنید در  واکاوی علل «کوتاه مدت» بودن جامعه ايراني كه در كتاب‌ها و نوشته‌هاي مختلف‌تان و از جمله كتاب آخرتان (ايران، جامعه كوتاه مدت) به آن پرداخته‌ايد بتوان به «عقلانیتِ غایب»  و خردستیزی به‌ویژه در ادبیات ایران هم پرداخت؟ در ایران و در پیشینه تاریخی‌مان شاید بیش از هر چیز با «نظامیه‌ها»، که از بحث و نقد و نظر و استدلال گرایی به دور بوده اند، مواجه ایم، آیا این تفاوت ها در امتداد قیاس‌های جنابعالی (بین جامعه ایرانی و جوامع اروپایی) در کتاب «ایران، جامعه کوتاه مدت و سه مقاله دیگر» می‌تواند قرار بگیرد؟


هر جامعه‌ای مولود شرایط مادی و معنوی خود است. یعنی «علت العلل» ویژگی‌های جامعه هر چه بوده باشد، خود آن ویژگی‌ها در حفظ و ادامه خود نقش اساسی خواهند داشت. یعنی مثلاً علت اولیه پدیدآمدن ویژگی استبداد و کلنگی بودن یک جامعه هر چه باشد، فرهنگی که بر آن استوار است هم علت و هم معلول وجود و ادامه آن ویژگی‌ها خواهد بود. در هر جامعه‌ای اشکال گوناگون خردگرایی، عاطفه‌گرایی، واقع‌گرایی و جز آن وجود دارد اما نسبت این‌ها به یکدیگر در جوامع گوناگون متفاوت است. شعر، عرفان، مذهب، افسانه و اسطوره در جامعه ایران خیلی بیشتر از نظریات منطقی، اندیشه‌های خردگرایانه و الگوهای تجربی و ابطال‌پذیر نفوذ و رواج داشته و دارد. هیچ‌کدام از این‌ها چیز بدی نیست و ارزش و اهمیت خود را دارد و از جمله می‌توان گفت که شعر فارسی بزرگترین دستاورد فرهنگی تاریخ ایران است. بی جهت نیست که اخوان ثالث (در شعر "آخر شاهنامه") گفت:«زندگی مان شعر و افسانه.» اما نکته مهم دقیقاً در همین جاست که وقتی کل زندگی چنان زیر نفوذ شعر و افسانه قرار گرفت که جای زیادی برای عقل و استدلال و مشاهده علمی باقی نگذاشت، دید انتقادی از دست خواهد رفت و بعضی از راه‌های پیشرفت برای جامعه مسدود خواهد شد. من به تجربه دیده‌ام که خیلی اوقات وقتی مسأله ای مطرح می شود و دو نوع توضیح و تحلیل درباره آن ارائه می‌شود، آن شرحی که افسانه ای یا احساساتی یا اسرارآمیز است از توضیحی که بر پایه عقل و منطق و تجربه قرار دارد موثرتر است. و این فقط ویژه عوام نیست، بلکه درباره درس‌خواندگان و نخبگان نیز صادق است. وگرنه چگونه می‌توان فهمید که عرض و طول کل یک جامعه ـ از دارا و ندار و دانا و نادان ـ هر کس و هر چیزی را که دوست ندارند «غرب زده» و ناشی از «غرب زدگی» بدانند، و این را بهانه غرب‌ستیزی قرار دهند. یا چگونه می‌توان نفوذ تئوری توطئه را ـ که همه مسائل و مشکلات جامعه را از چشم جنّ و پری خارجی و داخلی می‌بیند ـ در رگ و پی جامعه توجیه کرد. یک مثال از هزاران تجربه خود بزنم. چند ماه پس از چهار برابرشدن بهای نفت برای دیدار کوتاهی به تهران رفتم و در یک مجلس مهمانی که همگان «دکتر» و «مهندس» و دارا یا مرفّه بودند دیدم که فریاد همه از بالارفتن قیمت ها بلند است. هر کس چیزی می گفت تا آنکه یکی به من گفت «تو که اقتصاددانی به ما بگو چرا در حالی که مدعی‌اند رفاه در مملکت افزایش یافته قیمت ها این طور بالا می‌روند» گفتم دلیلش ساده است. افزایش درآمد نفت را ناگهان در جامعه توزیع کرده‌اند. در نتیجه درآمدها بالا رفته و تقاضا برای کالاها و خدمات مصرفی و تولیدی به شدّت افزایش یافته است. از سوی دیگر عرضه محدود است و نمی توان آن را در کوتاه مدت شدیداً افزایش داد. در نتیجه قیمت‌ها بالا می رود. همه به یکدیگر نگاه کردند و همان که از من سوال کرده بود گفت «آقا برای من تحلیل علمی می‌کند. آقاجان این حرف ها چیست. نمی‌خواهند بشود؛ نمی‌خواهند درست بشود؛ نمی‌گذارند درست بشود...» من دیدم که این توضیح که (لابد انگلیسی ها) «نمی خواهند بشود» از تحلیل من تأثیر بیشتری در آن جمع داشت. شما ملاحظه فرمایید که چگونه عموم مردم ـ و درس خوانده ها بیشتر از بیسوادها ـ مثل نقل و نبات افسانه‌سازی می‌کنند که مثلاً فلان مقام داخلی یا خارجی در پشت درهای بسته به مقام دیگری چیزی گفته، یا این‌که «می‌خواهند فلان کار را بکنند»، درست انگار که خودشان زیر میز بوده‌اند و همه چیز را دقیقاً شنیده‌اند یا ـ بهتر ـ ضبط کرده اند. و بیان این گونه افسانه‌ها غالباً با عبارت «می‌گویند» آغاز می‌شود؛ بدون این که حتّی یکی بپرسد چه کسی می‌گوید و از کجا می‌داند. بلکه برعکس، با اشتیاق فراوان گوش فرا می‌دارند و سپس عیناً یا با افزایش چیزی از خود برای دیگران نقل می‌کنند. مکتب‌های فرنگی‌ای که شما نام می‌برید محصول یکی دو قرن اخیرند، گو این‌که اگزیستانسیالیسم خردگرایانه نیست. ولی در هر حال جامعه ایران یک قرن بیشتر است که با دستاوردهای فکری غرب آشنا شده، پس چرا چیز زیادی از آن نیاموخته است که البته منظورم تکرار و تلقین طوطی وار (و غالباً مغلوط) کلمات قصار ولتر و مارکس و دیگران نیست. اگر منظور شما از «نظامیه ها» واقعاً مدارس نظامیه قرون دوازدهم و سیزدهم است طبیعی است که در آن‌ها علوم زمان خود را درس می‌دادند و از جمله خیام و غزالی در آن‌ها درس دادند و سعدی در یکی از آنها درس خواند. موضوع این است که چرا آن‌ها مانند مدارس (کالج‌های) آکسفورد در بلندمدت ادامه نیافتند و متحول نشدند. موضوع این است که چرا از ابن سینا و محمد بن زکریای رازی و بیرونی و غیره یک مکتب بلندمدت ساخته نشد. موضوع این است که چرا سعدی که در حدود سه قرن پیش از اومانیست های مسیحی، یک اومانیست بود پایه گذار یک اومانیسم پایدار نشد.

* سعدی همین طور است که می گویید اما اغلب حكما و شاعران ايراني علوم عقلی و تجربی را رد کرده و این همه را «علم بنای آخور و عماد بود گاو و اشتر» می پنداشتند و حاکمیت تفکر جبرگرایانه‌ای را در این سرزمین عمق و امتداد بخشیدند.


هر جامعه کهنسالی سنت‌های عرفانی گاهی بزرگ دارد. کلّ مسیحیت پایه‌اش بر عرفان است و هنوز صوامع مسیحی که شبیه خانقاه های اهل تصوف هستند وجود دارند. کلّ بودائیسم و شاخه های گوناگون آن نیز به این گونه آراء و عقاید و نهادها استوارند. اکثریت مردم چین و نیمی از مردم ژاپن بودائی (در مورد ژاپن ذِن-بودائی) اند. اما این مانع نشده است که جوامع منسوب به این سنت‌ها و اعتقادها الزاماً از پیشرفت‌های فلسفی و عقلی و علمی محروم شوند یا عقب بمانند. در همین روزگار نزدیک به ما هم نیچه و شوپنهاور و کیر که گارد و برگسون و هایدگر و حتّی سارتر (پیش از آنکه نوعی مارکسیست شود) را نمی توان فیلسوفان خردگرا نامید و بعضی صریحاً خرد گریزند. غزالی و مولوی و مانند آنها گناهی نکردند که صوفی مسلک و عارف مشرب بودند، و جبرگرایی هم خاصّ آنان نیست بلکه مسلک اشعریان است. مسأله ما این است که چرا مکتب های بلندمدت علمی و عقلی پدید نیاوردیم؛ چرا در غالب ما یک صوفی کوچک وجود دارد؛ چرا این همه تحت تأثیر عرفان کلاسیک قرار داریم؛ چرا برخورد انتقادی و منطقی در جامعه ما ضعیف است؛ چرا بیشتر داوری های ما بر مبنای عاطفه و احساسات است؛ چرا پاسخ یک مسأله جدی با یکی دو بیت (غالباً) عرفانی داده می شود. عرفان در هر اجتماعی برای خود جایی دارد، اما مولوی و عطار مسئول رفتار و کردار ما نیستند.

 

* در کتاب اخير یکی از دغدغه های جنابعالی مسأله «شبه مدرنیسم» و تقلید دلبخواه و بی ترتیب از اروپا است، و در ادامه «دوره های کوتاه مدت به هم پیوسته» را نتیجه سه ویژگی جامعه کوتاه مدت می دانید. می خواستم بدانم کوشش های نخبگان و روشنفکران را در انتقال مفاهیم جدید به متن جامعه و بالابردن سطح فرهنگ عمومی (و اصلاح فرهنگ) چگونه ارزیابی می کنید؟ و به نظرتان جریان های روشنفکری ایران در دوره‌های مختلف پس از مشروطه تا چه اندازه با ژرفای فرهنگ و تمدن نوین غرب آشنایی داشته اند؟


بله، به این دلیل که صد سال است از این کتاب‌ها خوانده‌ایم ولی هیچ تغییر بنیادی در اخلاق و رفتارمان پدید نیامده است. چنانکه از پاسخ به سوال اول بر می‌آید این مسائل و مشکلات پیش از اینکه علمی باشند، اخلاقی و رفتاری و عادتی‌اند. مگر کسانی که در جامعه مثل نقل و نبات افسانه سازی می کنند، گاهی به یکدیگر امیدهای واهی می دهند، و گاهی توی دل یکدیگر را خالی می کنند، کتاب نخوانده اند و مدرسه و دانشگاه نرفته اند. ما سیاه و سفید زیاد داریم ولی نقد و انتقاد و برخورد انتقادی (که منظورم از آن الزاماً منفی نیست) کم. زود زنده باد می گوییم و زود مرده باد. زود امیدوار می شویم و زود ناامید. در همه احوال وضع موجود را جهنم می پنداریم و باور داریم که "اگر فقط چنین و چنان شود" به بهشت موعود می رسیم. علم و دانش و پیشرفت و آزادی مفت به دست نمی آید بلکه کار می برد، حوصله و شکیبایی می خواهد، طول می کشد و بدون استمرار و تداوم حاصل چندانی نمی دهد. و نتیجه اش نیز بهشت برین نیست بلکه پیشرفت نسبی ست و جامعه بهتر. شبه مدرنیسم (اعم از انواع چپ و راست آن) خود مولود کم حوصلگی و ذوق و شوق کودکانه ای بود که با این تئوری یا آن اقدام قرار بود ایران یک شبه، شوروی یا فرانسه و آمریکا شود، بلکه از آنها هم جلو بزند و به "تمدن بزرگ" برسد. تمدن بزرگی که درست در «دروازه هایش» یک انقلاب عظیم شد، و انقلاب عظیمی که بجای بهشت بی طبقه یا «علی گونه» در یک کوتاه مدت دچار نفاق و انشقاق گردید. البته نباید منکر پیشرفت هایی شد که در صد سال گذشته به دست آمده است. موضوع صحبت ما تغییرات بنیادی، بلندمدت و خودگردان است. خیلی خواندیم، خیلی گفتیم، خیلی خیالبافی کردیم و چیزهایی هم ساختیم و یاد گرفتیم، ولی راستش این است که با آنچه شما «ژرفای فرهنگ و تمدن نوین غرب» می نامید آشنایی زیادی پیدا نکردیم. اصل اول نقد و انتقاد است به جای زنده باد و مرده باد. اصالت «فرهنگ و تمدن نوین» به غربی بودنش نیست بلکه به علمی بودن و انتقادی بودن آن است. روشنفکری هم از این نظرها با باقی جامعه فرق چندانی نداشت و غالباً اسیر مذهب های زمینی بود.


* در یکی از مقاله‌های کتاب (ملک الشعرای بهار در دوران مشروطه) به فضای ادبی و اجتماعی ایران نظر دارید. به نظر می‌رسد در دوره مشروطه و حتی در دوره های بعدی، مفهوم و کارکردِ کار روشنفکری با کار فلسفی و کار انقلابی (مبارزه) به دشواری از هم جدا می شود. جنابعالی در بررسی کارکرد نهاد روشنفکری این موضوع را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ دیگر اینکه؛ زبان شعر و زبان ادبی، زبان عاطفه است و زبان روشنفکری، زبان عقل و منطق (که باید به‌ دور از ابهام و ایهام باشد) به نظر می رسد این دو را همچنان می توان «درآمیخته با هم» در ادبیات روشنفکری ایران جستجو کرد، آیا این، راه و مسیر کار روشنفکری را دشوارتر و پیچیده تر نمی‌سازد؟

روشنفکری البته در انقلاب مشروطه و پس از آن –چه به شکل مثبت چه منفی- نقش مهمی داشت، غالباً با آرزوهای دور از دسترس، و خشم و عصیانی که از دور از دسترس بودن آن حاصل می شد. به یادم آمد که خلیل ملکی یک بار در ارتباط با سرنوشت جبهه ملی دوم نوشت: از بس که سنگ های بزرگ برداشتند بالاخره از زدن، چشم پوشی شد. مقاله‌ای که از آن یاد کردید هم وجوه ادبی دارد هم سیاسی، و این چیز تازه‌ای نیست چون در تاریخ ایران ـ به‌ویژه ایران قرن بیستم- سیاست و ادبیات به هم نزدیک بوده اند. اما درس سیاسی مهمی که از آن در می آید همان موضوع دوری از افراط و تفریط است. در آن مقاله می بینیم که برخلاف عموم روشنفکران و انقلابیان ـ و با حفظ اصول و عقایدش ـ بهار روشی اعتدالی در پیش گرفت و دچار آرمان‌گرایی و عاطفه‌زدگی نشد. روشنفکری مثل غالب وجوه دیگر جامعه در قرن بیستم دچار افراط و تفریط بود، چه در زمانی که مشروطه خواه بود، چه وقتی عملاً از مشروطه خواهی برید. یعنی روشنفکری هم مثل دیگران گرفتار «همه یا هیچ» بود که از ویژگی‌های سنّت شهید پرستی است. یک نمونه بزرگ آن در دوره مشروطه فاجعه شوستر بود. دولت ایران مورگان شوستر جوان لیبرال آمریکایی را با اختیارات زیاد خزانه دار کلّ کرد. شوستر مردی درستکار و کم تجربه و ایده‌آلیست بود و راه و رسم مدیریت در اوضاع و احوال ایران را نمی دانست. هم هیئت حاکمه ایران را خشمگین کرد هم دولت جابر و قاهر روس را که در شمال ایران تقریباً حکومت می کرد. وقتی هم که روس ها به مناسبت پاره ای از اقدامات شوستر از دولت ایران خواستند که عذرخواهی کند خون ملت به رهبری روشنفکری به جوش آمد و با فریادهای «یا مرگ یا استقلال» طبل آمادگی برای شهادت نواخته شد. در جایی که می شد با یک ژست فروتنانه آتش خشم روس ها را فرو نشاند واکنش تند و بی حساب ملت غیور و رهبران روشنفکرش سبب شد که روسیه تزاری لشگر خود را در شمال با تهدید به اشغال تهران به حرکت آورد. در نتیجه، و در آخرین لحظات، دولت ایران ناگزیر شد به تقاضاهای بعدی و صد البته بدتر و شدیدتر روس ها –از جمله عزل و اخراج شوستر از ایران- تن در دهد و باز هم از روی ناچاری، مجلس را منحل کند. آن گاه درسی که از این فاجعه گرفته شد این نبود که ملت خیلی بیش از توانایی اش عمل کرده بود و به جای یک سازش عاقلانه با حداقل هزینه، با شعارهای توخالی و انتظارات غیرممکن تا مرز فاجعه پیش رفته بود. بلکه این بود که دولت «نوکر روس ها» است و اصلاً با روس ها تبانی کرده بود که به آن ترتیب شوستر را معزول و اخراج کند. از این نمونه ها خیلی خیلی زیاد است. اگر مصدق به بهترین نحو ممکن دعوای نفت را حل می کرد (و به این ترتیب کودتا پیش نمی آمد) تا روز قیامت می گفتند که نوکر انگلیس و آمریکا بود و منافع ملت ایران را به آنها فروخت. دیگر چه عرض کنم...اول باید «کار روشنفکری» را تعریف کرد. کار روشنفکری ما غالباً ایمان و اعتقاد مذهبی به ایدئولوژی ها و چارچوب های فکری بسته بود. یعنی حتی با اینکه برخی از این ایدئولوژی ها مبانی خردگرایانه داشتند، شور و هیجان و عشق و ایمانی که روشنفکری نسبت به آنها نشان می داد خردگرایانه و روشنفکرانه نبود. عاطفه به خودی خود چیز خوبی است. مثلاً ممکن است که شما به دلایل عاطفی خواهان افزایش بر حقوق یک گروه یا طبقه باشید و با نظریات و روش های خردگرایانه در راه آن بکوشید. ولی وقتی که به دلایل عاطفی شما به یک مذهب زمینی ایمان می آورید و جهان را فقط از زاویه تنگ آن می بینید آن گاه کارتان نه فقط ممکن است سودی نیاورد بلکه زیانبخش هم باشد. شعر گفتن بسیار خوب است و روشنفکر می تواند شاعر نیز باشد. موضوع این است که ما نسبت به مسائل و مشکلات جامعه دیدی شاعرانه نداشته باشیم و با زبانی شاعرانه آنها را تشریح و تحلیل نکنیم. عرفان جای خود دارد ولی عرصه اجتماع و اقتصاد و سیاست عرصه جذبه و شوق نیست بلکه محل بحث و استدلال و مشاهده و تجربه است.

* جامعه کوتاه مدت را می توان جامعه موج سالار  و موج سوار هم نامید. اکنون هم به نظر می رسد گرایش به این موج پست مدرنیسم نوعی شیطنت نابالغانه باشد که به سود و سودای این سفر مخاطره آمیز نظر ندارد. این پرسش را از آن رو مطرح می کنم که به نظر می آید، در جوامعی که هنوز حداقلی از عقلانیت، جامعه مدنی، دموکراسی، آزادی و... را تجربه نکرده اند، طرح چنین اندیشه هایی راهگشا نخواهد بود. نظر جنابعالی چیست؟

 

جامعه کوتاه مدت مسلماً جامعه موج سالار و موج سوار است چون با یک موج می آید و با موج دیگری می رود. پست مدرنیسم اقیانوس وسیعی است که تقریباً هر چیزی را می توان از توی آن درآورد و این مصاحبه جای بحث درباره آن نیست. چه مارکسیسم-لنینیسم چه پست مدرنیسم، مسأله اصلی دربست پذیرفتن و غیرانتقادی برخورد کردن با آراء و عقاید مد روز است. هیچ فکر و اندیشه ای نه صددرصد بی فایده است و نه کاملاً درست و بی برو و برگرد. موضوع این است که نباید لنگ انداخت و تسلیم بلاشرط شد. مقولات علمی و هنری چنان نیستند که بتوان با نام بردن از یک اندیشمند و نقل قول از یکی دیگر تکلیف همه چیز را روشن کرد. پست مدرنیسم پاره ای وجوه شبه رمانتیک و خردگریز دارد اما خیلی از وجوه آن قابل بحث و نقد و بررسی است. آنچه باید بر آن اصرار ورزید نقد، نقد و باز هم نقد است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

توقف در مرز دیگری

روزنامه شرق 28 فروردین 1391

15 آوریل 1980 سالروز درگذشت ژان پل سارتر

توقف در مرزِ «دیگری»

محمد صادقی

 

در فلسفه اگزیستانسیالیسم «طبیعت بشری» وجود ندارد، سخن از «وضعیت بشری» است؛ هیچ گونه طبیعت بشری که بتوان بر آن تکیه کرد، در کار نیست. این پندار، مقدمه ای برای دگرگون ساختن و تغییر در وضعیت های کنونی به شمار می رود، تا موجودی که «می اندیشد» و بودن «خود» را خارج از چنین مبنایی (می اندیشم پس هستم) معنا نمی کند، راهکارهای افکندن «طرح بودن خویش» را عملی سازد. اگر در آثار سارتر بیندیشیم، با نشان دادنِ انبوهی از پلشتی ها، بدی ها، زشتی ها و... روبرو می شویم و این همان موضوعی است که «فرانسوا موریاک» با انگشت نهادن بر آن مکتب سارتر را «اصالت کثافت» می خواند! و سارتر در پاسخ به این اظهارنظر، پنهان کردن بدی ها و پلشتی ها را به عبارتی، خلع سلاح بشر در برابر دشمنی خطرناک می داند که به نظر می رسد حق با اوست و موریاک، شاید دچار سوء تفاهم بوده است. به تعبیر مری وارنوک «سارتر توانایی فروغلتیدن در نحوه جادویی فهم چیزها را با توانایی تخیل پیوند می دهد» به وسیله ادبیات، بدی ها و تیرگی ها را نشان می دهد، آدمی را به نیرویی خارج از او امیدوار نمی کند (زیرا این امیدواری نتیجه ای جز رخوت در پی نخواهد داشت) و چون باور دارد، بشر، بدون هیچ اتکاء و دستاویزی، و هیچ مددی، محکوم است که در لحظه بشریت را بسازد، مسئولیت بشر را در برابر خود و جامعه بشری خاطرنشان می سازد که چنین نگرشی بی تردید، دلهره آور و سنگین نیز هست. اما آیا چنین اندیشه ای انزواگزینی را به دنبال خواهد داشت؟... فلسفه سارتر، از آن رو که در وجودِ انسانی غور می کند، همان طور که گابریل مارسل درباره آن می گوید؛ بر مسئولیت مطلق انسان تاکید می کند، او را با وجود انتخاب های اش ارزشگذاری (ارزشگذاری اخلاقی) می کند و... هر چند نظر به نقش آفرینی او، در طرح ریزی وجودِ انسانی اش و در نتیجه، طرح ریزی جهان انسانی دارد، سرشار از ملالی ست برآمده از طبیعت وجودی او! و نه طبیعت بشری او و بر این اساس، فلسفه ای ست که با ایجاد «پرسشگری» درباره چنین و چنان بودن و «شدنِ» انسان و چند و چون انتخاب های اش، او را به مرز انزواگزینی نزدیک می سازد، هرچند قصدش غیر از این باشد. از چنین نگرشی ست که گویی «تنها ماندن» سرنوشت محتوم انسان است، انسانی که آزاد است، آزادی دیگری را حرمت می نهد و «شدن» اش که رابطه ای تنگاتنگ با تنهایی اش دارد، مجال بیشتری فراهم می آورد تا او را از همدلی با دیگری بازدارد، و او را در مرزهای «دیگری» متوقف سازد. سارتر، در «اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر» می کوشد این ناامیدی و یأس را نفی کرده و اگزیستانسیالیسم را «مکتب خوشبینی» بنامد که «سرنوشت بشر» در دست اوست و «سرشت بشری» افسانه ای بیش نیست، و امیدی جز به «عمل» نمی توان بست، اما دلهره ها و تردیدهای موجود در فلسفه سارتر بستر لازم را برای درنوردیدن همه تلاش ها در این مسیر در خود دارد؛ زیرا بیش و پیش از هر چیز بر وجود انسان تکیه دارد و از این رو انسان را مسئول وجود خویش می داند. انسان در نظر او، پیش از هر چیز طرحی است که در درون گرائی خود می زید، پیش از هر چیز همان است که طرح تحقق و شدنش را افکنده است. ولی آیا به این صورت تکلیف همه چیز روشن می شود؟ این پرسشی است که یکی از پاسخ های محتمل آن را می توان در آثار آلبر کامو بویژه با طرح عنصر «رنج بشری» جستجو کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

پنجره ای رو به خیابان بارتولومیسکا

روزنامه شرق، 14 فروردین 1391


پنجره ای رو به خیابان بارتولومیسکا

محمد صادقی

کمونیست ها نمی توانند دموکرات واقعی باشند، مگر به دو شرط: اول اینکه مارکسیسم را مالک انحصاری حقیقت ندانند؛ دوم اینکه استخوان بندی انعطاف ناپذیر، دیوارکشی سخت در عقاید و تمرکزطلبی مرسوم را که پایه استبداد است، رها کنند؛ به عبارت بهتر، دیگر کمونیست نباشند.

موریس دو ورژه

 

اگر میلان کوندرا در سپتامبر 1968 که به غرب می رود، بهار پراگ را همچنان ناشناخته می پندارد به این خاطر است که هنوز تانک های روسی در خیابان های پراگ مقابل چشمان اش هستند که جوانی پاریسی با لحن تند، پرسش های خود را با او در میان می گذارد؛ «شما چه می خواهید؟»، «آیا به همین زودی از سوسیالیسم خسته شده اید؟» و... هنگامی که جوانان و دانشجویان پاریسی با بی اعتمادی و بی اعتنایی به پراگ می نگریستند، شاید چیزی جز یک لبخند نمی توانسته به توهم های آنها پاسخ گوید! بهار پراگ، همبستگی «خرد پیری» و «شور جوانی» است و تعریف خاص خود را دارد. راهی دشوار که از یک سو آن را باید در دهه 1960 و خلاقیت ها و کوشش های هنرمندان، نویسندگان، فیلمسازان و... و از سوی دیگر، در فهم عمیق الکساندر دوبچک از وضعیتی که چکسلواکی در آن بسر می بُرد و اراده پولادین و مسیری که با ظرافت پیمود، جستجو کرد. دوبچک در گفت و گویی در ژوئن 1968 (مصطفی رحیمی آن را به فارسی ترجمه کرده) بر حقوق بشر، دموکراسی، انتخاب روش های زندگی به دلخواه خود نه حاکمان، شرکت دادن مردم در اداره کشور، ضرورت ایجاد اقتصادی بخردانه و... تأکید کرده، سوسیالیسم را منهای آزادی نپذیرفته، و سوسیالیسم یا هر نظام اجتماعی جدید، را بدون دموکراسی ناکارآمد می خوانَد. هنگامی که بر رقیب خویش «آنتونین نووتنی» پیروز می شود، بی درنگ، از یوزف پاول، وزیر کشور خود می خواهد تا چهارچوب اداری و اجرایی اعاده حیثیت عمومی قضایی از همه قربانیان بی گناه سرکوب استالینی را تدوین کند و چنانچه خود می گوید این مسأله بیش از هر چیز به قلب او نزدیک بوده... اما هرچند منتقدان در واکاوی بهار پراگ بخواهند تندروی ها و کُندروی های شخص وی را برجسته سازند، یک موضوع روشن را در نظر نمی گیرند؛ او به زمان نیاز داشت و این را، هم خودش، هم «برژنف» به خوبی می دانستند! و مهمتر اینکه او هیچ گاه نمی پنداشت که مناسبات داخلی ارودگاه چپ تا این اندازه خشن و به دور از شرافتمندی باشد. خود می گوید:«در شرایط متمدنانه، قربانیان معمولا انتظار راهزنی ندارند.»... کوندرا، این تصویرهای ناخوشایند و آزاردهنده را از پنجره آپارتمان اش در خیابان بارتولومیسکا به مخاطبان می نمایاند (و بهتر از هر نوشته ای در داستان فرشته ها که احمد میرعلایی به فارسی ترجمه کرده) از روزگاری سخن می گوید که «بشریت» تمام پیوستگی خود را با «بشریت» از دست داده، قلعه تاریخی پراگ در بالا و تاریخ باشکوه زندانیان در پایین (ساختمان های پلیس) و با یادآوری اعدام «میلادا هوراکووا» و «زاویس کالاندرا» از دایره رقصان و خندانِ هموطنان اش جدا شده و خود را «متعلق به کالاندرا می داند نه آنها» در جایی نیز، پایان بندی زندگیِ شعله وار «یان پالاک» دانشجوی فلسفه دانشگاه کارل که در 16 ژانویه 1969 در مرکز شهر پراگ خود را به آتش کشید و دوبچک آن اقدام (و اقدام های مشابه آن در شهرهای دیگر را که جلوی انتشار خبر آنها گرفته شد) را یک ابراز مخالفت تک نفره نامید، به پرسش می گیرد. به نظر کوندرا این اقدام همان قدر نومیدانه و با تاریخ سرزمین اش بیگانه بود که ریخت و قیافه تانک های روسی... پراگ اگر قبل از آزادسازی های 1989 و استقرار «دکترین سیناترا» راه خود را انتخاب کرد و طعم خوش آزادی را هرچند اندک، زودتر از ورشو، بخارست، برلین شرقی و... چشید، به این دلیل بود که در دهه 1960 مردم و بویژه روشنفکران آن سرزمین (نمایشنامه نویسان، نویسندگان، شاعران و...) با یأس و ناامیدی در ستیز بودند، و این شاید مهمترین نکته در بازخوانی رخدادهای 1968 در چکسلواکی باشد.



+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

زندگی نامه دکتر اسلامی ندوشن در گفت و گو با او

ماهنامه مهرنامه، ویژه نامه نوروز 1391، شماره 20


زندگی نامه دکتر اسلامی ندوشن در گفت و گو با او

محمد صادقی

دکتر محمد علی اسلامی ندوشن (متولد سال 1304) مترجم و نویسنده مشهور ایرانی است که آثار ارجمندی همچون؛ «ایران را از یاد نبریم»، «داستان داستانها»، «زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه»، «ایران و تنهائیش»، «هشدار روزگار»، «ایران چه حرفی برای گفتن دارد»، «راه و بی راه»، «سخن ها را بشنویم» و... پدید آورده و اگر درباره وی بتوان سخنی گفت که هم کوتاه باشد، هم کامل، و او را به خوبی بشناساند، سخنی شایسته تر از سخن دکتر اصغر دادبه نمی توان سراغ گرفت که وقتی در همایش جهانی «از بلخ تا قوینه» وی را برای سخنرانی به جایگاه سخنرانان فرا می خواند، گفت:«در معرفی استاد همین بس، که اگر در این سال ها خود را فراموش کرده باشد، لحظه ای ایران را از یاد نبرده است» ...در گفت و گویی که پیش رو دارید، به زندگی دکتر اسلامی ندوشن پرداخته ام. البته وی در کتاب «روزها» که سه جلد از آن منتشر شده (و جلد چهارم آن هم مدت هاست در وزارت ارشاد مانده است) به دوره های مختلف زندگی خویش پرداخته، از این رو، من نیز پس از بازخوانیِ «روزها» این گفت و گو را انجام دادم تا از تکرار مطالب قدری کاسته شود.

 

اگر موافق باشید، گفت و گو را با دوران کودکی جنابعالی آغاز کنیم. در جلد اولِ «روزها» خوانده بودم که تاریخ تولدتان را برای اینکه به سرنوشت فرزندان قبلیِ خانواده دچار نشوید پشت کتابی ننوشته و هر کاری را نیز که درباره آنان انجام داده بودند درباره جنابعالی انجام ندادند و از این رو به دایه ای سپرده می شوید، که ابراز می دارید، بزرگ تر که شده بودید بیشتر به خوبی های او پی برده بوده اید.

جریان کودکی خود را در روزها (جلد نخست) آورده ام. آن را از بزرگترها شنیده بودم. دو تن از برادرهای من در بچگی به ثمر نرسیده بودند، و پدر و مادرم بیم داشتند که من نیز مانند آنها بشوم، از این رو این احتیاط را به کار بردند... من آخرین فرزند خانواده بودم، فرزند دیگری که بود خواهرم بود که او نخستین بود. بقیه، چند پسر، از همان شیرخوارگی بر اثر آبله یا امراض دیگر کودکی مرده بودند. به همین سبب خوش یمن نشمرده بودند که تاریخ تولد مرا پشت کتابی یادداشت کنند، زیرا تاریخ تولد دیگران که یادداشت شده بود، آنها را به ثمر نرسانده بود، و خواسته بودند هر کاری که درباره آنان شده است درباره من نشود. حتی مرا از خوردن شیر مادر بازداشته بودند، به پندار آنکه این شیر ناگواری ای در خود دارد و بچه ها را بارآور نمی کند (که بی پایه بود) و از همان آغاز به دایه ای سپرده بودند که تا به آخر او مرا شیر داده بود، زنی نجیب و فصیح که قرآن را با قرائت بسیار درست می خواند... کودکی من در میان پنجره های رنگی و نور و آفتابی که از پشت آنها می تابید، شناور گشت... ما در خانه شش نفر بودیم، پدر و مادرم و خواهرم و من؛ و نیز معصومه و سید ابوالحسن که خدمتگزار خانه بودند. سید ابوالحسن کارش پیغام بردن و پیغام آوردن و کارهای متفرق کوچه بود... اما معصومه داستان دیگری داشت. او در خانه ما به دنیا آمده و همان جا بزرگ شده بود و با آنکه شوهر کرده بود هرگز به خانه شوهر نرفته بود و فرزندی هم نیاورده بود، و بعد هم تا پایان عمرش که هفتاد و چند سال بود در خانه ما ماند و همان جا مرد. مادرش گوهر نیز در خانه نیای من همین وضع را داشته بود. سراسر عمر خود را در آنجا گذرانده بود. این مادر و دختر با زندگی ما پیوند جدایی ناپذیر یافته بودند. من به معصومه به همان اندازه انس داشتم که به مادرم *

 

کبوده چگونه جایی بود؟ و اکنون در چه وضعیتی قرار دارد؟

کبوده که آن را نام مستعار «ندوشن» قرار داده ام، ده دور افتاده ای است در میان سه ناحیه یزد، اصفهان و فارس. بسیار قدیمی. در صد کیلومتری یزد، که پیش از آمدن اسلام، مردمش با آیین دیگری زندگی می کردند، که نمی دانیم چه بود، زیرا آثار گورهائی در آن دیده می شود که رو به قبله نیست. اخیرا هم در غارهای نزدیک آن نقوش سنگی چند هزارساله ای کشف شده است که حکایت از سکونت مردمی از پیش از تاریخ دارد. ندوشن که حتی اسم آن هم از قدمتش حکایت دارد، در زمانی که من کودک بودم، هنوز آداب و رسوم کهن پیش از اسلامی در آن رواج داشت، از جمله ستایش آتش که شرح آن را در «روزها» آورده ام. در زمان کودکی من معروف بود که چهارصد خانوار در آن زندگی می کنند، یعنی در حدود دو هزار نفر. الان با وجود آنکه جوان هایش در جستجوی کار پراکنده شده اند، باز افزایش جمعیت و دگرگونی به آنجا هم سرایت کرده است. در تقسیم بندی جدید، شهر شناخته شده، در حالی که بوئی از «شهریت» نبرده. اما گسترده شده و تغییر کرده، بطوریکه من اگر اکنون وارد آن بشوم، جایگاه خانه قدیمی خودمان را پیدا نمی کنم.

 

غیر از ادبیات کهن، و کتاب هایی که دایی و خاله تان (آثار مولوی و سعدی) به شما شناساندند، چه کتاب هایی خوانده بودید؟

یک کتاب اوراق شده کهنه بود، حاوی معجزه امام ها که معجزه هر یک را با آب و تاب بیان می کرد. من آن را می خواندم و شگفت زده می شدم. البته امیرارسلان و حسین کرد شبستری را هم دوست می داشتم. کتابخوانی در روستای ما رایج نبود. به همین سبب مادر من از کتابخوانی من نگران می شد و آن را برای یک نوجوان علاقه ای غیرعادی می شناخت.

 

نکته جالبی در «روزها» هست و آن آرزویی است که در سر داشتید. کودکان در خیالپروری های خویش همواره آرزو می کنند که وقتی بزرگ شدند، چه کاری خواهند کرد اما آنچه در ذهن جنابعالی می گذشته متفاوت بوده است:«الگوی انسان آرمانی ای که در برابر رویم بود، نه امیر بود و نه وزیر؛ قدرت و ثروت و بروبیا در کار نبود، آنچه در آرزویم بود آن بود که روزی بتوانم کتابی بنویسم که سرآمد کتابها باشد» از همین رو آن سید روضه خوانی که در کتابفروشی بازار «میر» می بینید که کتابی هم نوشته بوده بیش از تاجر و فرماندار و... نظرتان را جلب می کند. به عبارتی می خواسته اید پاسخی به پرسش های انسانی بدهید که از دغدغه های وجودی تان بر می آید. اکنون که سال ها از آن آرزو و تخیل فرهیخته می گذرد، چگونه می اندیشید؟

همان گونه مانند گذشته در «جستجو» هستم. زندگی هم ساده و طبیعی است، و هم معماگونه. از این رو  کل کتاب هایی که در دنیا نوشته شده است، برگرد این موضوع گشته است که زندگی چیست و چه سرانجامی دارد؟ در سراسر گیتی که بگردید، آسمان را به همین رنگ می بینید. باشندگان زمین همگی یکسان هستند. با هم مو نمی زنند، با این حال، هیچ دو تنی به هم شبیه نیستند. شگفتی زندگی در این است. انسان در میان موجودات هم زبون ترین است و هم بزرگ ترین. او می داند که این عمر روزی به سر می رسد، و با همه توهمی که درباره زندگی در دنیای دیگر دارد، باز در ژرفای درون خود، نمی خواهد که از این زندگی خاکی دست بردارد، مگر آنکه دردی بزرگ –جسمی یا روحی- او را به آن آرزومند سازد. من البته از همان سن نوجوانی سرنوشت خود را به قلم بستم. بزرگ ترین شادی و توفیق خود را در نوشتن یافتم. شاید علتش آن بود که بشر در زندگی، خود را تنها و بی پناه می یابد، و از طریق گفتن و نوشتن چنین می پندارد که در دیگران پخش می شود، تنهایی خود را با دیگران در میان می گذارد، هر کسی دست به شاخه ای می زند. این، برای او تسلای خاطر است. من از نوشتن چنین انتظاری داشتم. گمان می کنم همه کسانی که به نوشتن دست زده اند، دستخوش چنین انتظاری بوده اند. از کوچک و بزرگ. چرا فردوسی می گوید: نمیرم از این پس که من زنده ام! و حافظ می گوید: در سینه های مردم عارف مزار ماست! و در عهد جدید هم آمده است: در ابتدا کلمه بود... (انجیل یوحناء) یعنی زندگی با گفتار آغاز می شود. من اکنون هم بر همین روال هستم. گمان می کنم که اگر قلم در دستم نبود، زندگی ام بیهوده و تلخ می گذشت. با ناهمواری هایی که در زندگی هر کسی هست، فرد باید تکیه گاهی داشته باشد تا در زندگی احساس پوچی نکند. مسعود سعد گفت:

گیتی به رنج و درد کشته بود اگر

پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای

این مهم نیست که هر کس آنچه می نویسد، ارزنده باشد یا نباشد، در درجه اول می خواهد خود او اقناع گردد.

 

در کار نویسندگی و روزشنفکری، در شمار افرادی قرار می گیرید که از پیچیده نویسی و مبهم گویی پرهیز دارند و بر ساده نویسی (نه ساده سازی مسائل و مفاهیم) تأکید دارید، از این رو گاهی با خودم می اندیشم که چقدر به استاد سخن، سعدی، شباهت دارید... یکی از فرازهای زیبای زندگی تان در دوره کودکی و نوجوانی، شاید همان لحظه هایی باشد که در کنار خاله تان که با وجود برخورداری از مال و ثروت به زندگی کوچکی قناعت کرده بود، نشسته و به اشعار تعلیمی و اندرزی سعدی گوش می سپردید، به نظر خودتان چقدر آن آشنایی نخستین (با سعدی) بعدها که به کار نوشتن رو آوردید، در شیوه هایی که برگزیدید موثر بود؟

می توانم بگویم که من از طریق سعدی با کلام آشنا شدم که جریانش را گفته ام. روانی و دلنشینی زبان سعدی به گونه ای است که از کودک تا پیر، هر کسی را در می یابد. من تعجب می کنم که چرا نوجوانان امروز، به سعدی علاقه ای نشان نمی دهند. برای آنکه زمانه دگرگون شده است. سرگرمی ها و دلخوشی های تازه ای وارد زندگی گردیده. شاید سی سال دیگر، فرزندان، کتاب خواندن هم برایشان جایگاه چندانی نداشته باشد. همه چیز با اینترنت و کلمه، افاده معنی بکند. گمان می کنم ما آخرین نسلی بودیم که از سرمایه های معنوی گذشته آنقدرها بریده نشده بودیم. مثلا از شعر مسعود سعد همان اندازه بهره می بریم که همزمان های مسعود سعد می بردند، و زبان گذشتگان برای ما مفهوم بوده است. ولی نسل بعد باید رضایت خاطر خود را از منابع دیگری بگیرد. مثلا فیلم های بزن بزن، یا تماشای فوتبال.

 

چندین بار شده که وقتی با دوست مشترک مان –استاد فریدون مجلسی- درباره آثار جنابعالی صحبت کرده ایم، ایشان به «روزها» و آنجا که به زندگی اندوهبارِ «نعیم» می پردازید، اشاره کرده و هر دو غرق در لذت می شویم چراکه تصویری بسیار هنرمندانه از بی فردائی و رنج های بی امانِ نعیم پدیدآورده اید:«پس از مرگ پدرم، مادرم بر آن شد که ما هم نیز تعدادی گوسفند داشته باشیم. بنابراین حدود یکصد بز خریدیم و چوپانی استخدام شد. پس از دو سالی مادرم پی برد که ما از عهده این کار بر نمی آییم و آنها را از نو فروخت. طبیعتا چوپان که نامش نعیم بود بیکار می شد. یکی از آن مردان کم استعداد بود که جز چرانیدن گوسفند به صورت ابتدائیش، هنر دیگری نداشت. اما او هم زن و فرزند داشت و می بایست معاش آنها را بگذراند. مردی بود در حدود پنجاه، برخلاف چوپان های دیگر قدری متمایل به چاقی، چشم های بی حال تنگ و صورت پف آلوده ی آفتاب سوخته داشت. کم حرف می زد. گوئی به کار انداختن مغز، و ادای همان تعداد کلمات ضرور هم برایش مشکلی بود. روزی که می بایست جوابش کنیم، آمد و در کریاس خانه ایستاد. مادرم چادر به سر کرد و حساب گذشته اش را دید که مجموع طلبش بیست و چند تومان می شد. تعدادی اسکناس سرخ دو تومانی شمرد و به دستش داد. آنها را لای انگشتان کلفتش پیچاند و سپس در جیب قبایش گذارد، توبره اش را به پشت بست، چوب چوپانیش را به دست گرفت و خداحافظی کرد و به راه افتاد. اهل یکی از مزارع اطراف بود که تا ده ما چار فرسخی راه بود. رو به دروازه روانه شد. من آمدم دم در خانه و از پشت او را می دیدم که می رفت. پشت پهن داشت که کوله بر آن قرار گرفته بود، و سنگین سنگین قدم بر می داشت. انبانی از بی فردائی، بی روزنی و چکنم چکنم بود. من نمی دانستم در آن لحظه در مغز ابرآلود او چه می گذشت، ولی با خود می اندیشیدم که پس از آنکه این مبلغ پول تمام شد که بیش از دو سه ماه نمی کشید، چه خواهد کرد... از این نمونه ها زیاد بود، گرچه تولستوی می گوید که هر خانواده بدبخت به سبک خاص خود بدبخت است» می خواهم بدانم با وجود چنین حساسیت هایی، چگونه پس از آنکه راهی تهران گشتید (شهریور 1323) تا در مدرسه شبانه روزی ادامه تحصیل دهید، در جوّ آن زمان و پس از رفتن رضاشاه (و گشوده شدن فضای اجتماعی و سیاسی) که گرایش به گروه ها و دسته هایی که از برابری و سوسیالیسم دم می زدند در بین اهالی فرهنگ و هنر نیز بروز خاصی داشته، به آن سمت و سو متمایل نشدید؟ من یک جستجوگریِ بی وقفه در زندگی تان می بینم، شاید همین رویکرد بازدازنده بوده است، می خواستم خودتان توضیح دهید.

گویا منظورتان آن است که چرا وارد یکی از جریان های سیاسی چپ و دسته بندی ها نشدم. من همیشه از ورود به دسته و گروه ابا داشتم، زیرا آنها را موافق با طبع خود نمی دیدم. وضع اجتماعی به گونه ای نبود که بتوان با اطمینان خاطر در موضعی جهت گیری کرد. جریان های بعد هم نشان داد که اگر به سوی یکی از آنها رفته بودم، پشیمانی می آورد. به طور کلی خود را آلوده به سیاست نکردم. ممکن بود که از هر مسلک سیاسی جزئی از آن را قبول داشته باشم، ولی مجموع آن را قبول نداشتم. البته عاری از دل مشغولی سیاسی نبودم، ولی آن را از طریق فرهنگ دنبال می کردم که آن را پایه کار می دیدم. دورانی که من در آن زندگی کردم، پر از چشمک زدن های گوناگون بود، ولی اکنون خوشوقتم که نسبت به آنها بی اعتنا ماندم، بر سر هم قدمی برنداشتم که اکنون از آن پشیمان باشم.

 

وقتی به تهران می آیید، در همان روزهای نخست، به دیدار مهدی آذر یزدی (در چاپخانه علمی) می روید. از آن دیدار بگویید، فکر می کنم در جستجوی کتاب های تازه هم بوده اید.

آشنایی ما از کتاب شروع شد که وی یک کتابفروشی در یزد داشت، و بعد همین علاقه مشترک به کتاب، دوستی ما را تا دم آخر ادامه بخشید. مورد آذر یزدی یکی از نمونه های تأسف بار است. تا زنده بود کسی به او اعتنا نداشت، و بعد که دیگر نبود او را بر سر دست بلند کردند. آذر همیشه همان بود، مردی ساده زیست و خانه به دوش که مرگ چیزی بر آن نیفزود، و چون زن و بچه نداشت به بچه های دیگران روی آورد و برای آنها قصه نوشت.

 

در دوره ای که در دبیرستان البرز تحصیل می کرده اید، شخصیت هایی همچون ذبیح الله صفا، یحیی مهدوی، پرویز ناتل خانلری و... آنجا تدریس می کرده اند، همین طور مهدی حمیدی شیرازی که در جدال میان قدیم و جدید در سروده ای با نام «شعری که زندگی ست» از سوی احمد شاملو به شدت کوبیده شد:«یک بار هم حمیدیِ شاعر را/ در چند سالِ پیش/ بر دارِ شعر خویشتن/ آونگ کرده ام...» حمیدی شیرازی را چگونه یافتید؟

در جریان برخورد کهنه و نو در شعر، حمیدی مظلوم واقع شد، و این، به آن جهت بود که خود بیش از دیگران به خود ارج می نهاد. جریان شعر نو و سنتی، تا حدی نمودار سیاست چپ و راست شد که بحث اش مفصل است، زیرا برای ورود به آن باید اجتماع و سیاست زمان را باز کرد و اینجا مجالش نیست.

 

در آن روزگار نشریه ها را هم به دقت می خوانده اید. نشریه «یادگار» از شهرتِ نشریه «سخن» برخوردار نیست، به چه دلیل یادگار را از بهترین نشریه های فارسی زبان می دانید؟

«یادگار» نشریه معقول و سنجیده ای بود و بیشتر به فرهنگ و تاریخ گذشته می پرداخت. «سخن» به نوآوری و تا اندازه ای به فرهنگ غرب روی داشت. هر یک جایگاه خود را داشتند و خوانندگان خاص خود. سخن، البته بیشتر جوانان و نواندیشان طالب آن بودند، متأسفانه سخن با عمر درازی که داشت، تا حدی رو به شیب حرکت کرد. «یادگار» دوران اش کوتاه بود. تا به آخر بر قرار خود ماند.

 

پس از گذراندن امتحان نهایی در دبیرستان حکیم نظامی که به ده بر می گردید، دید و بازدیدها شروع می شود و جالب است که بحث های سیاسی و حرف هایی درباره حزب توده هم در میان بوده، آنهم در کبوده که چندان ارتباطی هم با محافل سیاسی که به طور عمده در تهران و شهرهای بزرگ جریان داشته، نداشته است، چگونه آن مباحث تا کبوده هم می رسیده است؟

ایران در دوران بعد از شهریور 1320 خیلی سیاسی شده بود و سیاست به روستاهای دوردست هم راه یافته بود. به خصوص حزب توده تبلیغات وسیعی داشت و می شود گفت که کشور به دو دسته توده و ضدتوده تبدیل شده بود. ندوشن از این جهت یک خصوصیت اضافه تر هم داشت و آن این بود که یکی از سران معتبر حزب توده، یعنی دکتر مرتضی یزدی از ندوشن برخاسته بود، و خویشاوندان او هنوز در ده بودند و در جلب نظر به توده بی تأثیر نبودند، هرچند وی پس از گذراندن شیب و فرازهای بسیار، جزو «توابین» شد. حزب توده با تبلیغ وسیع خود، چپ روی را باب کرده بود، که نشانه روشنفکری و بیدارشدگی شناخته می شد.

 

نخستین شعر جنابعالی در خرداد 1325 و در «سخن» منتشر می شود که روشن است نشریه ای مشکل پسند هم بوده، سرمقاله نشریه با نام «جوانه های شعر نو» هم به همان شعر می پردازد. چرا شاعری را ادامه ندادید؟

احساس کردم که نثر بیشتر به من جواب دهنده است.

 

چون صحبت از شعرهایتان شد، یادم هست چندی پیش که پیاده روی می کردیم درباره رباعی های تان «بهار در پاییز» صحبت می کردیم که می گفتید محصولِ قدم زدن در پارک قیطریه بوده، می خواستم قدری در این باره هم توضیح دهید.

«بهار در پاییز» که مجموعه هفتاد و هفت رباعی است در واقع به آن معنا نیست که به شاعری بازگشته ام. اینها نوعی جرقه های آنی هستند که نمی دانم چگونه از من جدا شدند. اگر بگویم که تا حدی خودرو و ناآگاهانه سر بر آوردند، دور از واقعیت نیست. هنگام پیاده روی های روزانه ام در پارک «قیطریه» نمی گویم نااندیشیده ولی سرزده. می توانم بگویم که همین تعداد اندک رباعی، عصاره زندگی و جهان بینی مرا در خود دارند. میوه درخت زندگی. هر یک مبین رویکردی از زندگی، از این رو بر خلاف رباعی سرایی در زبان فارسی، تکرار در آنها نیست، هفتاد و هفت رباعی، هفتاد و هفت موضوع را بیان می کند. در نهایت خوشوقتم که به آراسته ترین وجه، با خط خوش استاد امیرخانی به طبع رسیده اند.

 

داستان هایی هم نوشته اید، و اشاره کرده اید که قبل از چاپ آن را به صادق هدایت هم سپرده بوده اید، نظر او چه بود؟

در داستان نویسی چند آزمایش کرده ام، ولی وزنه اصلی کار قلمی من بر مقاله بوده است. دو داستان از من به نام های «آینده» و «زندگی» در مجله «پیام نو» که سردبیری آن با بزرگ علوی بود چاپ شد و یکی از آنها هم بلافاصله به روسی ترجمه گردید. آن را پیش از طبع به صادق هدایت نشان دادم. خواند ولی حرفی نزد. عادت نداشت که از چیزی تعریف کند.

 

با این همه ذوق ادبی، چرا دانشکده حقوق را برگزیدید؟

نمی خواستم ادیب حرفه ای بشوم. ادبیات مرا در اختیار خود گرفت، ولی حقوق هم چیزهایی به من آموخت. این دو نزد من به منزله دو خواهر ناتنی هستند که به یک حجله رفته اند.

 

درباره هدایت می نویسید:«هدایت مرا هشیار کرد که نسبت به سبکسریهای زمان، تعیّن های مقامی، و بعضی تفرعن های ادیبانه و روشنفکرمآبانه و خلاصه هر چه بوی دروغ و قلب از آن بیاید، به چشم بی اعتنایی یا تحقیر بنگرم...» گویا نخستین بار صادق گوهرین در کافه فردوسی جنابعالی را با هدایت آشنا می کند. شبی هم او را به کوی دانشگاه دعوت می کنید و آخرین دیدار نیز در متروی پاریس رخ می دهد که او را بی حوصله می بینید. اگر اشتباه نکنم آخرین دیدارتان نیز بوده است و سپس خبر خودکشی او را در لوموند که غلط هم چاپ شده بوده (شاعر معروف ایرانی، با گاز به زندگی خود خاتمه داد) می خوانید... اما قبل از آن، زمانی که امتحانات دانشکده حقوق دانشگاه تهران را که پشت سر می گذارید و قصد دارید به دیار نیاکان برگردید، برای خداحافظی نزد وی می روید، از وی چه در خاطر دارید؟

راجع به آشنایی با هدایت و دیدار های متعدد، جای دیگر حرفش را پیش آورده ام. هدایت، مترجم دانشکده هنرهای زیبا بود، از این رو گاه در محوطه دانشگاه تهران پیدایَش می شد و ساعتی در دانشکده هنرهای زیبا می نشست و کارهای ترجمه را انجام می داد. من هم پیش می آمد که برای دیدن او به اتاقش بروم، و چند دقیقه ای از مصاحبت او بهره ببرم. صادق هدایت به من لطف داشت و من هم نسبت به او احترام بسیار داشتم، که به ابتذال های زمان پشت پا زده بود، و نویسنده ای آزاده شناخته می شد.

 

پس از پایان تحصیل برای کار به دادگاه شهر شیراز فرستاده می شوید. به تعبیر خودتان در شهر عشق و در خدمت یک دستگاه دور از عشق...

اقامت من در شیراز، بیش از شش ماه نکشید. دلم در هوای رفتن به خارج بود. از این رو حکم کسی را داشتم که «در میان جمع و دلش جای دیگر است»

 

چرا برای ادامه تحصیل فرانسه را انتخاب کردید؟

با ادبیات فرانسه بیشتر انس داشتم. فرهنگ فرانسه برای ما ایرانی ها آشناتر می نمود. در آن زمان ایران را «فرانسه» آسیا می خواندند، یعنی وجه شباهت هایی میان این دو می دیدند.

 

نخستین کتابی که از جنابعالی منتشر شد (تألیف یا ترجمه) چه بود؟ و اکنون و پس از گذر سال ها چه احساسی نسبت به آن دارید؟

نخستین کتاب من، ترجمه «پیروزی آینده دموکراسی» بود، نوشته «توماس مان» نویسنده معروف آلمانی که جایزه نوبل هم گرفت. این کتاب دو بار چاپ شد، ولی چاپ سوم اش در «انتظار مجوز» مانده است. آن را با مقدمه مفصلی انتشار دادم (انتشارات امیرکبیر) حسن تصادفی بود، ولی از آن خوشوقتم که نخستین نوشته خود را با موضوع «دموکراسی» شروع کردم. آن را به عنوان سرآغاز کار به فال نیک گرفتم. در همان مقدمه خط فکریم ترسیم شد که بعدها هم ادامه یافت.

 

جنابعالی هم با فرهنگ و تمدن کهنسال ایران آشنا هستند هم با فرهنگ و تمدن جدید بشری، برخی از کسانی که همچون جنابعالی و در آن دوران توانستند برای تحصیل به فرنگ بروند پس از بازگشت به کشور و به دلیل مواجهه با فرهنگ و تمدن نوین جهانی (غرب) و آرزوی استقرار ارزش های برآمده از اندیشه های جدید، به کار سیاست نیز روی آوردند اما در زندگی جنابعالی چنین علاقه ای را نمی توان یافت. عشق به میهن دارید به طوری که پس از ارائه رساله تان درنگ نمی کنید:«آتشی نیست در این شهر که کاری بنماید/ مگرم شمع سرانگشت تو تدبیر فراری بنماید/ دیر ماندیم در این خانه ی دود/ مگر آن باد پیام آور پاک/ آید از خیمه ی البرز فرود...» البته نسبت به آنچه در ایران و جهان می گذرد، حساس هستید و گاهی در مقاله های خود به آن می پردازید منتها به نظر می رسد دغدغه های دیگری دارید. آنچه در سیر زندگی تان (و کتاب هایتان) بیشتر چشم نوازی می کند، اهتمام به کار اصلاح فرهنگ است آیا بر این اساس می توان گفت که در نظر جنابعالی، علت العلل بسیاری از مشکل های ما ریشه فرهنگی دارد؟

من پس از آنکه در پاریس کارم تمام شد، بی درنگ به ایران برگشتم. هرگز نخواسته ام که خارج از ایران در کشور دیگری زندگی کنم «بر این زادم و هم بر این بگذرم!» و اما فرهنگ، که طی این پنجاه سال همواره حرفش را به میان آورده ام، اهمیتش در آن است که یک کشور باید با مردمش به راه برده شود، و مردم باید با فرهنگشان به راه برده شوند. اگر یکی بلنگد، دیگری هم می لنگد، و آنگاه به قول سعدی:

راهی به سوی عاقبت خیر می برد

راهی به سوء عاقبت، اکنون مخیّری

 

آقای فریدون مجلسی زمانی که افسر وظیفه بوده اند (زمستان 1346) و در کلاس درس تان شرکت می کرده اند می گویند که به مسائل مهمی توجه نشان می داده اید یکی؛ موضوع زندانيان سياسي و لزوم رفتار متفاوت و محترمانه با آنان و با این توضیح که گذشته از همه چيز، نبايد فراموش كرد كه بسياري از آنان رهبران سياسي آينده جوامع خودشان خواهند بود. ديگر درباره مفهوم دموكراسي و نقش انتخابات در حكومت دموكراتيك و حكومت اكثريت. با این توضیح که دموكراسي حكومتي متكي بر تاييد اكثريت است، اما با اندكي لغزش مي‌تواند منجر به نوعي ديكتاتوري اكثريت شود... اما زمانی که به طرح این دیدگاه ها می پردازید، نه خبری از دموکراسی هست، نه دغدغه دموکراسی، آنان که در زندان ها بسر می برند هم بیشتر دغدغه عدالت دارند و چیزهای دیگر. ارائه این آرا در آن زمان چه دلیلی داشته؟

آقای فریدون مجلسی از درس «قانون اساسی» یاد می کنند که سالها پیش در دانشگاه ملی (شهید بهشتی کنونی) داشتم. آن زمان، معروف بود که با زندانیان سیاسی، رفتار مناسبی نمی شود. این بود که ضمن درس از فرق میان زندانی سیاسی، با زندانی عمومی بحث پیش آوردم و گفتم که چون فرض بر آن است که زندانی سیاسی، انگیزه مصلحت عمومی دارد، و زندانی عادی، انگیزه شخصی، از این رو باید با آنها رفتاری متفاوت داشت. نه آنکه با زندانی عادی رفتار انسانی نشود. اما در مورد دموکراسی و رای اکثریت، تجربه این سالها نشان داده است که هر گردی گردو نیست. این تجربه می نماید که موضوع تا چه اندازه می تواند مورد سوء استفاده قرار گیرد. صدام حسین زمانی که بر سر کار بود، در یک رای گیری، 95% آرا را از آن خود کرد، و بعد همان مردم مجسمه او را فرو افکندند. رای زمانی قابل احترام است که بی خدشه به عمل در آید، ساخته و پرداخته تبلیغ های فریبنده و ساده لوحی عامه نباشد. در همین آمریکای دموکرات اگر یک نامزد انتخابات اعلام کند که مالیات را تخفیف خواهد داد، رای ها به سوی او سرازیر خواهند شد، صرف نظر از ماهیتی که او داشته باشد، هزار نکته باریک تر ز مو این جاست...

 

زمانی که دکتر غلامحسین صدیقی برای در اختیارگرفتن پست نخست وزیری از سوی شاه انتخاب شد، گویا از جنابعالی هم برای شرکت در دولت دعوت می کند. پاسخ تان چه بود؟

اشاره شما به وقایع زمستان 1357 است که در یک وضع اضطراری، مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی، استاد دانشگاه تهران، مأمور تشکیل دولت شد. صدیقی که مرد وطن خواهی بود، اگر در آغاز پذیرفت برای آن بود که کشور در وضع حساسی به سر می برد. کردستان در حال نیمه جنگ بود، از همه چیز گذشته، بیم کودتای نظامی و خونریزی در کشور می رفت. بنابراین در چنین شرایطی، قبول مسئولیت، یک گذشت لازم داشت. مرحوم دکتر صدیقی، به سابقه حسن نظری که در حق من داشت، مرا به شرکت در دولت دعوت کرد، ولی من به علت آنکه این کار در شرایط موجود ناممکن می نمود، عذر خواستم و خوشبختانه ایشان هم به همان نتیجه رسید و منصرف شد.

 

مایل هستم در این گفت و گو به ویژگی های علمی و شخصیتی دوست شما زنده یاد دکتر مصطفی رحیمی نیز بپردازیم، که یک روشنفکر تمام عیار بود و شاید بتوان گفت چندان که شایسته است به او و آثار ارزشمندش توجه نشده، شاید به این خاطر که هم دغدغه «آزادی» داشت، هم دغدغه «عدالت». اوج درخشش او به نظرم زمانی است که به موضوع بهار پراگ و سوسیالیسم انسانیِ مطرح شده از سوی الکساندر دوبچک می پردازد و چنان به عمق ماجرا می رود و تحلیل های خود را ارائه می دهد که به جرأت می توانم بگویم در قامت یک روشنفکر جهانی با این مساله روبرو می شود... بر همین اساس هم در گروه بندی های سیاسی و روشنفکری (بویژه در دو دهه حساس 40 و 50) گنجانده نشد و دیگر اینکه به نظرم وی فراتر از ایدئولوژیک اندیشی های زمانه خود می اندیشید و می نوشت.

با مرحوم مصطفی رحیمی، آشنایی دراز مدت داشتیم، از دوره دانش آموزی در دبیرستان ایرانشهر یزد، ولی ایشان یک سال جلوتر از من بود. بعد، این آشنایی ادامه یافت، هرچند که تهران اجازه نمی داد، که دیدارهای مرتب صورت گیرد. بنابراین دیدارها گاه به گاهی بود. دکتر رحیمی یک نویسنده انسان دوست و متین بود اینکه می گویید به ارزش او چنانکه باید پی نبرده نشده، اگر نشده باشد، تعجبی ندارد. کسی که وارد دسته بندی و بده بستان قلمی نباشد، نباید بیش از این انتظار داشته باشد، ولی ملت ایران در درازمدت، ترازویی دارد که چندان پاره سنگ نمی برد، زمانه، داور بی گذشتی است.

 

به عنوان آخرین پرسش، اکنون چه در دست دارید؟

مشغول کار شاهنامه هستم، که به صورت ده داستان جداگانه، خوشنویسی شده و به صورت بسیار نفیس، از طرف انتشارات کلهر در دست انتشار و مقدمه و تنظیم آنها با من است، دو داستان آن؛ رستم و سهراب و بیژن و منیژه تاکنون انتشار یافته اند و بقیه به تدریج نشر خواهند شد. عرضه تازه ای از شاهنامه است که سه هنر خط، نقش و نفاست چاپ را در خود جمع کرده است. انتظار می رود که ارتباط آسان تری میان خوانندگان، به خصوص جوانان و شاهنامه بتواند برقرار کند.

 

 

*برای مطالعه بیشتر نگاه کنید به:

اسلامی ندوشن، محمد علی، روزها (جلد اول) تهران،  یزدان، 1363

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

مسأله به این سادگی ها نیست

روزنامه شرق 23 اسفند 1390

مسأله به این سادگی ها نیست

محمد صادقی

برخی باور دارند که در نقد و بررسی رخدادهای سیاسی در دوره معاصر نباید ریشه گرفتاری ها و ناکامی ها را در اراده و تأثیر قدرت های خارجی جست و جو کرد و توطئه های خارجی را علت اصلی شمرد. برخی نیز، علت اساسی شکست ها و مصائب را با برجسته کردن نقش نیروهای خارجی تعریف می کنند که به نظر می رسد هر دو رویکرد را می توان به چالش کشید. برای نمونه در بررسی شکست نهضت ملی ایران (مساله نفت و کودتای 28 مرداد) برخی برای اینکه مسئولیت «ما» را در ناکامی هایمان به «ما» بشناسانند می کوشند، نقش قدرت های خارجی را کم رنگ کنند و این به دلایلی جای تردید و پرسش دارد. حالا اینکه «ملی شدن نفت بهترین راه تأمین منافع ایران بود» یا نبود، بحث دیگری است که شاید «رزم آرا» نیز به قرارداد نفت آمریکا-عربستان چشم دوخته بود که مجالِ زندگی نیافت!

به نظر من، برخوردهای احساسی و عاطفی روشنفکران در مواجهه با مسائل داخلی (فکری و سیاسی) همچنان از تحلیل های دوره های پیشین (دهه چهل و پنجاه) رنج می برد. یعنی اگر در آن دوره، گفتمان «چپ» و ستیز با غرب، یک گفتمان مسلط در ادبیات روشنفکری ایران بوده و جایی برای «عقلانیت» و مواجهه منصفانه با مسائل باقی نمی گذاشته، اکنون نیز، گاهی، در بررسی علت های ناکامی های خود، از آن سوی بام افتاده، برخی از واقعیت ها را فراموش کرده و باز به مسیرهای مه آلود دیگری قدم می گذاریم. اگر بخواهیم به «چرایی شکست نهضت ملی ایران» بپردازیم، هم باید فقدان آگاهی عمومی (به دلیل سطح پایین دانش و فرهنگ مردم)، نقش حزب توده و عملکرد افسران بلندپایه و ناراضی ارتش بپردازیم، هم به نقش موثر «دولت های خارجی» و «دربار»، و از سویی نیز اشتباه های دکتر محمد مصدق (برکناری شماری از افسران بلندپایه در حالی که جریان کلی قدرت نظامی را در دست نداشت، نسنجیدن فضای عمومی پس از قیام 30 تیر و تصمیم گیری های ناسودمند، درخواست اختیارات ویژه، انحلال مجلس و...) و شکاف های درون نهضت ملی را در نظر داشته باشیم. یعنی به جای برجسته کردن یک علت و ساده سازی مساله، آن را از زاویه های گوناگون بنگریم. نهضت ملی از آن رو که پشتیبانی اصلی اش را مردم بر عهده داشتند و آگاهی مردم آن را نگه می داشت، شکننده و آسیب پذیر شد و به تعبیری، فقدان آگاهی، موتور حرکت نهضت ملی را از کار انداخت. نکته دیگر اینکه، مصدق با یک حرکت «جبهه ای» قدرت یافته بود. حرکتی که در موارد خاص اتفاق نظر ندارد و خواستی کلی و مشخص دارد، اما آیا مصدق توان حرکت غیرجبهه ای را هم داشت؟ چنین خیزشی (با تشکیل یک جبهه) درست بود و به نتیجه هم رسید اما برای اداره کشور بر اساس شیوه های دموکراتیک پاسخ نگرفت که جای شگفتی هم ندارد. جبهه، دولت ساز شد اما نتوانست آن را نگه دارد... به یاد داشته باشیم، دربار نیز در پیوند با برخی از پشتیبانان دیروز نهضت ملی پیامی (9 اسفند 1331) مرگبار برای مصدق فرستاده بود که نیاز به توضیح و تفصیل ندارد! از سوی دیگر، مصدق چندان بر ارتش و تشکیلات نظامی-امنیتی احاطه نداشت، چنانکه نیروهای نظامی در نقش یکی از بازوهای کودتا عمل کردند و سرانجام، سرتیپ دفتری که به گونه ای نابخردانه در ریاست شهربانی قرار گرفته بود (در این باره روایت وزیر کشور وقت، دکتر غلامحسین صدیقی خواندنی است) با ماچ و بوسه از دخالت نیروهای سرتیپ کیانی جلوگیری کرد تا راه کودتاگران هموارتر گردد! درباره دخالت قدرت های خارجی و برنامه ریزی کودتای 28 مرداد توسط آمریکایی ها (موضوعی که خانم آلبرایت به خاطر آن از ملت ایران عذرخواهی کرد) هم در کتاب هایی مانند؛ «مصدق و کودتا» و... می توان نقش ائتلاف سیاه (دربار، ارتش و انگلیس-آمریکا) را به روشنی دریافت... اما این اشاره های کوتاه تنها به این دلیل است که ضرورت نگاه دقیق به مسأله را بر ما آشکار سازد تا چشم بر واقعیت ها نبندیم و در روزگاری که در همه زمینه ها نیازمند «عقلانیت» هستیم، به بها و بهانه «انتقاد از خود»، به «خودکشی» و «انهدام خویشتنِ تاریخی مان» دست نزنیم که «درست دیدن» بیش از «چشم بینا» نیازمند «عقل بینا» است.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

نادیده گرفتن شکاف های درون تمدنی در نظریه هانتینگتون

روزنامه شرق 17 اسفند 1390

نادیده گرفتن شکاف های درون تمدنی در نظریه هانتینگتون

با حضور پرفسور یوخن هیپلر، فریدون مجلسی و فاطمه صدرعاملی

محمد صادقی

 

پرفسور یوخن هیپلر (Jochen Hippler) استاد علوم سیاسی و روابط بین الملل در دانشگاه دویسبورگ (Duisburg) است که در زمینه سیاست جهانی و علوم استراتژیک مطالعات گسترده ای داشته و با دریافت بورس های تحقیقاتی از موسسه های مختلف در برخی از کشورهای جهان مانند؛ هلند، آمریکا، کشورهای عربی و... پژوهش های خود را عمق بخشیده، از سال 2005 تاکنون در موسسه توسعه و صلح مشغول به کار است (وی برای مدت کوتاهی به دعوت یکی از دانشگاه های کشورمان در ایران بود) پرفسور هیپلر سرپرستی گروه «گفت و گوی فرهنگ ها» وابسته به بنیاد شرق شناسی دانشگاه هامبورگ را نیز بر عهده دارد و از سال 1993 تا 1995 مدیر انیستیتو فراملی آمستردام بوده و درباره نقش و عملکرد رسانه های نوشتاری، شنیداری و دیداری در دهه 90 کارهای پژوهشی و طراحی برنامه های آن انیستیتو را مدیریت می کرده است. خود می گوید:«بیش از هر چیز علاقه به تحولات در زمینه شمال-جنوب، در خاورنزدیک و حوزه های فرهنگ اسلامی دارم...» همچنین او دبیر علمی کتاب مشترک موسسه های صلح در آلمان با نام گزارش صلح است. بیش از بیست کتاب از وی همچون؛ «خطر بعدی: درک غربی از اسلام»، «مسایل دموکراسی در جهان سوم» و... است. در این میزگرد پرفسور هیپلر و استادان ارجمند، آقای فریدون مجلسی (دانش آموخته دانشگاه های جانز هاپکینز و جرج تاون که با مسائل فرهنگی و سیاسی در جهان آشنایی عمیقی دارد) و خانم فاطمه صدر عاملی (پژوهشگر و آموزگار گفت و گو که در سال های اخیر برای استقرار فرهنگ گفت و گو با برگزاری کلاس های آموزشی مهارت های گفت و گو و ترجمه کتاب هایی در این زمینه بسیار کوشیده است) به بررسی برخی موضوع ها همچون؛ آرا و اندیشه های ساموئل هانتینگتون و آمارتیاسن و مباحثی درباره فرهنگ و سیاست جهانی می پردازند. در پایان شایسته است از همکار ارجمندم نازنین بازارچی که ترجمه این گفت و گوها را بر عهده داشت صمیمانه سپاسگزاری کنم.

 

 

 

من این میزگرد را با اشاره به گفت و گویی که چند سال قبل با آقای پرفسور یوخن هیپلر داشتم، آغاز می کنم. در آن گفت و گو ما به بررسی آرا و اندیشه های پرفسور ساموئل هانتینگتون و نظریه برخورد تمدن ها می پرداختیم که ایشان از کتابی نوشته آمارتیاسن نام بردند و اندیشه های او را طرح کردند که بسیار برایم جالب بود و جای اندیشیدن داشت. چند روز بعد استاد فریدون مجلسی با من تماس گرفتند و گفتند که مشغول ترجمه همان کتاب (هویت و خشونت) هستند و اکنون خوشبختانه ترجمه این کتاب منتشر شده است و به تعبیری بهترین پاسخ به نظریه برخورد تمدن ها به شمار می رود. در اینجا می خواهم ابتدا به تفاوت اندیشه های ساموئل هانتینگتون (در کتاب برخورد تمدن ها) و آمارتیاسن (در کتاب هویت و خشونت) بپردازیم.

 

پرفسور یوخن هیپلر: هانتینگتون در ذهن اش تفاوت های اساسی بین فرهنگ های مختلف را برجسته کرد و فکر می کرد این فرهنگ ها و تمدن های مختلف با هم در تضاد و تخاصم هستند و در تقابل قرار دارند و به خصوص سعی می کرد به غرب و بویژه به آمریکا کمک کند تا از لحاظ سیاسی قوی و قدرتمند باشند و نسبت به دیگران برتری داشته باشند. در مقابل، آمارتیاسن عقیده داشت که هویت ملی مسأله ای است که همه ملت های شرقی با آن دست و پنجه نرم می کنند. وقتی این هویت ها و خشونت ها را بررسی می کرد می کوشید مردم به یکدیگر نزدیک تر شوند و بیشتر همدیگر را فهم کنند.

 

فریدون مجلسی: آقای هیپلر کسی است که این مسأله را همان سال در گفت و گو با شما طرح کرد. در واقع می توانم بگویم نوشته شدن این کتاب بوسیله آمارتیاسن، پاسخی به هانتینگتون بود یعنی ایشان به صورت اتفاقی دو کتاب را با هم مقایسه نمی کند. هانتینگتون صحبت هایی می کند و آمارتیاسن پاسخ او را به روشنی می دهد. تفاوت اصلی آمارتیاسن و هانتینگتون این است که وقتی این دو کتاب را می خوانیم، کتاب «هویت و خشونت» یک کتاب علمی و آکادمیک است در حالی که کتاب هانتینگتون یک کتاب سیاسی-اداری است یعنی به منظور دستور عملی برای دولت آمریکا و سیاست خارجی آمریکا و از دیدگاه امنیتی نوشته شده است. چون خودش استاد دانشگاه است تصور دیگری می تواند پیش بیاید، یعنی یک کتاب غیرعلمی توسط یک استاد دانشگاه نوشته می شود که عضو شورای امنیت ملی آمریکا است. به عبارتی این کتاب را در مقام و ظرفیت سیاسی-امنیتی که داشته، نوشته است. نکته دیگر که در مقایسه این دو باید گفت این است که آمارتیاسن منکر تضادهای بین افکار اجتماعی نیست، نمی گوید هیچ تضادی وجود ندارد اما روی نکته ای پافشاری می کند که استاد دیگری که او هم اهل آلمان است، و کتاب ایشان را آقای دکتر پرویز علوی ترجمه کرده اند، آورده است.

 

کتاب «برخورد درون تمدن ها» نوشته دیتر زنگهاس را می گویید، که آقای دکتر پرویز علوی به فارسی ترجمه کرده اند، آنجا به شکاف های درون تمدنی پرداخته شده است.

فریدون مجلسی: بله، همان کتاب، آن نکته این است که تضادها بین جوامع نیست، در داخل جوامع هم هست. یعنی تضادی که بین یک آدم آزاداندیش در درون جامعه خودش وجود دارد با کسی که به نوع دیگری در همان جامعه هست گاهی خیلی بیشتر است. یک نکته مهمی که آمارتیاسن روی آن تأکید می کند اجتناب از طرز تفکری است که من آن را تک هویتی و تکوارگی ترجمه کرده ام یعنی جوامعی که مجبور می کنند افرادشان را که تکواره بیندیشند، اینها را می کشانند در یک روش فکری و می گویند چنین عمل کنید و بیندیشید، مثل رژیم های کمونیستیِ استالینی. جایی که درباره خشونت حرف می زند روش تکوارگی را به چالش می کشد که همان هم منجر به خشونت می شود به خصوص این در جوامعی ایجاد می شود که برای روش خودشان ارزش علمی قائل هستند. ببینید، سوسیالیسم یک ایده بسیار انسانی است ولی وقتی کسی راجع به سوسیالیسم علمی صحبت می کند معنایش این است که دارد درباره یک علم صحبت می کند، می گوید حرف من علمی است و هر کس مخالف این فکر بکند خارج از علم است و من حق دارم او را بکشم! این خشونت ایجاد می کند. هویت که تکواره شود از آن خشونت بر می خیزد. آمارتیاسن می گوید مسأله آن چیزی که هانتینگتون می گوید نیست، مشکل در تکواره اندیشی است باید این تکواره اندیشی از بین برود تا هویت مرکب برای اشخاص پدید آید و با هم بیندیشند. این اصطلاحی که من امروز در کتاب «با هم اندیشیدن راز گفت و گو» ترجمه خانم فاطمه صدر عاملی به آن برخوردم باید ایجاد شود یعنی «با هم اندیشیدن» حاکم شود. یک مثال آمارتیاسن در این کتاب که یک عقیده انسانی و درونی نویسنده کتاب است را برایتان می گویم. آمارتیاسن مخالفت می کند با مدارس اختصاصی، می گوید که دولت انگلیس یک بودجه ای برای مدارس می گذارد، پاکستانی ها می گویند این بودجه را بدهید بچه های پاکستانی را ما خودمان تربیت می کنیم، آمارتیاسن می گوید من مخالف این نیستم که در آنجا به آنها زبان شان، مذهب شان و... آموزش داده بشود، این از حقوق آنهاست ولی این حقوق را باید به نفع دیگران آموخت، این مدارس خطرناک هستند، خطر آن این است که بچه ها را از تنها شانس زندگی شان که «بازی کردن با همدیگر» است، جدا می کند. از اینکه بفهمند دیگران هم گوشت و پوست و استخوان و روح دارند، آنها هم شاد می شوند، آنها هم گریه می کنند و... و نتیجه اینکه ما مثل هم هستیم، آن وقت همدیگر را جدا از هم نمی بینند. حالا در نسل سوم یک گروه پاکستانی در انگلیس یک مرتبه خشونت هایی بروز پیدا می کند برای اینکه اینها فقط در آن مدارس اختصاصی با یک تزریقاتی که دیگران را دشمن خودش بپندارد بزرگ شده اند. آمارتیاسن این هشدار را می دهد. یک مثال دیگر بزنم، برای من، شما و یک کارشناس در رشته ای دیگر و از یک کشور دیگر مانند یونان، صحبت کردن خیلی آسان تر است تا با یک کسی که در میدان میوه و تره بار کار می کند، اینجاست که می بینید هویت ها با هم متفاوت هستند اما قالب بندی ها و بسته بندی کردن ها ما را دچار اشکال می کند. مثالی هم درباره «کرالا» بزنم. کرالا ایالتی است در جنوب غربی هند، 45 سال است که حکومت کمونیستی دارد، این حکومت کمونیستی یک نمونه موفق سیاسی است، وقتی ایدئولوژی صادقانه باشد همه در فکر خدمت اند و می توانند به نتیجه برسند، 95 درصد مردم کرالا باسواد هستند. سطح اقتصادی مردم کرالا 20 درصد بالاتر از سطح اقتصادی مردم هند است. در شرایطی که در نیمه دوم قرن بیستم ثابت شد که در تمام نقاط دنیا کمونیسم شکست خورده، این نمونه موفق چگونه است؟ چرا کرالا موفق است؟ من و پسرم در این باره بحثی داشتیم و به این نتیجه رسیدیم که این کمونیسم نیست که موفق است، این دموکراسی است که موفق شده است. برای اینکه در مجلس کرالا احزاب مختلف حضور دارند و حزب کمونیست هم اکثریت را دارد. دولت کرالا می داند که اگر خوب عمل نکند چهار سال بعد باید به خانه برود، پس ناچار است خوب عمل کند، و می داند که مادام العمر نیست. برای اینکه چهار سال بعد انتخابات است و این مانع از تکواره شدن در جامعه خودش هم می شود و نتیجه خوبی هم می گیرد.

 

فاطمه صدرعاملی: در آلمان هم این تلاش صورت می گیرد، به خصوص در این اواخر، که می بینند ترک ها در جامعه آلمان ادغام نمی شوند. البته مدارس مشترک هست اما مهاجران اولیه خیلی در خودشان بودند. حالا با توجه به صحبت های آقای مجلسی، می توانم به برنامه های گفت و گویی خودمان هم اشاره ای بکنم؟

 

بله، با کمال میل، به نظرم خیلی هم اهمیت دارد. آنچه مناسبات داخلی و خارجی را بهبود می بخشد و سامان می دهد چیزی جز استقرار فرهنگ گفت و گو نمی تواند باشد.

 

فاطمه صدرعاملی: آقای مجلسی از طرز تفکر تکوارگی صحبت فرمودند و اینکه بر اساس این  طرز تفکر تنها یک جنبه فرهنگی هویت انسان پررنگ می شود و جنبه های دیگر نفی می شود. به این معنا که تفاوت ها نفی می شود که این بیش از هر چیز تلاش برای یکسان سازی افراد بوده است و با هرگونه تکثر فرهنگی مخالفت می شود. ایشان به نکته درستی اشاره کردند، اینکه منحصر کردن فرهنگ به یک مکان جغرافیایی خاص یک اشتباه است و فرمودند چنین کاری متناسب با واقعیات نیست و ما در هر کشور و فرهنگی شاهد حضور طرفداران فرهنگ های مختلف هستیم. بسیاری اوقات تعامل و گفت و گو بین فرهیختگان از هر فرهنگ و ملیتی که باشند ساده تر از گفت و گو و تعامل میان برخی از افراد در دورن یک کشور است. با شنیدن این مطالب میل دارم به پروژه آشنایی با «مهارت های گفت و گو» اشاره کنم که چند سالی است آن را در تهران به اجرا در آورده ایم. زیرا تفاهم و گفت و گوی واقعی بین مردم ما کمرنگ شده است، تعامل اجتماعی به درستی صورت نمی گیرد، موانع زیادی بر سر راه «با هم اندیشیدن» و تفکر جمعی وجود دارد و در نتیجه به کاهش خلاقیت می انجامد و اخلاق اجتماعی را دچار بحران می کند. از این رو در پی تدوین و اجرای برنامه ای برآمدیم تا در رفع این نارسایی به کار آید. متدی را انتخاب کردیم که در پی آن نیست تا ارزش، عقیده، ایده یا نظر خاصی را تلقین نماید بلکه تنها روشی را نشان می دهد که چگونه می توان با همنوعان همفکری کرد. چگونه می توان تفاوت ها را به عنوان غنای فرهنگی در نظر گرفت و در پی یکسان سازی برنیامد و این را در کارگاه های گفت و گو و با مشارکت شهروندان تجربه کردیم. ما وقتی خوب نگاه می کنیم در درون فرهنگ ها، میان سنت گراها و مدرن ها، ایجاد گفت و گو مشکل است. من در این باره کتابی ترجمه کرده ام و همان طور که گفتم یک طرح هم تدوین کردیم که با برگزاری کلاس به آموزش مهارت های گفت و گو می پردازیم. این گونه موضوع ها که باید بخشی از وجود انسان ها باشد با اکتفا به درس دادن به نتیجه مطلوب نخواهد رسید بلکه بهتر است افراد با تمرین هایی این مهارت ها را بیاموزند و این در آموزش های کارگاهی خیلی خوب شکل می گیرد.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

پایان رنج های رجبی

مجله مهرنامه، شماره 19، 30 بهمن 1390


پایان رنج های رجبی

محمد صادقی

 

دست من کوتاه نیست

کهکشان دور است

پس با جا به جا کردن چند خاطره

جا باز می کنم برای کهکشان

در دیوار رو به رو

و دیوارم را چراغان می کنم

حالا نوبت غربت کهکشان است!

برگرفته از دیوارنوشت های پرویز رجبی

 

پرویز رجبی در آخرین ساعت های روز 21 بهمن 1390 چشم از جهان فرو بست، اما این پایان زندگی او نبود. قلبی که سرشار از مهر، شفقت و عشق باشد، نمی ایستد و این آغازی دیگر در زندگی پاک و معنوی او خواهد بود که به حق می توان گفت به اندازه یک «نهاد» و «مرکز پژوهشی» به فرهنگ کشورش خدمت کرد و زندگی دیگری را در قلب مردم ایران آغاز...

دکتر پرویز رجبی (تاریخ پژوه، نویسنده، شاعر و مترجم) در سال 1318 و در یکی از روستاهای قوچان چشم به جهان گشود. کودکی خود را در روستای آق کند (بین میانه و زنجان) گذراند و در همان جا به مدرسه ابتدایی رفت. مدتی به دلیل فعالیت های سیاسی پدرش مجبور به ترک کشور و همراه با خانواده راهی شوروی شد. پس از بازگشت در شهر مشهد دیپلم خود را گرفت و برای آموزگاری به زادگاه خویش رفت. مدتی هم در تهران و در بانک صادرات مشغول به کار شد و در سال 1342 با کمک یک قاضی دادگستری برای ادامه تحصیل به کشور آلمان رفت و در دانشگاه گوتینگن در زمینه تاریخ و ایرانشناسی پژوهش های خود را گسترش داد. پس از بازگشت به ایران برای تدریس در دانشگاه اصفهان پذیرفته شد اما به دلیل مزاحمت های ساواک اصفهان نتوانست کار علمی خویش را ادامه دهد و مدتی بعد نیز از دانشگاه اخراج شد. سرانجام مرکز تحقیقات ایرانشناسی را در سال 1353 پایه گذاری کرد که آن هم بعد از انقلاب تعطیل شد و چون اجازه تدریس در دانشگاه را نیز نداشت، با همراهی همسر دانشمندش دکتر لیلی هوشمند افشار مهدکودکی را در تهران تأسیس کرد. بسیاری از شهروندان تهرانی از مهدکودک «لیلی» خاطره های خوشی به یاد دارند، خاطره هایی که با نام دو عاشق؛ پرویز و لیلی، گره خورده است... همچنین وی پس از پیروزی انقلاب، مجله «فردای ایران» را نیز منتشر کرد که خود مدیرمسئول و سردبیر آن بود. این مجله با آثار افرادی همچون؛ ایرج افشار، محمد قاضی، پرویز شهریاری، نازی عظیما، فرهنگ رجایی و... و شعرهایی از سید علی صالحی، ژاله اصفهانی، منوچهر آتشی و... منتشر می شد که به نظر می رسد، کمتر به آن پرداخته شده و بی تردید از پربارترین مجله های فارسی زبان محسوب می شود. او در این مجله داستان هایی را از گونترگراس (چپ دست ها)، هانزاریش نوساک (نشانه)،سلاو امیرمروژک (شحنه)، هورست بینک (صداهایی در تاریکی)، ماکس فریش (داستان ایزودور)، زیگفرید لنتس (شب در هتل)، هانر بندر (نونی) و... هم ترجمه کرده که یکی از بهترین و خواندنی ترین بخش های آن مجله می باشد. دکتر رجبی در سال 1367 بار دیگر به آلمان رفت و در دانشگاه های «ماربورگ» و «گوتینگن» به پژوهش و تدریس پرداخت و پس از بازگشت برای چند سال هم ریاست بخش ایران شناسی مرکز دایرة المعارف اسلامی را بر عهده گرفت. پرویز رجبی آثار ارزشمندی پدید آورده که می تواند مردم ایران، بویژه اهالی فرهنگ، تاریخ و اندیشه را همچون فانوسی در جاده های پر پیچ و خم و بی انتها به هزاره های گمشده، رهنمون سازد. از کتاب هایی که پدیدآورده می توان به؛ «ترازوی هزارکفه»، «کریم خان زند و زمانه او»، «جشن های ایرانی»، «معماری ایران در عصر پهلوی»، «سده های گمشده»، «هزاره های گمشده» و... از ترجمه هایش به؛ «ماه عسل ایرانی» نوشته ویلهم لیتن، «مارکوپولو در ایران» نوشته آلفونس گابریل، «یافته های نو» نوشته والتر هینتس، «از زبان داریوش» نوشته هاید ماری کخ و... از داستان هایش به؛ «لاهوت»، «سیمرغ»، «دشنه و سیب گمشده» و... و از شعرهایش به کتاب «دیوارنوشت ها» اشاره کرد که کارنامه علمی و فرهنگی او را بیشتر می نمایاند. هرچند در سال 1379 سکته مغزی بخشی از توان جسمی او را کاست و نمی توانست تحرک چندانی داشته باشد، پژوهش های علمی خویش را با کوشش و جدیت پی گرفت زیرا قلب اش برای مردم سرزمین اش می تپید و اوج این عشق و علاقه را خود به زیبایی در اردیبهشت 1386 و در «شب بخارا» که برای بزرگداشت خدمات علمی و فرهنگی او بر پا شده بود، چنین ابراز داشت:«همواره در خدمت ملت خود خواهم بود و حتی اگر دست نداشته باشم، خودکار را به دهان می گیرم و برای ملتم خواهم نوشت.» و البته از آن زمان که به دلیل سکته مجبور بود، بیشتر بنشیند، و بنویسد، (و از سفر رفتن که یکی از علاقه هایش بود به اجبار محروم شود و کمتر مجال یابد) شاید تنها مخاطبِ آشنای او همان «دیوار رو به رو» بود، تا در دنیایی که به دلیل گسترش ارتباطات روز به روز کوچک و کوچک تر می شود واقعیت تلخی که به تعبیری می توان آن را «ازدحام تنهایان» خواند را در شعرهای خویش زمزمه کند و اندکی از هجوم خالی پیرامون اش رها گردد.

"هزاره های گمشده را نوشتم

سده های گمشده را در دست تألیف دارم

گیرم که دهه ها و روزهای گمشده را هم نوشتم

چه کنم با حجم انبوه لحظه های گمشده؟"

همچنین در سالهای پایانی زندگی خویش «کاشان نگین انگشتری تاریخ ایران»، جلدی دیگر از «سده های گمشده» و شعرهایش را منتشر ساخت و با وجود بیمار سخت و آزاردهنده ای (سرطان) که مقاومت در برابرش به دشواری ممکن است، از روحیه ای پولادین برخوردار بود. چنانکه بسیاری از دوستانش هر گاه که پژمرده و افسرده می شدند، پناهگاهی جز خانه وی سراغ نداشتند که دیدار با او ثمری جز شادی، نشاط و طراوت دربرنداشت. با مرگ بیگانه بود و زندگی را با تمام وجودش دوست می داشت و می ستود. در حضور او هر چه بود؛ شوخی، خنده و بازگو کردن حکایت های شیرین بود و غم ها، دردها و رنج هایش را با کسی تقسیم نمی کرد، و مهمتر اینکه، دردهایش از اندازه شوخی ها و خوش صحبتی اش نمی کاست هرچند بسیار رنج می کشید.

 

 

 

سده های گمشده

«سده های گمشده» یکی از بزرگترین آثار دکتر پرویز رجبی است که پس از هزاره های گمشده و دوران باستان، در این اثر می کوشد تاریخ دوره های بعد را واکاوی کند. جلد نخست این کتاب با مباحثی همچون «حمله عرب ها به ایران؛ موقعیت عرب ها به هنگام رخنه به شمال»، «آغاز فرمانروایی امویان»، «بنی عباس»، «آغاز فرمانروایی دودمان های دوره اسلامی» و «روی دیگر سکه؛ اسلام و نخستین گفت و گوی مثبت تمدن ها» آغاز می شود و به موقعیت ایران و ایرانیان به هنگام حمله عرب ها، نبرد چهار روزه قادسیه، خروج یزدگرد از تیسفون، شکست نهاوند، قیام ابومسلم، جنبش های ایرانیان در زمان بنی عباس و... می پردازد. به باور پرویز رجبی:«صفحه های تاریخ ایران در دوره اسلامی، کمی سریع تر از صفحه های تاریخ ایران باستان ورق می خورند. سده ها تا حدودی جای هزاره ها را می گیرند. اما گم گشتگی همچنان نقش آزاردهنده خود را حفظ می کند... برای من سرگردانی داریوش سوم و یزدگرد سوم به همان اندازه در هزارتوهای تاریخ گم شده اند که سرگردانی سلطان جلال الدین خوارزمشاه یا لطفعلی خان زند... زهر قتل عام نیشابوریان به دست مغول ها و یا دهلویان به دست نادرشاه گرفته شده است یا به عبارت دیگر گم شده است. حتی برخی از رودخانه ها خشک شده اند و دل کوه ها را شکافته اند و راه ها را برای اینکه کوتاه تر بکنند جا به جا کرده اند» وی در این کتاب می کوشد تا آنجا که می تواند هویت این گمشده ها را به مخاطبان بشناساند و در ادامه مجموعه پنج جلدی هزاره های گمشده، مجموعه ده جلدی سده های گمشده ها را پدید می آوَرد که البته با درگذشت وی این اثر ارجمند ناتمام می ماند. او در سده های گمشده به جای تکیه بر جنگ ها و درگیری ها که در این گونه تاریخ نگاری ها روشی سنتی به شمار می آید، به گفت و گوی مدنی ایرانیان با خود و دیگران می پردازد و زیبا بیان می کند که «در اینجا تاج پُرزیور حکیم ابوالقاسم فردوسی است که خواهد درخشید» رجبی در این کتاب در پی آشتی دادن مردم با تاریخ است بنابراین از تاریخ نگاری خشک و سنتی فاصله گرفته، از روایت های ملال آور پرهیز می کند و نگاهی مسئولانه به تاریخ پرفراز و نشیب ایران دارد. تاکنون شش جلد از مجموعه «سده های گمشده» توسط نشر پژواک کیوان منتشر شده است که اثری درخشان در بازخوانی تاریخ ایران به شمار می رود.

 

سفرنامه انورآب

کتاب «سفرنامه اونورآب» یکی از بهترین و پرطرفدارترین کتاب های پرویز رجبی است. در این کتاب که گزارش سفر دکتر رجبی به کانادا و به تعبیری جامعه شناسی مهاجرت است، از یک سو با سفرنامه ای شیرین و خواندنی مواجه هستیم، و از سویی نیز، با «خودمان» مواجه می شویم. او در این کتاب ذره بین را از روی ما بر نمی دارد و همان دم که در هواپیما نشسته و آغاز سفر می شود، این را صمیمانه با مخاطبان در میان می گذارد:«من اگر در سفرنامه ام درباره خانه های خودمان که در سینه آسمان به یادشان افتاده ام ننویسم، چگونه خواهم توانست از خانه و کاشانه دیاری دیگر بنویسم. مگر می شود به بهانه سفر به اون ور آب این ور آب را ندید از اوج آسمان؟... نه! بنا نیست که سفرنامه من تنها به اون ور آب بپردازد. من از این ور آب هستم. با همه ریشه هایم.» و خود نیک می داند که چنین نگرشی نقدها، اعتراض ها و فریادهایی را نیز می تواند در پی داشته باشد، از این رو با پژمان بختیاری همصدا می شود:«من ای مردم شما را دوست دارم...» و تصریح می کند که:«هرگز شما را فدای دوستی نخواهم کرد و عیب بین شما خواهم بود و سوگند که نه عیب جویتان...» و با چنین رویکردی، خود را با ما، و ما را با خود، همسفر می کند. سفری خاطره انگیز، پرماجرا و مهمتر از همه، تأمل برانگیز. هرچند درونمایه کتاب، همسو با «ستارگان فریب خورده» نوشته فتحعلی آخوندزاده، «سازگاری ایرانی» نوشته مهندس مهدی بازرگان، «خلقیات ما ایرانیان» اثر محمد علی جمال زاده و... است اما اینجا در متنِ یک سفرنامه و با روایتی بسیار جذاب تر از آنچه اشاره شد، مواجه هستیم. رفتارهای ناپسند، عادت های ناخوشایند، معماری بی ذوق و سلیقه و... موضوع هایی هستند که او تلاش دارد با تصویرهایی که دیده و با درنگی بر تاریخ (و نگاه به گذشته های دور و نزدیک) در ذهن ما به پرسش بکشاند. شاید بتوان اثر دیگرش «ناتنی ها» را که انتشارات ایران شناسی در سال 1389 منتشر ساخت را نیز در امتداد این کتاب پنداشت. کتاب «سفرنامه اونورآب» در سال 1386 و توسط نشر اختران راهی بازار کتاب ایران شده است.

 

...از تألیف های دکتر پرویز رجبی می توان به؛ ترازوی هزارکفه، کریم خان زند و زمانه او، هزاره های گمشده، سده های گمشده، معماری ایران در عصر پهلوی، شما در این خانه حقی ندارید، ایران شناسی فرازها و فرودها، تخت جمشید بارگاه تاریخ، تاریخ خط میخی فارسی باستان، کاشان نگین انگشتری تاریخ ایران و... از ترجمه هایش می توان به؛ کویرهای ایران نوشته سون هدین، از زبان داریوش اثر هاید کاری کخ، شهریاری ایلام اثر والتر هینتس، ماه عسل ایرانی نوشته ویلهم لیتن، مارکوپولو در ایران اثر آلفونس گابریل، یافته های نو نوشته والتر هینتس و... از داستان هایش می توان به؛ لاهوت، سیمرغ، شهر ما،  ماهی قرمز حوض همسایه و دشنه و سیب گمشده و از شعرهایش هم به «دیوارنوشت ها» اشاره کرد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 6:34 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

گفت و گو با دکتر همایون کاتوزیان درباره سید حسن تقی زاده

مجله مهرنامه، شماره 19، 30 بهمن 1390

گفت و گو با همایون کاتوزیان


سید حسن تقی زاده از بحث برانگیزترین شخصیت های تاریخ ایران در دوران جدید است که درباره اش اظهارنظرهای مختلفی وجود دارد. اما شاید همچنان نتوان توصیفی دقیق از اندیشه و عمل وی ارائه داد و این بیش از هر چیز به دلیل موضع گیری های جانبدارانه و تهاجمی است که با آن غریبه نیستیم و شوربختانه فرصت «شناخت» را مسدود می سازد، بر حجم پرسش ها می افزاید، و تا اندازه ای ما را به جای پرداختن به مسائل، سرگرم مسأله نماها می کند...  در گفت و گویی که پیش رو دارید، پرسش هایی را با دکتر محمد علی همایون کاتوزیان مطرح ساخته ام. وی در مقاله ای با نام «سید حسن تقی زاده، سه زندگی در یک عمر» و با نگاهی محققانه به بررسی شخصیت و آرای تقی زاده پرداخته و این، یکی از بهترین نوشته ها درباره زندگی چندوجهیِ فردی است که در تاریخ پرفراز و نشیب ایران، از مشروطه به این سو، در محافل فکری و سیاسی، طعم داوری های فراوانی را چشیده است.


 

می خواستم گفت و گو را با چگونگی شکل گیری شخصیت سید حسن تقی زاده آغاز کنیم. او در تبریز دواخانه داشته (دارو از آلمان وارد می کرده) بسیاری از سردمداران مشروطه خواه و آزادی خواه تبریز از تجار به شمار می آمدند مانند؛ علی موسیو، حاج علی دوافروش، شیخ محمد خیابانی، طالبوف و... بر این اساس به نظر جنابعالی شرایط محیطی و خانوادگی که تقی زاده در آن رشد یافته چه اثری در شکل گیری شخصیت او داشته است؟

پدر تقی زاده مجتهد معتبری بود. خود او قرائت قرآن را در پنج سالگی به پایان برده بود و از آن تاریخ در مدرسه فارسی، عربی، تاریخ و علوم دینی خواند. در چهارده سالگی به ریاضیات و علوم طبیعی علاقه مند شد و اندکی بعد به علم پزشکی روی آورد که در ضمن، فیزیک، شیمی، زیست شناسی و زبان فرانسه آموخت. و دو سال پس از آن در مدرسه مبشرین (مسیونرها) آمریکایی زبان انگلیسی خواند. از بیست سالگی در دارالفنون و مدرسه لقمانیه تبریز به تدریس علوم طبیعی پرداخت و در همان زمان بود که ضمنا در احداث یک داروخانه شرکت کرد. اندکی پیش از آن با همکاری سه جوان آزادیخواه دیگر یک کتابفروشی باز کرد که از جمله کتاب های فرانسه وارد می کرد و مرکز ملاقات آزادیخواهان شده بود تا جایی که محمد علی میرزا ولیعهد برای برای گزارش درباره فعالیت های کتابفروشی مأمور فرستاده بود. در همین احوال تقی زاده برای تدریس در مدارس کتاب هایی نوشت که از آن جمله دستور زبان عربی بود. و کتاب هایی نیز از زبان فرانسه ترجمه کرد که یکی از آنها ترجمه تمدن های نخستین (Les Premières Civilisations) اثر گوستاو لوبُن بود. به این ترتیب تقی زاده در 25 سالگی هم با علوم جدید و اروپایی آن زمان آشنایی نزدیک داشت و هم در علوم دینی به پایه اجتهاد رسیده بود. تقی زاده تاجر نبود، بلکه روشنفکر و دانشمند بود.

تقی زاده از تبریز به مجلس اول راه می یابد و در این مجلس در شمار آزادی خواهان تندرو قرار می گیرد و با استبداد محمد علی شاهی می ستیزد. در مجلس دوم هم همین شیوه را پی می گیرد و با اعتدلایون درگیر می شود تا جایی که برخی قتل سید عبدالله بهبهانی را نیز به گردن او می اندازند و این تندروی ها موجب می شود او از ایران تبعید شود، به نظر جنابعالی علل شکل گیری چنین رویکردی در دوره اول زندگی سیاسی وی چیست؟

تقی زاده یک دانشمند جوان و پرشور و مبارز و آزادیخواه و آرمانگرا بود. مجموعه این صفات سبب شد که او و دیگر جوانان آرمانگرا گمان کنند که فقط اراده آنها کافی است که موانع را از سر راه ایجاد یک جامعه قانونمند و متجدد بردارد و در اندک مدتی مشکلات و معضلات فرهنگی و سیاسی و اقتصادی را حل کند. این نوع آرمانگرایی را در دوره های اخیر نیز دیده ایم و نتایج آن را تجربه کرده ایم. تقی زاده بعدها گفته بود که ما کاستی های دولت را می دیدیدم اما کمبودهای خودمان را نمی شناحتیم. به عبارت دیگر این فقط دولت نیست که نیازمند اصلاح است بلکه از آن مهمتر کلّ جامعه است که دولت جزئی از آن است. اصلاح فرهنگ و عادات و سنت ها و اخلاق جامعه کار بسیار مشکلی ست که حتی با صرفِ یک انقلاب بزرگ هم ممکن نیست.

او در دوران تبعید نشریه کاوه را منتشر می سازد، ارتباط هایی با ادوارد براون می گیرد و دچار دگرگونی های فکری نیز می شود تا جایی که به تعبیری او را می توان محافظه کاری غرب گرا خواند. در تاریخ مشزوطه کسروی می خوانیم؛ ستارخان فردی را برای منصبی در آذربایجان تعیین می کند ولی مورد اعتراض تقی زاده قرار می گیرد که از نظر وی آن فرد ظواهر شرعی را رعایت نمی کرده است... اما وی در دوران تبعید و در نشریه کاوه ابراز می دارد که ایرانی ها باید سر تا پا فرنگی شوند. چنین رویکردی بعدها با نقدهایی مواجه می شود. مانند جلال آل احمد در کتاب های «در خدمت و خیانت روشنفکران» و «غربزدگی» و اندیشه های غرب گرا محکوم می گردد، در حالی که جامعه ما به طور عمیق با اندیشه ها و دستاوردهای دنیای مدرن آشنایی نداشته، اما نگرش دیگرستیزانه آل اجمد به عبارتی به لحاظ فکری ما را دچار خسارت های دیگری نمود. آیا رویکرد غربگرایی مطلقِ تقی زاده می تواند دلیلی برای غرب ستیزیِ آل احمد باشد؟

در آن دوران تقی زاده نه محافظه کار بود نه غرب گرا، چنانکه در جریان جنگ جهانی اول در رأس کمیته ملیون برلین با استعمار روس و انگلیس در ایران مبارزه می کرد. اما این درست است که تحول و تجدد را برای ایران لازم می دانست. او یک بار در نشریه کاوه (چاپ برلین) نوشت که «ایران باید ظاهرا و باطنا و جسما و روحا فرنگی مآب شود و بس». فرنگی مآب نه فرنگی؛ که ربطی به دین و مذهب نداشت. با این وصف این بیان آرمانگرایانه و تندروانه بود با این که تقی زاده تا آن زمان به حدی از بلوغ سیاسی شده بود که دیگر گرفتار آرمانگرایی نشود. نکته ای که کمتر کسی می داند این است که این شعار در دهان ها افتاد و بین جوانان متجدد مُد شد بی آنکه مطلب را در متن بخوانند، از آن برداشت درستی داشته باشند و با آن برخورد انتقادی کنند. آل احمد هم اگرچه در ارائه نظریه غرب زدگی دچار تندروی و آرمانگرایی شد ولی منادی غرب ستیزی نبود، اما غرب زدگی او هم خارج از متن به صورت یک شعار در دهان ها افتاد و معنای غرب ستیزی یافت. به هر حال تقی زاده بعدها درباره نیت خود نوشت:«قصد از تمدن ظاهری پاکیزگی لباس و مسکن و امور صحی... و آداب پسندیده ظاهری... و آمدن سروقت و اجتناب... از بی قیمتی وقت... بوده. و مراد از تمدن روحانی میل به علوم و مطالعه... و اصلاح حالِ زنان... و پاکی زبان و قلم و احترام و درستکاری و دفع فساد و رشوه و باز هزاران...»

تقی زاده پس از لغو قرارداد دارسی، قراداد دیگری را با انگلیس امضا نمود که به صورتی تمدید قرارداد دارسی تا سال 1372 هجری شمسی بود، این اقدام وی پس از سقوط رضاشاه در مجلس شورای ملی مورد انتقاد شدید ملیون قرار گرفت و او در پاسخ خود را آلت فعلی در امضای قرارداد خواند. تقی زاده ای که در ابتدا مشروطه خواه و آزادی خواه بود چگونه به آلت فعلی در خدمت وضعیت حاکم تبدیل می شود؟ و دیگر اینکه می خواستم بدانم در مواجهه با نهضت ملی شدن نفت به رهبری دکتر محمد مصدق چرا در جبهه مخالف مصدق می ایستد؟

قرارداد دارسی را شاه لغو کرد، که اقدامی عجولانه و مطالعه نشدهو در نتیجه زیان بار بود. تقی زاده در مجلس پنجم  همراه با دو سه نماینده دیگر با پیشنهاد تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی مخالفت کرد. ولی اندکی بعد از آن در زمان رضاشاه وارد دولت شد. پس از جنگ جهانی اول در ایران دموکراسی وجود نداشت بلکه هرج و مرج بود به نحوی که حتی موجودیت و تمامیت ارضی کشور به خطر افتاده بود. این بود که خیلی از مشروطه خواهان قدیم بر آن شدند که باید یک دولت متمرکز و نیرومند روی کار آید که اولا نظم را در جامعه برقرار کند و ثانیا دست به اصلاحات اجتماعی و اقتصادی بزند. از سوی دیگر تقی زاده (برخلاف مصدق) دیناری از خود نداشت و ناگزیر بود که کارمند و حقوق بگیر باشد. مجموعه این شرایط سبب شد که او از رضاشاه شغل بپذیرد. اما نه او نه فروغی، نه داور، نه فیروز، نه تیمورتاش و نه خیلی های دیگر حساب نکرده بودند که آن حکومت مرکزی مقتدر (چیزی شبیه دیکتاتوری های فرنگی) تبدیل به استبداد سنتی ایران یعنی "حکومت یک نفره" شود. و وقتی که چشم ها باز شد کار از کار گذشته بود. رضاشاه قرارداد دارسی را خودسرانه و بدون مشورت با دیگران لغو کرد. انگلستان به جامعه ملل شکایت کرد و جامعه ملل به دولت ایران تکلیف کرد که با شرکت نفت مذاکره و مصالحه کنند. در این مذاکرات نمایندگان ایران تقی زاده و داور و علاء بودند و توانستند امتیازات بیشتری از قرارداد دارسی برای ایران به دست آورند. اما ناگهان روز آخر نمایندگان شرکت نفت اصرار کردند که دوره امتیاز دارسی 30 سال دیگر تمدید شود. رضاشاه اول مقاومت کرد و سپس تسلیم شد و به تقی زاده که وزیر دارایی بود تکلیف کرد که قرارداد جدید را با 30 سال تمدید امضاء کند. اگر چنین نمی کرد بی شک مانند تیمورتاش و خیلی از دیگران در زندان کشته می شد. و خود او با ظرافت کلامی که داشت این نکته را در سخنرانی اش در مجلس پانزدهم بیان کرد:«بنده در این کار اصلا و ابدا دخالتی نداشتم جز آنکه امضای من پای ورقه است. و آن امضاء چه مال من بود و چه من امتناع می کردم و مال کس دیگر بود لابد حتما یکی فورا امضاء می کرد... و امتناع یکی از اعضاء –اگر اصلا امتناعی ممکن بود- در اصل موضوع... هیچ تأثیری نداشت.» تقی زاده ملی شدن نفت را تأیید کرد و اگرچه با مصدق اختلافاتی – در واقع در روش و نه در هدف- داشت هیچگاه در جبهه مخالف او قرار نگرفت.

تقی زاده تا پایان عمر خویش در مجلس سنا باقی می ماند و با جریان حکومت پهلوی همراهی می کند در حالی که وقتی به لحاظ علمی زندگی وی را بررسی می کنیم وی را می توان در زمینه های ادبیات، تاریخ و... فردی دانشمند دانست البته ما علامه دهخدا را هم داریم که مانند تقی زاده فردی دانشمند بود ولی تا آخر عمر به آرمان های مشروطیت وفادار ماند و با عملکرد حکومت پهلوی مخالفت ورزید و از پشتیبانان دکتر محمد مصدق بود، جنابعالی این موضوع را چگونه ارزیابی می کنید؟

تقی زاده هیچگاه کار علمی خود را رها نکرد و از خود آثار گرانبهایی بجا گذاشت. شاید بتوان گفت که از معاصرینش هیچکس وسواس و دقت او را در کارهای علمی نداشت. چنانکه می دانید وقتی که تبعیدی رضاشاه بود چند سال در دانشگاه لندن تدریس کرد. در سالهای 1320 تا 1332 که تقی زاده سفیر و سناتور شد جکومت ایران مشروطه بود، و پس از آن هم که اول به دیکتاتوری و بعدا به استبداد گرایید تقی زاده نقش فعالی در سیاست نداشت. اما این درست است که او –چه به لحاظ سن و چه بر اثر تجربه تلخ- دیگر مرد میدان مبارزه نبود. دهخدا هم اهل مبارزه نبود و از تغییر سلطنت به این سو سیاست را کنار گذاشت. فقط در زمان مصدق یک نامه تبریک به او نوشت و یک بار هم به ملاقات او رفت. وقتی که پس از کودتای 25 مرداد شاه از ایران رفت دولت به فکر افتاد که یک شورای سلطنتی تشکیل دهد و پی دهخدا فرستادند که ریاست آن را بپذیرد. پاسخ او هرچه بود کودتای 28 مرداد به ان خیال پایان داد. اما فقط به این دلیل دادستان ارتش دهخدا را احضار و از او بازجویی کردو بعد هم او را به منزل فرستاد و دیگر مزاحم دهخدا نشدند.

 

جنابعالی در کتاب «هشت مقاله در تاریخ و ادب معاصر» تقی زاده را از مخالفان تئوری توطئه می خوانید در حالی که در ذهن برخی تقی زاده خود یکی از نمادهای وابستگی به انگلستان و از عوامل خارجی ها شناخته می شود، طبیعی است که چنین کسی نمی تواند با تئوری توطئه موافقت و آن را باور داشته باشد. آیا وی مصداق خوبی برای رد آن موضوع است؟

بله مصداق بسیار خوبی ست از جمله به این دلیل که تقی زاده نه وابسته به انگلستان بود نه "از عوامل خارجی". در ایران بازار تهمت و افترا رواج داشت و هنوز هم دارد، و درست به دلیل رواج تئوری توطئه هر که را دوست نداشتند "نوکر" و "جاسوس" و "غلام حلقه به گوش" این یا آن قدرت خارجی می دانستند. اگر فقط یک سند در اثبات چنین تهمت هایی به تقی زاده ارائه شود بنده حرفم را پس خواهم گرفت. به علاوه کسی که یک عمر نوکری اجنبی را کرده آنقدر مال خواهد داشت که خانمش در شدت تنگدستی از این جهان نرود. اما تقی زاده نوشت:"نمی دانم چرا یک مرض عمومیِ وَهم به بسیاری از مملکت ما دست داده که درست مثل وبای مالیخولیا شده... و آن این است... که انگلیسی ها مثل جن و پری در همه امور دست دارند و مانند قضا و قدر کل امور جاریه از کوچک و بزرگ... تابع اراده آنهاست و به انگشت آنها می گردد... این جُزام مسری و طاعون مهلک یکی از بدترین بلاهایی ست که به ایران روی داده... و دلیل کمی رشد اجتماعی ست... و تا عافیت نپذیرد امید صلاح و فلاحی نیست." اما او سفارش می کند که اینها را از قول او نقل نکنند چون طبق همان تئوری توطئه خواهند گفت که "این را هم آنها دستور داده اند که سفیر ما بنویسد"



+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

عشق در شاهنامه، پروردۀ وصال است

روزنامه شرق 11 بهمن 1390

گفت و گو با دکتر محمد علی اسلامی ندوشن به مناسبت انتشار کتاب «بیژن و منیژه»

عشق در شاهنامه، پروردۀ وصال است

محمد صادقی

شاهنامه فردوسی به تعبیر شاهرخ مسکوب از زمان پدید آمدنش تا امروز «زندگی صبور خود را در میان مردم عادی این سرزمین ادامه داده است» و تداوم این زیستِ دشوار در طول تاریخ، از سویی با خدمت عاشقانه نقالان و از سویی دیگر (در دوران معاصر و با نگاهی محققانه) با آثار نویسندگانی مانند محمد علی اسلامی ندوشن، شاهرخ مسکوب، عبدالحسین زرین کوب، مجتبی مینوی، محمد مختاری، مهدی قریب، جلال خالقی مطلق، محمد امین ریاحی، مصطفی رحیمی و... جان و جهان ایرانیان را تازه ساخته و می سازد... دکتر محمد علی اسلامی ندوشن در سومین جلد از مجموعه داستان های شاهنامه به داستان «بیژن و منیژه» می پردازد. این کتاب نفیس که با چاپی بسیار زیبا، باظرافت و بهره مندی از خط خوشِ استاد رسول مرادی توسط نشر کلهر راهی بازار کتاب شده است. امسال و از مجموعه داستان های شاهنامه تاکنون دو جلد؛ جلد نخست، «رستم و سهراب» و جلد سوم، «بیژن و منیژه» منتشر شده و کتاب های دیگر (رستم و اسفندیار، کیخسرو، بهرام گور، سیاوش، ضحاک، فریدون و کاوه، عشق در شاهنامه، جهان بینی شاهنامه و یزدگرد) هم با مقدمه های دکتر اسلامی ندوشن و همت انتشارات کلهر به زودی منتشر خواهند شد. گفت و گویی که پیش رو دارید پس از انتشار کتاب «بیژن و منیژه» انجام شده است، این کتاب که یک ماه از انتشار آن می گذرد، با مقدمه پدیدآورنده کتاب های ارجمندی همچون «داستان داستانها»، «زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه» و... با استقبال خوبی از سوی اهالی فرهنگ، دانشجویان و بویژه شاهنامه پژوهان مواجه شده و کاری سترگ در بازخوانی ادبیات کلاسیک ایران به شمار می رود.

 

در مقدمه کتاب «بیژن و منیژه» از مجموعه داستان های شاهنامه، این داستان را در میان داستان های شاهنامه «از همه پرمعناتر» خوانده اید. شبی دهشتناک است، «بُت مهربان» شمعی چو آفتاب بر می افروزد، بزمی بر پا می دارد، داستانی حمایت می کند و از فردوسی می خواهد آن را به شعر درآورد. چنین است که شاهنامه در این شب ظلمانی طلوع می کند... و به تعبیر جنابعالی، برخورد چند موضوع پایه ای؛ مردانگی، حسد، عشق، نیرنگ، وفاداری، شکنجه، مقاومت و آنگاه رهایی، در متن این داستان دیده می شود... می خواهم بدانم فردوسی در این داستان (و به طور کلی در جهان اندیشه ایِ خود) درباره عشق چه می گوید و آنچه او ابراز می دارد (درباره معنای عشق) با سروده های سعدی، حافظ و دیگر سخنگویان بزرگ ادب ایران چه نسبتی دارد؟

شاهنامه کتابی است که از زندگی حرف می زند، بنابراین هرچه در زندگی هست، در این کتاب هم هست، از جمله عشق. البتّه کلمۀ عشق در شاهنامه به معنائی که در غزل فارسی آمده، نیامده، به جای آن «مهر» و «دلبستگی» و مرادف های آن به کار رفته. ما در شاهنامه با عشق، به طور طبیعی و روشن روبرو هستیم. بدون تکلّف، با مشارکت جسم و جان، هر دو. روبروئی زنی است با مردی، که در آن غریزۀ ذاتی انسان تلطیف شده و با تمدّن آراسته گردیده. نمونه های آن از همه برجسته تر در دورۀ باستانی، دلدادگی زال و رودابه، بیژن و منیژه، تهمینه و رستم و کتایون و گشتاسب است. عجیب است که در تمام این عشق ها، زن پیشقدم می شود و این خود می نماید که تا چه اندازه خواست طبیعی ادامۀ نسل (که زن امانتدار آن است) به کار می افتد. زن در عمق نهاد خود، طالب مردی است که بتواند بهترین فرزند را برای او بیاورد (نمونه اش تهمینه) و برای این منظور مردی را برمی­گزیند که این خواست را اقناع کند. زن در شاهنامه بر این نظر است که «کسی که مرد کارزار است، مرد بستر هم هست». در میان عشق شاهنامه و عشق غزلهای فارسی (مثلاً سعدی و حافظ) تفاوت عمده ای دیده می شود، گرچه هر دو در سرچشمه به هم می رسند. اوضاع و احوال ایران در دوران بعد از اسلام به گونه ای است که عشق با عرفان آمیخته می شود این است که مثلاً در نزد حافظ می تواند در یک بیت از جسم حرف باشد و در یک بیت از جان. به طور کلّی عشق در شاهنامه، پروردۀ وصال است، و در تغزّل دوران بعد، پروردۀ هجر. یعنی ماهیّت عشق در گرو کام نیافتگی است. نمونۀ بارز آن را می توان گفت که مجنون است.

این هر دو نوع، هر یک زائیدۀ زمان خود هستند. یکی حاصل دوران گردنفرازی کشور، و دیگری حاصل دوران فرود. امّا این وجه مشترک در هر دو نوع باید، مانعی بر سر راه داشته باشد. عشق در مانع، رشد و بالندگی می یابد. منتها در دوران باستانی، مانع ها از پیش پا برداشته می شوند، و کار به وصال می انجامد، در دوران بعد بر اثر مانع، عشق در هجر درازمدّت، دوام می یابد.

در نتیجه مقدمه تان آورده اید:«داستان های شاهنامه هر یک هسته مرکزی ای دارند، یعنی بر گِرد حکمت و آموزه ای می گردند...» در ادبیات کلاسیک ایران، در شعرهای عاشقانه و غزل ها، شاید رسیدن به معشوق و دست یافتن به محبوب، هدف نهایی نباشد (البته در بیشتر موارد) بلکه خودِ عشق، مورد توجه قرار می گیرد و شاعر را شوریده می سازد. یعنی شوریدگی ها، پریشان حالی ها و رنج ها همه در راه عاشقی رخ می نماید و به عبارتی، مقصود، عشق است و به این خاطر مفاهیمی مانند فراق، انتظار، درد و... پررنگ می شوند. اما در شاهنامه موضوع قدری متفاوت است و طعم وصال و شیرینیِ کامجویی نیز آشکار می شود. البته چون متن حماسی است، همه چیز در خدمت حماسه قرار می گیرد، در همین داستان «بیژن و منیژه» هرچند سرانجام وصل صورت می پذیرد، در آخر، پهلوانی رستم برجسته می شود و داستانی دیگر، زمینه سازِ افتخارآفرینیِ رستم. اکنون برگردیم به جمله ای که در آغاز اشاره کردم، اینجا و در این داستان که بسیار هم زیبا است، داستان بر گِرد چه حکمت و آموزه ای می گردد؟ در داستان های «رستم و سهراب» و «رستم و اسفندیار» بیش از هر چیز با مفهوم «آز» و به تعبیر زنده یاد دکتر مصطفی رحیمی با «تراژدی قدرت» مواجه می شویم. در این داستان با چه روبرو ایم؟

دربارۀ عشق شاد و ناشاد سخن می گویید. در تفاوت میان دوران باستانی و بعد، این، باز نتیجۀ اوضاع و احوال زمانه است. در دوران بعد ایرانی چنان آبدیدۀ حوادث شده است که می توان گفت تا حدّی «غم پسند» گردیده. حافظ می گوید: که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت! ایرانی باورش نمی شود که بتوان با خوشبینی و شادی زندگی طبیعی داشت. همیشه نگران فردای خود است و در این دل مشغولیِ فردا امروزش را از دست می دهد. این حالت، نتیجۀ زندگی ناامن، زندگی بدون قاعده و مرجع است.

مقدمه و داستان «بیژن و منیژه» را که می خواندم، به این می اندیشیدم که تا چه اندازه شادی، خوشگذرانی و... در ادبیات آن دوره برجسته بوده است، و همین طور «لذتِ پیوستگی» که شاید از دوره فردوسی تا دوره معاصر و ظهور شاعران نوگرا، وقفه ای در این باره اتفاق می افتد، بهتر است بگویم لذتِ پیوستگی تا اندازه زیادی کتمان هم می شود و از سوی دیگر، در این فاصله، شعر عرفانی که مبتنی بر تجربه های خاص بوده، در قالب نظم و نثر غلبه می یابد، تا شعر امروز ایران (شعر جدید) که بی پرواتر و راحت تر به لذت پیوستگی پرداخته می شود، ارزیابی جنابعالی از این موضوع چیست؟

شعر عرفانی که بیانگر فکر عرفانی است، نمودار آن است که بشر از زمین دل کنده است و برای حلّ مسائل خود به آسمان پناه می برد. گذشته از آن بر اثر قیدهای اجتماعی و عقیدتی بند بر پای خود می بیند و طالب افقی گشاده تر است که بتوان در آن تنفّس کرد، و آن را در عرفان می جوید.

انسانی بطور کلّی در دو تنگنا به سر می برد: یکی از ناحیۀ طبیعت که او را در قالب جسمانی خود محدود نگاه می دارد، دیگری از جانب اجتماع که در برابر حرکت دلخواه او دلخواه خود را می گذارد و مانع، ایجاد می کند. بنابراین او می شود یک موجود «خواهنده»، و غالباً «به دست نیاورنده»، و بدینگونه سرنوشت او این شده است که احساس تلخکامی از او دور نباشد. این بیت در ویس و رامین فخر گرگانی آمده است:

                 مرا مادر دعا کرده است گوئی                       که از تو دور بادا هرچه جوئی

در نزد انسان شاهنامه، دامنۀ توقّع محدودتر و تکلیف روشن تر بوده است. دنیا را به دو قلمرو نیکی و بدی تقسیم می کردند که او می بایست با بدی در جنگ باشد، و بدیها آن بودند که گزند آور و فروکشنده باشند. در دوران بعد، مصادیق نیکی و بدی با هم آمیخته شدند، تفسیر بردار شدند، بنابراین هر کسی می توانست هرچه را که دلخواهش بود نیک بپندارد، ولو بد باشد، و هرچه را که مطابق میلش نبود، بد بپندارد ولو بد نباشد...

در داستان «بیژن و منیژه» چند تیره از طبایع انسانی به کار می افتند: مردانگی و مقاومت بیژن، حسد گرگین، وفاداری منیژه، و سرانجام از پس تاریکی و چاه، روشنائی نجات سربرمی آورد. شاهنامه خواسته است بگوید:

                    در نومیدی بسی امید است                    پایان شب سیه سپید است

مهم آن است که انسان از تکاپو باز نماند. رستم در این ماجرا، مانند موارد دیگر، نمونۀ قهرمان نجات بخش است. گرهی نیست که به دست او گشوده نشود. تجسّم یک انسان آرمانی است که توانمندی شکست ناپذیر دارد، هرچند خود او هم سرانجام در چاه زمانه می افتد، ولی او را نیرنگ از پای درمی آورد، نه نیرو. رستم باید قهرمان بی همال باشد، همانگونه که ایرانیان باستان کشور خود را بی همال می شناختند.

همان طور که در کتاب «زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه» اشاره کرده اید:«در سراسر کتاب فردوسی اختلافی بر سر زنی پیش نمی آید» مگر آنجا که در شکارگاه، دختر سرگردانی در مقابل پهلوانان ظاهر می شود و پس از کشمکشی، تصمیم می گیرند او را نزد کاووس ببرند (او همان مادر سیاوش است) و در همین کتاب، جنابعالی، زنان شاهنامه را (غیر از سودابه) زنانی تمام عیار می خوانید، زنانی همچون؛ رودابه، تهمینه، فرنگیس، منیژه و... می خواستم درباره این زنان که شخصیت های احترام برانگیزی هستند، بیشتر توضیح بدهید.

در مورد زنان یک تلقی نسنجیده از شاهنامه بر سر زبانهاست و آن ناشی شده است از داستان سودابه. این زن چنانکه می دانیم فتنه ای بزرگ در دربار کاووس بر پا می کند. دلبستگی شهوانی و مکارانه او به ناپسریش سیاوش –که حکم مادر او را دارد- سپس دسیسه هایش که منجر به نابودی شاهزاده می گردد، او را زن پتیاره ای معرفی کرده؛ از این رو از سر خشم در نتیجه گیری ماجرای او آورده شده است: زن و اژدها هر دو در خاک به... (این بیت در شاهنامه های معتبرتر الحاقی شناخته شده است) ولی این یک مورد است، و چنانکه می دانیم در نوشته های قدیم واکنش ها و داوریها بر حسب مورد صورت می گرفته. از این که بگذریم کم کتابی به اندازه شاهنامه زنان بزرگ منش در خود جای داده است، که مایه افتخار نوع زن ایرانی باشند. همه صفاتی که موجب آراستگی انسان و زن است در زنان بزرگ شاهنامه دیده می شود. ایثار و استحکام شخصیت و پاکی و وفاداری چنان به صورت طبیعی در آنهاست که گویی این خصوصیات با سرشت زن عجین اند. حتی زنان ترک، دختران افراسیاب، فرنگیس و منیژه، یا جریره، دختر پیران، چون با ایرانیان می آمیزند زیباترین جلوه های روح بانوانه را از خود بروز می دهند. در دوره تاریخی دوشیزگان ساده روستایی که در ارتباط با بهرام گور شناخته می شوند و به همسری وی در می آیند همگی در سبکروحی و شیرینی و نشاط و هنروری چنانند که گویی نوعی فرهنگ و فرزانگی عام سراسر ایران را گرفته بوده، و آن در درجه ای بوده است که حتی دختران ده نشین را نیز بتواند شایسته مُشکوی پادشاه گرداند. عشق در شاهنامه با عشق در سایر منظومه های فارسی تفاوت دارد، مانند آب بهاری روان و روشن است. جریان آن نه در جهت تسلیم و انفعال یا هوس و غریزه تند شهوی، بلکه در جهت ملاحظات مردمی و پهلوانی است. رودابه و تهمینه و منیژه دلبسته نمی شوند مگر به سبب آنکه نیروی فیاض هستی پرور در مرد برگزیده خود می بینند. گردآفریدِ نوجوان، همان یک ساعتی که با او روبرو می شویم اثری محونشدنی در ما می گذارد. صفت عالی به هیچ وجه انحصار به ایرانیان ندارد؛ به محض آنکه زن شد و وارد جرگه شاهنامه شد به یک شخصیت قابل احترامِ پر آب و رنگ بدل می گردد.

زنهای منظومه های بعدی چون در نظامی، امیرخسرو، جامی و دیگران هیچ یک تاب برابری با زنان شاهنامه ندارند. در همه آنان حالتی هست که سلامت و فخامت آنان را خدشه دار می کند. لیلی: منفعل و شکننده. شیرین: کمی بدنام. زلیخا: نامتعادل، زناپسندِ پیشین و عابده بعدی. بر سر هم اگر به عمق شاهنامه فرو رویم، می بینیم که این کتاب نه حماسه شاهان است و نه جانبداری از قوم و ملت خاصی دارد، کتاب زندگی است که داد و خرد جانمایه آنند1  دربارۀ زن در شاهنامه چون جای دیگر توضیح بیشتری آورده ام (کتاب ایران و یونان در بستر باستان) در این جا از تفصیلش در می گذرم. همین اندازه بگویم که زنان ایران در دورۀ باستانی از برجستگی ای بر خوردارند. که نظیرش نه تنها در ادب فارسی نیست، بلکه بدشواری می توان در ادب جهانی هم یافت. سودابه یک استثناست. این زنان در نبرد میان نیکی و بدی، در پیروز کردن نیکی، دوش به دوش مردان خود پیش می روند. هم دلدار هستند هم هماورد، یعنی کوشنده. نکتۀ قابل توجّه آن است که اکثر این زنان، تبار غیرایرانی دارند، ولی چون به همسری ایرانی درمی آیند، ایرانی منش می شوند. فرنگیس و مادر سیاوش و منیژه تورانی هستند، سیندخت و رودابه، کابلی، جریره مادر فرود نیز تورانی است، کتایونی، رومی. چند بیت ناخوشایند که دربارۀ زن در شاهنامه آمده، مجعول و الحاقی است و از فردوسی نیست از نوع: زن و اژدها هر دو در خاک به ... را دیگران افزوده اند.

مفهوم مهر و وفاداری در داستان «بیژن و منیژه» رنگ و بوی دلپذیری دارد. از هنگامی که بیژن در چاه زندانی می شود، منیژه نیز در راهی دشوار وارد می گردد. او که از خانواده پدری و از زندگی پر ناز و نعمت و شاهانه اش رانده شده، نابرخورداری را تاب می آورد و با وجودی که زندگی سختی را می گذراند، به بیژن هم غذا می رساند. در حقیقت، عشق و وفاداری مقصود زندگی او می شود و اینچنین به زندگی خویش «معنا» می بخشد. عشق این نیرو را در او بر می انگیزد. اما در همه داستان ها این گونه نیست، در داستان «رستم و سهراب» گردآفرید به سرعت باد می آید و به سرعت باد می رود و به نوعی محو می شود! گویا، آگاهانه یا ناآگاهانه باید همه چیز جفت و جور شود تا آن پایان غمناک رخ دهد! نمی دانم چرا هر بار این داستان را مرور می کنم، هنگامی که به گردآفرید می رسم، این اندیشه هجوم می آورد؛ چرا این حضور محو است! مگر نه اینکه ماجرا چندان ساده نبوده:«ز گفتار او مبتلا شد دلش/ برافروخت کنجِ بلا شد دلش» آمدن و رفتن گردآفرید به خوابی شبیه است، حذفِ گرآفرید به یکباره از داستان پرسش برانگیز نیست؟

گردآفرید چون سهراب را تورانی می شناسد، یعنی غیرایرانی، به اظهار دلبستگی او جواب مساعد نمی دهد. او را دوست دارد، ولی با خود می گوید که حیف که این جوان ایرانی نیست! غیرت ایرانی بودن، بر بارقۀ عشق غلبه می کند. داستان بر این نکته تکیه دارد که ایران برتر از هر چیز، حتّی عشق! این است که عشق این دختر مانند آذرخش، می درخشد و ناپدید می شود.

پرسش پایانی ام درباره «بُت مهربان» است. آن که داستان را برای فردوسی بازگو می کند، آیا با قاطعیت می توان گفت که همسر وی بوده است؟ «جفت نیکی شناس» خواندنِ وی دلیلِ خوبی برای این مدعا است؟ می خواستم بدانم در داستان های دیگر شاهنامه هم از او نام برده می شود؟ زیرا به نظر می آید او با داستان های دوره باستان آشنا بوده و از این رو انتظار می رود، از وی در جاهای دیگر نیز یاد شده باشد، شاید هم نمی خواسته زیاد از همسرش سخن بگوید...

با قاطعیّت نمی توان گفت که «بت مهربان» در سرآغاز داستان بیژن و منیژه همسر فردوسی است یا نه، ولی حدس همسر بودن بر فرض دیگر غلبه دارد. در گذشته رسم نبوده است که از بانوی خانه در نزد دیگران یاد کنند. البتّه فردوسی همسری داشته، در شاهنامه اشاره به پسری از اوست که در جوانی می میرد. نظامی عروضی هم از دختری از او یاد می کند. فردوسی در این قضیّه، با لحن احترام آمیز و مهربانانه ای که از این زن یاد می کند، می نماید که موجود فرهیخته ای است. حرکات شیرین خود زن نیز بر همین معنا گواهی دارد. فردوسی در بیژن و منیژه در دوران جوانی است، و می توان پذیرفت که چنین شبی واقعی باشد، نه زائیدۀ خیال.

 

1.برای مطالعه بیشتر نگاه کنید به:

اسلامی ندوشن، محمد علی، نامه نامور (گزیده شاهنامه)، تهران، انتخاب کننده، 1373، پیشگفتار کتاب

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی