کار روشنفکری، زبان روشنفکری
روزنامه شرق 22 دی 1390
زبان روشنفکری
محمد صادقی
در ايران هر درس خوانده يي طبعاً درباره نيوتن و پوانکاره و اينشتاين قلمفرسايي نمي کند ولي تقريباً هر درس خوانده يي ممکن است درباره علومي که محمل آن زبان است اظهارنظر کند، حال آنکه بحث درباره هگل و هوسرل اگر از نيوتن و اينشتاين مشکل تر نباشد آسان تر نيست. نکته ديگر اينکه اگر کسي واقعاً حرفي براي گفتن داشته باشد، يعني آنچه را بيان مي کند خوب بداند، مي تواند آن را به ساده ترين شکلي بيان کند...
محمد علی همایون کاتوزیان-برگفته از گفت و گوی نگارنده با وی
ده سال قبل دو نوشته بسیار خواندنی درباره موضوع و کار روشنفکری منتشر شد؛ یکی به قلم مصطفی ملکیان و دیگری به قلم مرتضی مردیها. مصطفی ملکیان با تأکید بر این که میان کشف حقیقت و رساندن آن به ساحت ذهن و ضمیر شهروندان فاصله ای هست و این فاصله و شکاف را باید روشنفکران کوتاه و پر کنند، در مقاله ای با نام «تقریر حقیقت و تقلیل مرارت» 1 کار روشنفکری را با دو کارکرد شناساند و با تکیه بر آن، مهمترین آداب روشنفکری را عقلانیت، شک ورزی، نقادی، عدم تعلق به یک ایدئولوژی، سعی در جهت کاستن از آثار و نتایج منفی تخصص گرایی، استفاده از گفتار عاری از ابهام، ایهام و غموض، تمیز مسائل از مسأله نماها، توجه به سلسله مراتب نیازها، علت یابی و ریشه شناسی درد و رنج ها، سیر تدریجی و پرهیز از هرگونه محافظه کاری و انقلابی گری، صداقت، انصاف در مقام نقد و داوری و آمادگی برای تحمل هرگونه محرومیت و درد و رنج، دانست و به تعبیر خودش وجه اخلاقی و تراژیک زندگی روشنفکری را تبیین کرد. مرتضی مردیها نیز در کتاب «در دفاع از عقلانیت» و در بخشی با نام «عقلانیت گوهر گمشده فرهنگ بومی» درنگی بر مفهوم روشنفکری و اینکه روشنفکری به لحاظ کلاسیک یک معنا و امروز، معنایی دیگر یافته، داشت و بویژه در تعریف خویش از کار روشنفکری آن را به «عمل» محدود نساخت:«روشنفکر کسی است که اولا، فکر می کند، فکر به معنی برتر، یعنی با اتکا به اطلاعات تجربی بیشتر، عمیق تر و پیچیده تر می اندیشد، ثانیا، فکر روشنی دارد یعنی نظام فکری خود را از بندهایی که معمولا بر پای فکر است رها کرده است. از قید تعلقات حزبی، شغلی، سلیقه ای و حتی بن بست های جغرافیایی و تاریخی تا جایی که رهایی از اینها اساسا ممکن است، رها شده است... روشنفکر می کوشد این بندها را از فکر خود باز کند. پس روشنفکر، کسی است که اهل فکر است و از قید تعلقات و وابستگی هایی از این دست رها شده است. به نظر من برای چنین فردی، توجه به عمل چندان محوری و مرکزی نیست... از طرف دیگر من روشنفکر را از عمل نهی نمی کنم، بحث بر سر این است که روشنفکر را در عمل خلاصه نکنیم.» 2 اهمیت این دو مبحث زمانی بیشتر مشخص می شود که ما درنگی بر جریان های روشنفکری در چند دهه گذشته (بویژه از دهه چهل به این سو) داشته باشیم، راه ها و بی راهه ها را نقد کنیم و در جستجوی راهی به رهایی باشیم. تعریف پذیر ساختن کار روشنفکری بسیار اهمیت دارد زیرا این نوشته ها به خوبی آنچه امروز از کار روشنفکری فهم می شود را از کار روشنفکران انقلابی (کسانی که روزگاری نه چندان دور خیالپردازی های خود را مساوی با ایده پردازی می پنداشتند، به تغییرهای یک شبه دل بسته، کار روشنفکری را جز در عملگرایی جستجو نکرده و شوربختانه بسیاری از مخاطبان شان هم با خواندن چند کتاب و گوش سپردن به چند سخنرانی خود را در زمره دانایان زمین شمرده و صمیمانه در راه اصلاح گام بر می داشتند! و سرانجام هم به دلیل ناکامی های زودهنگام افسرده و نالان می شدند!) جدا می سازد... اما در این مجال آنچه می خواهم با این مقدمه کوتاه به آن بپردازم، مهمترین بخش از کار روشنفکری، یعنی زبان روشنفکری است. مگر نه اینکه «زبان خانه وجود است» و اندیشه از پنجره زبان خود را نمایان می سازد؟ در حقیقت می توان گفت، زبان، زیست گاه روشنفکر است...
دکتر علی فردوسی از نویسندگان و روشنفکرانی است که از پیچیده گویی و مبهم گویی پرهیز دارد، ساده سخن می گوید، نه اینکه از عمق مطلب بکاهد بلکه آن را طوری بیان می کند که همگان فهم کنند. کار روشنفکری نیز چیزی جز این نیست. زیرا مخاطب روشنفکران، فقط آکادمیسین ها و متخصصان علوم نیستند بلکه توده مردم هستند، مردمی که شاید چندان از اصطلاحات تخصصی و مفاهیم دشوار فلسفی و... سر در نیاورند. پس هنر روشنفکر این است که بتواند با ساده ترین و آسان ترین لحن و زبان سخن خود را ارائه دهد و علی فردوسی، از چنین هنری برخوردار است. من در ملاقات هایی که با او داشتم و در گفت و گوهایی که با او انجام داده ام، هم بسیار او آموخته ام، هم توانایی هنرمندانه اش را در انتقال مفاهیم و تحلیل و بررسی موضوع طرح شده، دیده و همواره از خود پرسیده ام او که سال هاست از ایران دور بوده و با زبان دیگری سر و کار داشته (و تدریس می کرده) چگونه است که این چنین با مهارت و بدون به رخ کشیدن دانش اش از طریق به کاربردن اصطلاحات علمی و دشوار (که برخی روشنفکران ما بیشتر از هر چیز در این باره دقت دارند و گویا قرار نیست جز با بهره گیری از آن اصطلاحات و تعبیرهای دشوار سخن گفته و بنویسند) حرف خود را می زند؟ من به این موضوع همواره اندیشیده، و هوشمندی و آگاهی وی را ستوده ام... در حقیقت، بهتر است بگویم چنین افرادی حرفی برای گفتن دارند که به پیچیدگی های زبانی پناه نبرده و از واژه ها آویزان نمی شوند. آرتور شوپنهاور (1788-1860) بر این اساس است که در مقاله ای با نام «در باب نویسندگی و سبک» تأکید می کند، نویسنده ای که ایده هایی در سر دارد، رازآلود سخن نمی گوید، زیرا مایل است مخاطبان خود را نیز در آن ایده ها سهیم سازد و نه در هیچ چیز دیگر! شوپنهاور در ادامه آن نوشتار می گوید:«این چنین نویسنده ای از آنجا که واقعا چیزی در سر دارد همواره نظرات خود را به ساده ترین و صریح ترین شکل بیان می کند.» 3 یکی از علت هایی که موجب می شود، روشنفکران از متن جامعه دور بمانند و به آن راه پیدا نکنند را می توان در زبان آنها سراغ گرفت و اگر به تعبیر مصطفی رحیمی «به روی روشنفکر تنها یک راه درست، و فقط یک راه درست باز است؛ راهی که به میان می رود» 4 این راه با بهره مندی از زبانی به دور از ابهام، ایهام و پیچیدگی هموار می شود.
از هنگامی که قرار شد یادداشتی درباره شخصیت علمی و فرهنگی دوست ارجمندم دکتر علی فردوسی بنویسم، موضوع های مختلفی در ذهنم جاری شد. اما به نظرم یکی از مهمترین ویژگی های وی در کار روشنفکری، زبانی است که او از آن بهره می برد، یعنی از هنر ساده سخن گفتن برخوردار است. هنگامی که به سراغ موضوع های تاریخی، فکری و فرهنگی می رود، با دقت، ظرافت و نگرشی منتقدانه و محققانه به واکاوی مسائل می پردازد و هنرمندانه مخاطبان خویش را به مواجهه با خویش فرا می خواند، و در طرح مسأله، همچون مقاله ای که با نگاه به خاطرات حاج سیاح نگاشته است، دریچه های تازه ای را گشوده و هر خواننده ای را مشعوف می سازد...
گاهی که فرصت دست می دهد و با دکتر فردوسی درباره دوران تحصیل وی صحبت می کنم، همیشه با احترام و عشق از استادان اش و کسانی که او را در مسیر فرهنگ و دانش یاری کرده اند، یاد می کند. کسی را هم از قلم نمی اندازد اما من همیشه با خودم فکر می کنم این دوستِ وارسته و فرهیخته، بیش از هر کس از استادی «آداب دان» همچون دکتر محمد علی همایون کاتوزیان تأثیر پذیرفته باشد و شاید این پندار به دلیل دانش گسترده او در زمینه های مختلف و نیز به دلیل خاطره هایی که چند سال قبل از وی شنیده بودم در ذهنم پدید آمده باشد، خاطره هایی بسیار شیرین و لذت بخش از دورانی که وی در دانشگاه شیراز بسر می برده:«آشنایی من با دکتر محمد علی همایون کاتوزیان بر می گردد به اوائل دهه پنجاه خودمان، وقتی من دانشجوی دانشگاه پهلوی شیراز بودم. در چارچوب نوعی واگشایی فضای سیاسی دکتر را که سابقه فعالیّت سیاسی داشت برای یک ترم دعوت کرده بودند ایران. استاد دیگر ما، که با اینکه من هرگز با او کلاس برنداشتم بیشترین حق استادی را به گردن من دارد، دکتر حمید محامدی بود، که دکترایش در تاریخ زبان های ایران باستان از هاروارد بود. او هم مثل دکتر همایون کاتوزیان سابقه سیاسی داشت از نیروی سوّم تا جبهه ملّی تا پایه گذاری کنفدراسیون، و مدّتی هم زندان و شکنجه دیده بود. او هم به لطف دکتر فرهنگ مهر، که جای امنی برای اندیشمندان در دانشگاه درست کرده بود و به استادان سابقه دار که حق استخدام نداشتند، به گفته دکتر محامدی (حقوق زیر میزی) می داد در دانشگاه ما تاریخ درس می داد. من چون دستیار دکتر محامدی بودم در مجلّه دانشگاه با عنوان (خرد و کوشش) نوعی نوچه دکتر محامدی بودم و همیشه دور و بر او می پلکیدم. دکتر محامدی که پیش از رفتن به هاروارد دانشجوی اکسفورد بود با دکتر کاتوزیان در انگلستان دوست و هم اتاقی شده بودند، علاوه بر همرزم بودن در نیروی سوّم. بیشتر از این وارد جزییات نمی شوم. دوستی این دو استاد، و ارادت من به دکتر محامدی، اجازه داد که من رابطه ویژه ای با دکتر کاتوزیان پیدا کنم که از استاد و شاگردی صرف در سر کلاس خیلی بیشتر بود. بعد هم چون دکتر کاتوزیان درس تئوری های توسعه اقتصادی را می داد من آن کلاس را برداشتم. آن کلاس صبح زود برگزار می شد. تا آن وقت استادی به خوشپوشی دکتر کاتوزیان ندیده بودیم. همیشه بلیزر شش دگمه می پوشید و پاپیون، و دستمال گردن می زد، ریشش همیشه دوتیغه تراشیده بود، و بوی ادکلن اش تمیزترین بویی بود که من تا آن وقت استشمام کرده بودم. آدم حظ می کرد به او نگاه کند. درس دادن اش هم که حرف نداشت. سخت ترین تئوری ها را، با آن فورمول ها و منحنی های رایج علم اقتصاد، به زبانی بازگو می کرد که دانشجو درک عمیقی از آن ها پیدا می کرد. چیزی که همان وقت جلب توجّه مرا کرد این بود که دکتر بر خلاف اغلب استادان دیگر که فقط مطلب را مطرح می کردند، همیشه به پسِ پشت روششناسی مطالب هم سرک می کشید. فکر کنم این شیفتگی ای که من به روش شناسی پیدا کرده ام از همان جا شروع شد، یا حداقل این یکی از خاستگاه های آن بود. امّا چیزی که برایم، و برای اغلب بچّه ها تا حدّ شوک تعجّب آور بود، این بود که دکتر طوری از کسانی که در علم اقتصاد معروف بودند و جایزه برده بودند صحبت می کرد که انگار او هم یکی از آن ها است. مثلاً میگفت اشکال تئوری فلانی در این است که به فلان نکته توجّه نکرده است، و من این را به او گفتم، و جوابش هم این بود. این بار اوّلی بود در عمر دانشجویی ما، که ما حرفی را در مورد یک دانشمند یا تئوری جهانی دست اوّل می شنیدیم. من اینقدر از این حکایت های استاد کیف میکردم که حال و هوای تذکرة الاولیایی بهم دست می داد.»
...دکتر علی فردوسی هر جا باشد، چشم از البرز زیبا و باشکوه بر نمی دارد و قلبش برای ایران می تپد. آرزو دارم او و دیگر اندیشمندانی که سهمی در بالابردن سطح علمی و فرهنگی جامعه ایران (بویژه جامعه روشنفکری ایران) دارند، مجال یافته و دانش سرشار و تجربه های ارزشمند خود را به فرزندان این سرزمین انتقال دهند... با آرزوی روزهایی که نشاط و سپیدیِ بهار، غبار و اندوه از دل البرز بزداید.
پی نوشت ها:
1.ملکیان، مصطفی، راهی به رهایی، تهران، موسسه نگاه معاصر، 1380، صص 32 - 9
2.مردیها، مرتضی، در دفاع از عقلانیت، تهران، نقش و نگار، 1380، صص244 - 243
3.شوپنهاور، آرتور، جهان و تأملات فیلسوف، ترجمه رضا ولی یاری، تهران، نشر مرکز، 1386، ص 152
4.رحیمی، مصطفی، نگاه: مجموعه مقالات، تهران، نشر زمان، 1357 (چاپ پنجم)، ص 211
